نـكـه ايـن آيـه مـتصل به آيه قبل است - به كفار نامبرده برمى گردد، و استثناى (الا) در آن استثناى منقطع است ، و معناى آيه اين است كه : خدا از توصيفى كه كفار مى كنند منزه است ، و يا خدا از آنـچـه كـه كـفـار دربـاره اش ‍ مـى گـويـنـد، و از اوصـافى كه برايش مى تراشند از قـبـيـل ولادت و نـسـبـت و شـركـت و امـثـال آن مـنـزه اسـت ، ولى بـندگان مخلص خدا او را به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت قدس اوست و يا طورى وصف مى كنند كه لايق اوست .
و بـعضى از مفسرين گفته اند: (اين استثنا، استثناى منقطع از ضمير در (لمحضرون ) است ).
بـعـضـى ديـگر گفته اند: (استثناى از فاعل در (جعلوا) است و جمله هايى كه بين اين ضمير و مرجعش فاصله شده اند، جملات معترضه است . ولى اين دو وجه بعيد است ).
و در صـورتـى كـه ايـن دو آيـه را مـسـتـقـل در نـظـر بـگـيـريـم ، هـمـچـنـان كـه مـسـتـقـل نـيـز هـسـتـنـد، معنايى وسيعتر و دقيقتر از آن معانى دارد، چون در اين صورت بايد ضـمـيـر در (يـصفون ) را به عموم مردم برگردانيم ، و چون كلمه (يصفون ) مطلق اسـت ، و شـامـل هـمـه گـونـه وصـف مـى شـود، آنـگـاه اگـر اسـتـثـنـا را هـم مـتصل بگيريم ، معنا چنين مى شود: خداى تعالى منزه است از تمامى وصفهايى كه واصفان برايش مى كنند، مگر تنها بندگان مخلص خدا كه وصف آنان درست است .
و اينكه چرا خدا از وصف واصفان (جز وصف عباد مخلصين ) منزه است 
اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان ، علتش اين است كه : واصفان خدا را با مفاهيمى كه نـزد خود آنان محدود است توصيف مى كنند، و خداوند غير محدود است ، (مثلا اگر مى گويند خـدا بـيـنـا اسـت ، چـشـم هـم براى خدا اثبات مى كنند؛ چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشـتـن چـشـم اسـت ، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى چـشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى شود و حـال آنـكـه بـيـنـايـى خـدا مـربـوط بـه چـشـم نـيـسـت ) و هـمـچـنـيـن هـيـچ يـك از اوصـاف او قـابـل تحديد نيست ، و هيچ لفظى نمى تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است ، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است .
و امـا ايـنـكـه وصـف عباد مخلصين درباره خدا درست است ، دليلش اين است كه : خداى عزّوجلّ بـنـدگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده ، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده ، و غير خود را از ياد ايشان برده ، در نـتـيـجـه تـنها خدا را مى شناسند و غير از خدا را فراموش مى كنند، و اگر غير از خدا، چـيـزى را هـم بشناسند به وسيله خدا مى شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كـنـنـد - هـر چـنـد الفـاظ قـاصـر و مـعـانـى آنـهـا مـحـدود بـاشـد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كـند، همچنان كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه سيد مخلصين است فرموده : (لا احـصـى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك ) كه بر خدا ثنا گفته و نقص ثنايش را اينگونه كامل كرده كه آنچه را كه خداوند در ثناى بر خودش اراده مى كند منظورش ميباشد - دقت بفرماييد.
