ـال پـنـدار مـشـركـيـن دربـاره ايـنكه ملائكه دختران خدايند، با بيان موقف و موقعيتملائكه در عالم خلقت و اعمال صادره از ايشان 

و ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون

ايـن سـه آيـه - بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - اعـتـراضـى اسـت از كـلام جـبـرئيـل و يـا كـلام او و يـارانـى كـه از فـرشـتـگـان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جـبـرئيـل و يـارانـش نـقـل كـرده و فرموده : (و ما نتنزل الا بامر ربك له ما بين ايدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك ).
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (سـه آيـه مـورد بـحـث كـلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، كه خودش و مؤ منين را براى كفار توصيف مـى كـند، تا ايشان را توبيخى خوار كننده كرده باشد. و آيات مورد بحث متصلند به آيه (فاستفتهم ) و تقدير كلام چنين است : از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بـگـو: (هـيـچ يـك از مـا مـسـلمـان نـيـسـت مـگـر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مى ايستيم و ماييم تسبيح كنندگان ).
و ليكن اين وجه ، وجه مناسبى نيست ، و با سياق سازگارى ندارد.
ايـن آيـات سـه گـانـه در ايـن مـقـامـنـد كـه عـقـيـده مـشـركـيـن بـر الوهـيـت مـلائكـه را بـاطـل كـنـنـد، از ايـن طـريـق كـه بـا اعـتـراف خـود عـقـيـده كـفـار را باطل مى كنند، توضيح اينكه : مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند،
چيزى كه هست مى گويند:همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پايينتر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست ، و مـلائكـه خـودشـان ايـن مـعـنـا را قـبـول نـدارنـد، يـعـنـى خـود را مستقل در تدبير عالم نمى دانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنـچـه كـه در ايـن آيـات مـلائكـه از خـود نـفـى مـى كـنـنـد، هـمـان اسـتـقـلال در تـدبـيـر اسـت ، نـه سـبـبيت به اذن خدا، پس اعتقاد مشركين به مربوب بودن ملائكه كافى است در ابطال اعتقاد ديگرشان ، و آن اينكه ملائكه رب عالم باشند، همچنان كه آيه (بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) هم از يك سو سببيت و وسـاطـت مـلائكـه را اثـبـات مـى كـنـد و هـم از سـوى ديـگـر استقلال آنان را انكار مى نمايد.
پـس اينكه فرمود: (و ما منا الا له مقام معلوم ) معنايش اين است كه : هر يك از ما مقامى معين و پـسـتـى مـشـخـص داريـم ، كـه مـا را بـدان گـمـارده انـد و بـا گـمـارده شـدن ديـگـر اسـتـقـلال مـعـنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمى تواند از خط مشيى كه برايش تعيين كـرده انـد تـجـاوز كند، ملائكه نيز مجعول (آفريده شده ) بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مى كند اطاعت نموده و او را بپرستند.
و اينكه فرمود: (و انا لنحن الصافون ) معنايش اين است كه : ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم ، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مى كند، بر طـبـق خـواسـتـهـاش اجرا كنيم ، همچنان كه از آيه (لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤ مـرون ) نـيـز ايـن مـعـنـا استفاده مى شود. اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم . و چه بسا بعضى گفته اند كه : (مراد از اين جمله اين است كه : مـا مـلائكـه نـزد خدا به صف ايستاده ايم براى نماز). ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست .
و ايـنـكـه فـرمـود: (و انـا لنـحن المسبحون ) معنايش اين است كه : ما خدا را از آنچه لايق سـاحـت كـبـريـايـى او نـيـسـت تـنـزيـه مـى كـنـيـم ، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده : (يسبحون الليل و النهار لا يفترون ).
پس اين آيات سه گانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مى كنند و عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مى نمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامـر خـداى تعالى ، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست . ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمى يابد.

و ان كانوا ليقولون لو ان عندنا ذكرا من الاولين لكنا عباد اللّه المخلصين

در ايـن آيـه بـه سـيـاق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در (كانوا) و در (يقولون ) بـه قـريـش و هـر قـومـى كه عقيده آنان را داشته باشند برمى گردد. و كلمه (ان ) در اول آيـه مـخـفـف (ان ) اسـت . و مـراد از ذكـر اوليـن كـتـابـى آسـمـانـى از جـنـس كتابهاى نازل بر اولين است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر نـزد مـا قـريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مى بود، ما نيز هدايت مى شديم و بندگان مخلص خدا مى بوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه : از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده .
و ايـن در حـقـيـقـت عذرى است بدتر از گناه ، براى اينكه : مذهب وثنيت و بت پرستى مساله نـبـوت و رسـالت و نـزول كـتـابـى از آسـمـان را بـه كـلى محال مى داند.

فكفروا به فسوف يعلمون


(فا) در اول جمله - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه : پـس مـا هـمـيـن قـرآن را بر آنان نازل كرديم ، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نـداشـتـيـم ، ولى بـه همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خـواهند دانست كه وبال كفرشان چيست . و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است .
مقصود از اينكه انبياء (عليهم السلام ) منصور هستند و جند خدا غالبند 

و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون

(كـلمـه ) خـداى تـعـالى بـراى ايشان ، عبارت است از قضايى كه درباره آنان رانده و حـكمى كه كرده . و (سبقت كلمه ) يا به اين است كه عهد آن مقدم باشد و يا به اين است كـه بـه نفوذ و غلبه مقدم شود. و حرف (لام ) در جمله (لهم ) معناى منفعت را افاده مى كـنـد، مى فرمايد: ما قضايى حتمى درباره ايشان رانديم كه به طور يقين يارى شدگان باشند. و - به طورى كه ملاحظه مى كنيد - اين معنا را با چند نوع تاءكيد بيان كرده . يـكـى حرف (لام ) در ابتداى آيه ، يكى كلمه (قد)، يكى كلمه (ان ) و يكى حرف (لام ) در (لهم ).
در اين آيه شريفه نصرت را مقيد نكرده كه انبيا (عليهم السلام ) را در دنيا نصرت مى دهد و يـا در آخرت و يا به نحوى ديگر. بلكه در آيه ديگر نصرت را عموميت داده و فرموده : انا لننصر رسلنا و الّذين آمنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد.
لميزان ج : 17 ص : 270
پس رسولان خدا هم در حجت و دليل منصورند، براى اينكه راه حق را پيش گرفته اند و راه حق هرگز شكست نمى خورد، و هم بر دشمنان خود منصورند، يا به اينكه خدا ياريشان مى دهد تا دشمنان را زير دست كنند ، و يا به اينكه از ايشان انتقام مى گيرند، چنانچه خداى تـعـالى فـرمـوده : (و مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك الا رجـالا نـوحـى اليـهـم مـن اهـل القرى ... حتى اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد كذبوا جاءهم نصرنا فنجى 