. و آيه شريفه با آياتى كه بـدان عـطـف شـده همه بيانگر اين معنا است كه داوود (عليه السلام ) مردى نيرومند در ملك و نيرومند در علم ، و (اواب ) به سوى پروردگار خويش بوده است .

و الطير محشورة كل له اواب 

كـلمـه (مـحشورة ) از (حشر) به معناى جمع آورى به زور است ، و معناى جمله اين است كه : ما طير را هم تسخير كرديم با داوود، كه بى اختيار و به اجبار دور او جمع مى شدند و با او تسبيح مى گفتند.
جمله (كل له اواب ) جمله اى است استينافى كه تسبيح كوهها و مرغان را كه قبلا ذكر شده بود بيان مى كند، و معنايش اين است كه : هر يك از كوهها و مرغان (اواب ) بودند، يعنى بـسـيـار بـا تـسـبيح به سوى ما رجوع مى كردند، چون تسبيح يكى از مصاديق رجوع به سـوى خـداست . البته احتمال بعيدى هست در اينكه ضمير (له ) به داوود برگردد. اين را هم بايد دانست كه تاءييد خداى تعالى از داوود (عليه السلام ) به اين نبوده كه كوهها و مـرغـان را تسبيح گو كند؛ چون تسبيح گويى اختصاص به اين دو موجود ندارد، تمامى مـوجودات عالم به حكم آيه (و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ) تـسـبـيـح مـى گـويند بلكه تاءييدش از اين بابت بوده كه تسبيح آنها را موافق و هماهنگ تسبيح آن جناب كرده و صداى تسبيح آنها را به گوش وى و به گوش مردم مى رسانده ، - كـه گفتار ما در معناى تسبيح موجودات براى خدا سبحان در تفسير آيه (44) سوره اسـرى ، گـذشـت و گـفـتـيـم كـه تـسـبـيـح آنـهـا نـيـز بـه زبـان قال است ، نه به زبان حال .

و شددنا ملكه و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب 

راغـب مـى گويد: كلمه (شد) به معناى گره محكم است ، وقتى گفته مى شود: (شددت الشى ء) معنايش اين است كه : گره آن را محكم بستم ).
بـنـا بـه گفته وى (شد ملك ) از باب استعاره به كنايه خواهد بود كه مراد از آن اين اسـت كـه : مـلك او را تـقـويت نموده ، اساس آن را به وسيله هيبت و لشكريان و خزينه ها و حسن تدبير محكم كرده ، همه وسائل محكم شدن سلطنت را برايش فراهم كرده بوديم .
مراد از (حكمت ) و (فصل الخطاب ) كه به داوود (عليه السلام ) داده شده بود 
و كـلمـه (حـكـمـت ) در اصل به معناى نوعى از حكم است ، و مراد از آن ، معارف حق و متقنى اسـت كه به انسان سود بخشد و به كمال برساند. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، نـبـوت اسـت . بـعـضـى ديـگـر گفته اند: مراد از آن ، زبور و علم شرايع است . و بعضى ديگر معانى ديگرى براى حكمت ذكر كرده اند كه هيچ يك از آنها معناى خوبى نيست .
و كلمه (فصل الخـطـاب ) بـه مـعـنـاى آن اسـت كـه انـسـان قـدرت تـجـزيـه و تحليل يك كلام را داشته باشد، و بتواند آن را تفكيك كند و حق آن را از باطلش جدا كند. و اين معنا با قضاوت صحيح در بين دو نفر متخاصم نيز منطبق است .
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: مراد از (فصل الخطاب ) كلامى است متوسط بين ايجاز و اطـنـاب ، يـعـنـى كـلامـى كه بسيار كوتاه نباشد به حدى كه معنا را نرساند و آن قدر هم طـولانـى نـبـاشـد كـه شـنـونـده را خـسته كند). بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، جمله (امـا) بـعـد است ، كه قبل از سخن مى آورند؛ چون اولين كسى كه اين رسم را باب كرد داوود (عـليـه السـلام ) بـود. ولى آيـه بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد: (و هـل اتـيـك نـبـؤ ا الخـصـم ...) مـؤ يـد هـمـان مـعـنـايـى اسـت كـه مـا بـراى (فصل الخطاب ) كرديم .

