ان آخرين دين بپذيرند، بلكه از همان افسانه هاى قديمى است .
بـعـضى از مفسرين گفته اند: (مراد از (ملت آخرت ) مسيحيت است ؛ چون دين مسيح در آن روز آخـرين دين آسمانى بود، كه آن نيز دعوت به توحيد نمى كرد، چون مسيحيت به سه خـدا قـائل بـود. پس درست است كه مشركين بگويند دعوت به توحيد را حتى از آخرين دين آسمانى هم نشنيده ايم ).
ليـكـن ايـن تـفـسـيـر درسـت نـيـسـت و ضـعـفش روشن است ، براى اينكه مشركين اعتنايى به نصرانيت نداشتند، همچنان كه اعتنايى به اسلام نداشتند.
(ان هذا الا اختلاق ) - يعنى اين دين چيزى به جز دروغ و خود ساخته نيست .

انزل عليه الذكر من بيننا

ايـن جـمـله اسـتـفهامى است انكارى ، به داعى تكذيب ، مى خواسته اند بگويند: هيچ مرجحى نـزد مـحـمـد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيست كه به وسيله آن از ما برترى و امتيازى داشـتـه بـاشـد، و بـه خـاطـر آن امـتـيـاز، قـرآن بـر او نازل بشود، و بر ما نازل نگردد، بنابراين جمله مورد بحث در انكار امتياز، نظير جمله (ما انت الا بشر مثلنا تو نيستى مگر بشرى مثل ما) است كه اختصاص رسالت به آن جناب را انكار مى كند.
اعراض از سخنان آنان و تهديد و تحقيرشان 

بل هم فى شك من ذكرى بل لما يذوقوا عذاب 

ايـن جـمـله اعـراض از هـمـه گفته هاى ايشان است ، مى فرمايد: ايشان آنچه را كه گفتند از روى ايـمـان و اعـتـقـاد نـبـوده ، بـلكـه هـنـوز دربـاره ذكـر مـن يـعـنـى قـرآن در شـكـنـد و احتمال مى دهند كه حق باشد.
و اگر به حقانيت آن معتقد نشده اند، نه بدان جهت است كه قرآن در دلالت كردن بر حقانيت نـبـوت و آيت بودنش براى آن ، خفايى داشته و از افاده اين معنا قاصر است و نمى تواند بـراى مـردم يـقـيـن و اعـتـقـاد بـيـاورد، بـلكـه تـعـلق دلهـاى آنـان بـه عـقـايـد بـاطـل ، و پـافـشـارى آنان بر تقليد كور كورانه است ، كه ايشان را از نظر و تفكر در دلالت آيـت الهى و معجزه او بر نبوت باز مى دارد. و در نتيجه درباره اين آيت يعنى قرآن در شكند در حالى كه قرآن آيتى معجزه است .
و جـمـله (بـل لمـا يذوقوا عذاب ) اعراضى است از اعراض قبلى ، و معنايش اين است كه : انكار قرآن از ناحيه مشركين و ايمان نياوردن آنان به حقانيت آن ، ناشى از شكى نيست كه نـسـبـت به آن داشته باشند، بلكه ناشى از روح سركشى و استكبارى است كه دارند، اين روحيه باعث شده كه به حقانيت قرآن اعتراف نكنند، هر چند نسبت به آن يقين داشته باشند و ايـن سـركـشـى را هـمـچـنـان ادامـه مـى دهـند تا وقتى كه عذاب را بچشند، آن وقت به حكم اضـطـرار نـاگـزيـر مـى شـونـد اعـتـراف كـنـنـد، هـمـچـنـان كـه اقـوام ديـگـرى كـه مثل ايشان بودند، بعد از چشيدن عذاب اعتراف كردند.
و ايـنـكـه فـرمـود: (لمـا يذوقوا عذاب هنوز عذاب مرا نچشيده اند) خود تهديدى است به عذابى كه واقع خواهد شد.

ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب 

اين گفتار در جاى اعراض واقع شده ، و كلمه (اءم ) در آن منقطعه است و كلام ، ناظر به گـفـتـار مـشـركـيـن اسـت كه گفتند: (ءانزل عليه الذكر من بيننا) و معنايش اين است كه : (بلكه آيا نزد ايشان خزانه هاى رحمت پروردگارت هست ، كه از آن خزانه ها به هر كس هر چه بخواهد مى دهد تا آن را از تو دريغ بدارند؟ بلكه اين خزانه ها منحصرا در اختيار خود خداست و او بهتر مى داند كه رسالت را در چه دودمانى و چه شخصى قرار داده ، و چه كسى را مورد رحمت خاص خود قرار دهد).
و اگـر در ذيـل كـلام فـرمود: (العزيز الوهاب )، براى اين بود كه خلاصه گفتار را تـاءيـيـد كند. و معنايش اين است كه هيچ سهمى از خزانه هاى رحمت خدا به دست ايشان نيست براى اينكه خدا عزيز است ، يعنى مقامش منيع است و احدى در كار او نمى تواند دخالت كند و نـيـز آنـهـا نـمـى تـوانند رحمت خدا را از احدى جلوگيرى كنند، براى اينكه خدا وهاب ، و بسيار بخشنده است .