بـــيـــان مـــفـــاد آيـــه : (فـــانـــكـــم و مـــا تـــعــبـدون مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن الا مـنهوصال الجحيم ) 

فـانـكـم و مـا تـعـبـدون مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن الا مـن هـو صال الجحيم

ايـن آيـه كه در آغازش حرف (فاء) قرار دارد، تفريع و نتيجه گيرى از حكم مستثنى و مـسـتـثـنـى منه و يا تنها از حكم مستثنى است و معنايش اين است كه : بعد از آنكه مسلم شد كه آنـچـه شما از اوصاف براى خدا تراشيده ايد، همه ضلالت است ، - به خلاف بندگان مـخـلص خـدا كـه در وصـف كـردن خود دچار ضلالت نمى شوند - پس اين نتيجه عايد مى شـود كـه شـمـا بـا ايـن گـمـراهى خود نمى توانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آنهايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مى كنند.
و آنـچـه از سـيـاق بـه روشـنى به چشم مى خورد، اين است كه : كلمه (ما) در جمله (ما تـعـبـدون ) مـوصـوله بـاشـد و مـراد از آن بـتها مى باشد و بس ، و يا بتها و همه آلهه ضلالت و پيشوايان گمراهى از قبيل شيطانهاى جنى مى باشد.
و نيز ظاهر سياق اين است كه : كلمه (ما) در جمله (ما انتم ) نافيه است . و ضمير در (عـليه ) به خداى سبحان برمى گردد و ظرف (عليه ) متعلق است به (فاتنين ) و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) جـمـع (فـاتـن ) اسـت كـه اسـم فـاعـل از (فـتـنـه ) بـه مـعـنـاى گـمـراه كـردن مـردم اسـت . و كلمه (صالى ) از ماده (صلو) اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است ، (وصالى جحيم ) به معناى دنباله رو جـهـنـم اسـت ، بـه طـورى كـه هـر جـا راه جـهـنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عـمل دوزخيان را مرتكب شود. و استثناء در آيه مفرغ است ، (مستثنى منه آن در كلام نيامده )، و تـقـديـر كـلام چـنـيـن اسـت : (مـا انـتـم بـفـاتـنـيـن احـدا الا مـن هـو صال الجحيم ).
و مـعناى آيه اين است كه : شما و خدايان ضلالت كه مى پرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمى توانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مى كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه ما در اول مصدريه و يا موصوله است و جمله (فانكم و مـا تعبدون ) كلامى است تام و مستقل ، از قبيل اينكه مى گويند: (انت و شاءنك برو پى كـارت ) و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : (شـمـا و آنـچـه مـى پـرسـتـيد) و يا شما و بت پـرسـتـيـتـان يـعـنـى بـرويـد پـى ايـن كارها كه داريد، آنگاه با جملهاى استينافى يعنى ابـتـدايـى فـرمـوده : (مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن و فـاتـنـيـن ) مـتـضـمـن مـعـنـاى حـمـل اسـت ، و ضـمـير در (عليه ) در صورت مصدرى بودن (ما) به كلمه ما در (ما تـعـبدون ) برمى گردد، و در صورت موصوله بودن آن ، به مضافى تقديرى برمى گـردد. و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه شـمـا نـمـى تـوانـيـد تـحـمـيـل كـنيد بر عبادت خود و يا بر بت پرستى خود مگر كسى را كه خودش پيرو جهنم است .
و بـعـضـى ديـگـر گفته اند: ممكن است كلمه (على ) به معناى (با) باشد، و ضمير بـه كـلمـه (مـا تـعـبدون ) و يا تنها به كلمه (ما) در صورتى كه موصوله باشد بـرگـردد و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) هـمـان مـعـنـاى ظـاهـرى خـود را مـى دهـد، و مـتـضمن معناى تـحـمـيـل و حـمـل نـيـست ، و معناى آيه اين است كه : شما نمى توانيد با عبادت خود و يا با عبادت بتهاى خود گمراه كنيد، مگر پيروان دوزخ را.
و همه اين سخنان وجوهى است نادرست و در حقيقت بدون جهت خود را به زحمت انداختن است . و در آيـه مـورد بـحـث التـفـات بـه كـار رفـتـه ، و نـكته اين التفات عينا همان است كه : در التفات در آيات سابق ذكر كرديم .
ردّ و ابـــطــ