و هل اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسورا المحراب 

كـلمـه (خصم ) مانند كلمه (خصومت ) مصدر است و در اين جا منظور اشخاصى است كه خـصـومت در بينشان افتاده . و كلمه (تسور) به معناى بالا رفتن بر ديوار بلند است ، مـانند كلمه (تسنم ) كه به معناى بالا رفتن بر كوهان شتر است . و كلمه (تذرى ) كـه به معناى بالا رفتن بر بلندى كوه است . مفسرين كلمه (محراب ) را به بالاخانه و شـاهـنـشين معنا كرده اند. و استفهام (هل آتيك ) به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است .
و مـعـنـاى آيه اين است كه : اى محمد آيا اين خبر به تو رسيده كه قومى متخاصم از ديوار محراب داوود (عليه السلام ) بالا رفتند؟

اذ دخلوا على داود ففزع منهم ...

كلمه (اذ) ظرف است براى جمله (تسوروا)، همچنان كه (اذ) اولى ظرف است براى جـمـله (نـبـؤ ا الخـصـم ) و حـاصـل مـعـنـا ايـن اسـت كـه : ايـن قـوم داخـل شـدنـد بـر داوود، در حـالى كـه آن جناب در محرابش بود، و اين قوم از راه معمولى و عـادى بـر او وارد نـشدند، بلكه از ديوار محراب بالا رفتند، و از آنجا بر وى درآمدند؛ و به همين جهت داوود از ورود ايشان به فزع و وحشت درآمد، چون ديد آنان بدون اجازه و از راه غير عادى وارد شدند.
معناى (خشيت )، (خوف ) و (فزع ) 
(فـفزع منهم ) - راغب مى گويد كلمه (فزع ) به معناى انقباض و نفرتى است كه در اثـر برخورد با منظرهاى هولناك به آدمى دست مى دهد، و اين خود از جنس جزع است ، و فرقش با ترس اين است كه نمى گويند: (فزعت من اللّه ) ولى گفته مى شود (خفت منه ).
و قـبـلا هـم گـفـتـيم كه (خشيت ) عبارت است از تاءثر قلب ، تاءثرى كه به دنبالش اضـطـراب و نـگـرانـى بـاشـد، و ايـن خـود يـكـى از رذايـل اخـلاقـى و مـذمـوم اسـت ، مـگـر در مـورد خـداى تـعـالى كـه خـشـيـت از او از فـضـايل است ، و به همين جهت است كه انبياء (عليهم السلام ) به جز از خدا از كس ديگرى خشيت ندارند. و خداى تعالى درباره شان فرموده : (و لا يخشون احدا الا اللّه ).
ولى كـلمـه (خـوف ) بـه مـعـنـاى تـاءثـر از نـامـلايـمـات در مـقـام عـمـل اسـت ، يعنى به معناى آن جنب و جوشى است كه شخص ترسيده براى دفع شر انجام مـى دهـد، بـه خـلاف (خـشـيـت ) كـه گـفـتـيـم تاءثر در مقام ادراك است ، بنابراين خوف بـالذات رذيـله و مـذمـوم نـيـسـت ، بـلكـه در مـواردى جـزو اعـمـال نـيـك شـمـرده مـى شـود، هـمـچـنـان كـه خـداى تـعـالى در خـطـابـش بـه رسول گرامى اش فرموده : (و اما تخافن من قوم خيانة ).
و چـون (فـزع ) عـبـارت اسـت از انـقـبـاض و نـفـرتـى كـه از مـنـظـرهـاى مـخـوف در دل حـاصـل مـى شـود، قـهـرا امـرى خـواهـد بـود كـه بـه مـقـام عـمـل بـرگـشـت مـى كـنـد، نـه بـه ادراك ، پـس بـالذات از رذايل نيست ، بلكه فضيلتى است مربوط به مواردى كه مكروه و ناملايمى در شرف پيش آمـدن اسـت ، و دارنـدگـان ايـن فضيلت آن مكروه را دفع مى كنند. پس اگر در آيه شريفه نـسـبـت فـزع به داوود (عليه السلام ) داده ، براى او نقصى نيست تا بگويى آن جناب از انبيا بوده كه جز از خدا خشيت ندارند.
و تـــوضـــيــحـى دربـاره فـزع داوود (عـليـه السـلام ) در ماجراى مراجعه دو خصم نزد اوبراى داورى 
(قـالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ) - وقتى ديدند داوود (عليه السلام ) بـه فـزع افتاده ، خواستند او را دلخوش و آرام ساخته و فزعش را تسكين دهند، لذا گفتند: (لا تـخـف مـتـرس ). و ايـن در حقيقت نهى از فزع است به صورت نهى از علت فزع كه هـمـان خوف باشد. (خصمان بغى ) اين جمله در تقدير (نحن خصمان ) است ، يعنى ما دو خصم هستيم ، و مراد از دو خصم دو نفر نيست ، بلكه دو طايفه متخاصم است ، كه بعضى بر بعضى ظلم كرد