ُسَبِّحِينَ (143) لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ (145) وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِّن يَقْطِينٍ (146) وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِئَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ (148)

ترجمه آيات 

و همانا لوط از مرسلين بود (133).
به يادش باش كه ما او و اهل او همگى را نجات داديم (134).
مگر پيرزنى در باقى ماندگان در عذاب بود (135).
و بقيه را هلاك كرديم (136).
و شما (مردم حجاز) همه روزه از ويرانه آنان عبور مى كنيد (137).
و همچنين در شبها آيا باز هم نمى انديشيد؟ (138)
و همانا يونس هم از پيامبران بود (139).
به يادش آور زمانى كه به طرف يك كشتى پر بگريخت (140).
پس قرعه انداختند و او از مغلوبين شد (141).
پس ماهى او را ببلعيد در حالى كه ملامت زده بود (142).
و اگر او از تسبيح گويان نمى بود (143).
حتما در شكم ماهى تا روزى كه خلق مبعوث شوند باقى مى ماند (144).
ولى چـون از تـسـبـيح گويان بود ما او را به خشكى پرتاب كرديم در حالى كه مريض بود (145).
و بر بالاى سرش بوته اى از كدو رويانديم (146).
و او را به سوى شهرى كه صد هزار نفر و بلكه بيشتر بودند فرستاديم (147).
پـس ايـمـان آوردنـد مـا هـم بـه نـعـمـت خود تا هنگامى معين (مدت عمر آن قوم ) بهره مندشان گردانيديم (148).

بيان آيات 

اين آيات خلاصه اى است از داستان لوط (عليه السلام ) و سپس يونس (عليه السلام ) كه خدا او را مبتلا كرد به شكم ماهى ، به كيفر اينكه در هنگام مرتفع شدن عذاب - كه مقدمات نزولش رسيده بود - از قوم خود اعراض كرد.

و ان لوطا لمن المرسلين اذ نجيناه و اهله اجمعين

مـنـظـور از نـجـات لوط و خـانـدانـش ، نـجـات او از عـذابـى اسـت كـه بـر قـوم لوط نـازل شـد، و آن - بـه طـورى كـه در قـرآن آمـده - ايـن بـود كـه از آسـمـان سـنـگريزه (سجيل ) بر آنان باريد، و زمين هم دهان باز كرده و همه را در خود فرو برد.

الا عجوزا فى الغابرين

يـعـنـى مگر پيرزنى كه در ميان باقى ماندگان در عذاب باقى ماند و هلاك شد و آن پير زن همان همسر لوط بود.

ثم دمرنا الآخرين

كـلمـه (دمرنا) از مصدر (تدمير) است كه به معناى هلاك كردن است . و منظور از كلمه آخـريـن هـمـان قـوم لوط (عـليـه السـلام ) اسـت كـه آن جـنـاب بـه عـنـوان رسول به سويشان فرستاده شده بود.

و انكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون

يعنى و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور مى كنيد، چون مردم لوط در سرزمينى وسـط شام و حجاز زندگى مى كردند، و منظور از (عبور كردن در صبح و شام )، عبور كـردن از خـرابـه هاى آن ديار است . و - به طورى كه مى گويند - امروز آن خرابه ها زير آب رفته است .
مـــراد از ايـــنـــكـــه فـرمـود: يـونـس بـه سـوى كـشـتى فرار كرد (اذا ابق الى الفلك المشحون)

و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون

يـعـنـى و يـونـس نـيـز از پـيـامـبران بود كه به سوى كشتى فرار كرد، با اينكه كشتى ظرفيت سوار شدن او را نداشت و (اباق ) به معناى فرار كردن عبد از مولايش ميباشد...
مـراد از فرار كردن او به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود خدا را نافرمانى نكرد، و قبلا هم خدا او را از چـنـين كارى نهى نكرده بود، و ليكن اين عمل شباهتى تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولى داشـت ، و بـه هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى او را بـه كـيـفـر ايـن عـمـل بـگرفت كه شرح بيشتر داستانش در تفسير آيه (و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه ) گذشت . 

فساهم فكان من المدحضين

كـلمـه (سـاهـم ) مـاضـى از بـاب مـسـاهـمـه اسـت كه به معناى قرعه كشى است . و كلمه (مدحضين ) اسم مفعول از (ادحاض ) است كه به معناى غالب آمدن است و معناى آيه اين اسـت كـه : در كـشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نـهـنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد، ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند، تا نهنگ او را ببلعد، و از سر راه كشتى به كنارى رود قرعه انداختند به نام يونس (عليه السلام ) اصابت كرد به ناچار او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد.

فالتقمه الحوت و هو مليم

ماهى او را لقمه اى كرد، در حالى كه او ملامت زده بود. كلمه (التقام ) به معناى ابتلاع و بـلعـيـدن اسـت . و كـلمـه (مـليـم ) اسـم فـاعـل از (لام ) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى داخـل شـدن در مـلامـت اسـت ، مـانـنـد احـرام كـه بـه مـعـنـاى داخل شدن در حرم است ، و ممكن است معناى كلمه اين باشد كه يونس داراى ملامت شد.
مـعـنـاى ايـنـكـه فرمود: اگر نبود اينكه يونس از سجين بود تا روز بعثت در شكم ماهى مىماند 

فلولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون

ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده .
بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ).
و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ).
عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه ، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ).
و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) و لازمه اين آيه شريفه آن است كه او تـنـهـا در شـكـم مـاهـى و يـا هـم در آنـجـا و هـم قـبـلا تـسـبـيـح مـى گـفـتـه . پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت .
علاوه بر اين از جمله (سبحانك انى كنت من الظالمين ) كه هم تسبيح و هم اعتراف به ظلم است (البته ظلم به آن معنايى كه بعدا خواهيم گفت ) استفاده مى شود كه منظور از تسبيح او تـسـبـيح از معنايى است كه عمل وى و رفتن از ما بين آنان دلالت بر آن دارد و آن معنا اين اسـت كـه اگـر فـرار كـنـد ديگر دست خدا به او نمى رسد، همچنان كه جمله (و ظن ان لن نقدر عليه خيال كرد دست ما به او نمى رسد) بر آن دلالت دارد.
و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين ...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده ، و لازمه اين گفتار آن است كه يونس گرفتار شكم ماهى نشده باشد مگر به خـاطـر همين كه خدا را منزه بدارد از آن معنايى كه عملش حكايت از آن مى كرد، و در نتيجه از آن گرفتارى كه عملش باعث آن شده بود نجات يافته و به ساحت عافيت قدم بگذارد.
از ايـن بـيـان روشـن مى شود كه عنايت كلام همه در اين است كه بفهماند تسبيح او در شكم مـاهـى مـايـه نـجـاتـش شـد. پـس از سـه قـولى كـه نقل كرديم قول وسط معقولتر و بهتر است .

بنابر اين ظاهر قضيه اين است كه مرا