د، چون من مى دانم تمامى ناآراميهاى دريا بـه خـاطـر مـن اسـت ، مـردم هـر چـه تـلاش كـردنـد تـا شـايـد كـشـتـى را بـه طرف خشكى بـرگـردانـنـد و بـدون غـرق شـدن يـونـس از ورطـه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به دريا انداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت .
خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد. پس خداى سبحان به نـهـنـگ دسـتـور داد تـا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه يـونـس در خـشـكـى قـرار گـرفـت ، پـروردگـارش فـرمـود: بـرخـيـز و بـه طـرف اهل نينوى برو و در بين آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته ام ابلاغ كن .
يـونـس (عـليـه السـلام ) به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم ! تا سـه روز ديـگـر نـيـنـوى در زمـين فرو مى رود، پس ‍ جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردنـد، نـدا دادنـد كـه هـان اى مـردم ، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چـون خـبـر بـه پادشاه رسيد، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامه هاى سلطنتى را از خـود كـنـد و لبـاس كهنه اى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هـيچ انسان و حيوانى طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شـر و ظـلم بـرگـردنـد و چـون چـنـيـن كـردنـد، خـدا هـم بـه ايـشـان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.
يونس (عليه السلام ) ناراحت شد و عرضه داشت : الهى من هم از اين عذاب كه فرار كردم ، بـا ايـنـكـه از رحـمـت و رافـت و صـبـر و توابيت تو خبر داشتم ، پروردگارا پس جان مرا بـگـيـر، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است ، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين كار خودت غصه دار شدى ؟ عرضه داشت : آرى ، پروردگارا.
پـس يـونـس از شـهـر خـارج شـد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست كـردنـد در زيـر آن سايبان نشست ببيند در شهر چه مى گذرد؟ پس خداى تعالى به درخت كـدويـى دسـتـور داد بـالاى سـر يـونـس قـرار بـگير و بر او سايه بيفكن . يونس از اين جـريـان بـسيار خوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست ، آفـتـاب هـم بـه شـدت تـابـيـد، امر بر يونس (عليه السلام ) دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.
خـداى تـعـالى فـرمـود: اى يـونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت شدى ؟ عرضه داشت : پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم .
فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدو ناراحت شدى ، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بـودى و نـه زحـمـت آبـيـاريـاش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مى شـدنـد، تـرحـم نكنم ؟ و با اينكه مردمى نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخيص نمى دهند، آنان را و حيوانات بسيارى را كه دارند هلاك سازم ؟.
مـــوارد اخـــتـــلاف داســـتـــان يـــونـــس (عـــليـــه الســـلام ) نـزداهل كتاب ، با ظواهر آيات قرآن كريم 
مـوارد اخـتـلافـى كـه در ايـن نـقـل بـا ظـواهـر آيـات قـرآن هست بر خواننده پوشيده نيست ، مثل اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است ، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده ، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبر داشته ، و چنين نسبتهايى را نمى توان به انبياء (عليهم السلام ) داد.
حـال اگـر بـگـويـى نـظـير اين نسبتها در قرآن كريم آمده ، در آيات همين داستان در سوره صـافـات نـسـبـت (ابـاق ) (فـرار) بـه آنـجناب داده و نيز او را (مغاضب ) و خشمگين خوانده ، و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى يابد.
در پـاسـخ مـيـگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب داده فرق است ، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مـهـلكـه بـه انـبـيـاء (عليهمالسلام ) است ، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نـسـبـت مـعـصـيـت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، به خلاف قرآن كريم كه سـاحـت انـبـيـا را بـا صـراحـت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره ميداند، و يك مفسر چاره نـدارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن ، مى آمد، آن را تـوجـيـه كـند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا (عليهم السلام ) دلالت دارد، خود قـريـنـه قـطـعـى اسـت بـر ايـنـكـه ظـاهـر چـنـيـن آيـه و روايـتـى مـراد نـيـسـت ، و بـايـد حـمـل بـر خـلاف ظـاهـرش شـود، و بـه هـمـيـن جهت در معناى كلمه (اذابق ) و نيز در معناى (مـغـاضـبـا فـظـن ان لن نقدر...) بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا (عـليـهـم السـلام ) نـداشـت و حـاصـل آن مـعـنـا ايـن بـود كـه گـفـتـيـم كـلمـات حـكـايـت حـال و ايـهـامـى است كه : فعل يونس (عليه السلام ) موهم آن بود و خلاصه يونس (عليه السـلام ) نه از انجام ماءموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت .
3 - خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس (عليه السلام ) را ستايش كرده . و در سوره انبيا، آيه (88) او را از مؤ منين خوانده و در سوره القلم ، آيه (50) فرموده : او را (اجتباء) كرده .
و بـه خـاطـر داريد كه گفتيم : اجتباء به اين است كه خداوند بندهاى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده ، و در سوره انعام ، آيه (87) در زمره انبياء شمرده ، و فـرمـوده : كه او را بر عالميان برترى داده ، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت كرده .
بحث روايتى 
(رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس (عليه السلام )
در كتاب فقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان خود قـرعـه نـيـنـداخـتـند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون آمد. و نيز فرموده : چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانه تر از آن است ؟ وقتى اشخاص امر خود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مى فرمايد: (فساهم فكان من المدحضين )؟.
و در كـتـاب بـحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از حبه عرنى روايت كرده كـه گـفـت : امـيـر المـؤ مـنـيـن (عـليـه السـلام ) فـرمـود: خـداى تـعـالى ولايـت مـرا بـر همه اهـل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنـان بـود كـه انـكـار كـرد و خـدا او را بـه همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.
مـؤ لف : در مـعـنـاى ايـن روايـت ، روايات ديگرى نيز هست ، و مراد از اين ولايت ، ولايت كلى الهـى اسـت كـه خود امير المؤ منين (صلوات اللّه عليه ) اولين كسى است از اين امت كه فتح باب آ