ام لهم ملك السموات و الاءرض و ما بينهما فليرتقوا فى الاسباب 

در اين جمله نيز كلمه (ام ) منقطعه است . و فرمان (فليرتقوا) فرمانى است تعجيزى . و كـلمـه (ارتـقـاء) بـه معناى بالا رفتن است . و كلمه (اسباب ) به معناى پله ها و راههايى است كه به وسيله آن به آسمانها صعود مى كنند، و ممكن است مراد از (ارتقاء) اسباب حيله ها و وسيله هايى باشد كه با آن به هدف منع و صرف خود از حق مى رسند.
و مـعـناى آيه اين است كه : (و يا آنكه آيا ملك آسمانها و زمين از آن ايشان است و در نتيجه مـى تـوانـنـد در ايـن آسـمـانـهـا و زمـيـن دخـل و تـصـرف كـنـنـد و جـلو نـزول وحـى آسـمـانى را بگيرند؟ كه اگر راستى اين طور هستند، پس به آسمانها عروج نموده و يا حيله هاى خود را به كار بزنند و جلو وحى آسمان را بگيرند!).

جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب 

كـلمـه (مـهزوم ) از (هزيمت ) است كه به معناى خذلان و بيچارگى است . و جمله (من الاحـزاب ) بيانى است براى (جندما). و كلمه (ما) در جمله مزبور براى افاده قلت و تـحـقير است . و كلام در آيه در مقام تحقير امر كفار است . و مى خواهد على رغم آن غرور و اعتزاز و اعجابى كه از كلامشان استفاده مى شد، ايشان را خوار و ناچيز معرفى كند.
دليـل ايـن مـعـنـا نكره آمدن كلمه (جند) و تتميم آن با لفظ (ما) است و نيز اشاره به مـوقـعـيـت ايـشـان بـا لفـظ (هـنـالك ) اسـت كـه مـخـصـوص اشـاره به دور است . و نيز دليـل ديگرش اين است كه : ايشان را جزو احزابى معرفى كرده كه همواره عليه انبيا صف آرايى نموده و حزب تشكيل مى دادند و خداوند هم همواره ايشان را هلاك مى كرده ، همچنان كه به زودى در آيات بعد، از آنان نام مى برد و به همين منظور آنان را لشكرى شكست خورده معرفى كرد، با اينكه هنوز جنگى نكرده بودند و شكست نخورده بودند.
و مـعـناى آيه اين است كه : اين كفار لشكرى ناچيز و اندك و بى مقدار و شكست خوردهاند و از آن احـزابـى هـسـتـنـد كـه هـمـواره عـليـه فـرسـتـادگـان خـدا حـزب تشكيل مى دادند و ايشان را تكذيب مى كردند و عذاب من بر آنان حتمى شد.

كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد... فحق عقاب 

كـلمـه (ذو الاوتـاد) صـفـت فرعون است ، و كلمه (اوتاد) جمع (وتد) است كه به مـعـنـاى مـيـخ اسـت . بعضى گفته اند: اگر فرعون را (ذو الاوتاد داراى ميخها) معرفى نموده ، از اين جهت است كه فرعون با ميخهايى بازى برد و باخت داشته . و بعضى ديگر گـفـتـه انـد: جـهـتش اين است كه فرعون به هر كس غضب مى كرد، او را چهار ميخ مى كرده ، يـعـنـى دو دسـت و دو پـا و سـر او را بـر زمين ميخكوب مى كرده و بعد شكنجه اش مى داده . بـعـضـى ديـگر گفته اند: معنايش (ذو الجنود صاحب لشكرها) است ؛ چون لشكر براى كشور به منزله ميخ است . بعضى ديگر وجوه ديگرى براى آن ذكر كرده اند، كه بر هيچ يك از آن وجوه دليل قابل اعتمادى نيست .
اصـحـاب (ايـكـه ) قـوم شـعـيـب انـد كه سرگذشت آنان در تفسير سوره حجر و شعراء گـذشـت . و مـعـنـاى جمله (فحق عقاب ) اين است كه : عقاب من بر آنان ثابت شد و مستقر گشت و در آخر هلاكشان كرد.

و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق
