 اند.
(فـاحـكـم بـيـننا بالحق و لا تشطط...) - كلمه (شطط) به معناى جور است و معناى جمله اين است كه : اى داوود بين ما حكمى كن كه به حق باشد، و در حكم كردنت جور مكن . و ما را به راه وسط و طريق عدل راه بنما.
بيان مطلب مورد نزاع در پيشگاه داود(ع )

ان هذا اخى ...

ايـن جمله مطلب مورد نزاع را بيان مى كند، مى گويد: (اين برادر من است ...) و اين جمله كـلام يـكـى از دو طايفه است كه به يك نفر از طايفه ديگر اشاره نموده مى گويد: (اين شخص كه مى بينى برادر من است ...).
و بـا ايـن بيان فساد استدلالى كه بعضى به اين آيه كرده اند كه كمترين عدد جمع ، دو اسـت ، روشـن مـى شود، چون با بيان ما روشن گرديد كه كلمه (خصمان ) و جمله (هذا اخـى ) هـيـچ دلالتـى نـدارد بـر ايـن كه مراجعه كنندگان به داوود دو نفر بوده اند، تا بـگـويـى پـس جـمـع (اذ تـسـوروا) و نـيـز (اذ دخـلوا) در مـورد دو نـفـر استعمال شده در نتيجه صيغه جمع بر دو نفر نيز اطلاق مى شود.
بـراى ايـنـكـه گـفـتـيـم : مـمـكن است اين دو متخاصم دو طايفه بوده اند و هر يك از دو طرف بـيـشـتـر از يـك نـفـر بـوده انـد هـمـچـنان كه مى بينم صيغه تثنيه در آيه (هذان خصمان اخـتـصـمـوا فـى ربـهـم فالّذين كفروا...) در دو نفر به كار نرفته ، بلكه در دو جمعيت استعمال شده ، به شهادت اينكه هم فرموده (اختصموا) و هم درباره يكى از آن دو خصم فـرمـوده : (فـالّذيـن كـفـروا) البـتـه مـمـكـن هـم هـسـت اصـل خصومت در بين دو فرد از دو طايفه واقع شده باشد، ولى پاى بقيه افراد نيز به ميان كشيده شده باشد، تا آن دو را در ادعايشان كمك كنند.
(له تـسـع و تـسـعـون نـعجة ولى نعجة واحدة فقال اكفلنيها و عزنى فى الخطاب ) - كلمه (نعجة ) به معناى گوسفند ماده است (كه به فارسى آن را ميش مى نامند).
و معناى (اكفلنيها) اين است كه آن را در كفالت من و در تحت سلطنت من قرار بده . و معناى (و عـزنـى فى الخطاب ) اين است كه : در خطاب بر من غلبه كرد. و بقيه الفاظ آيه روشن است .
قضاوت و حكم داوود (عليه السلام ) و سپس استغفار و انابه او 

قـال لقـد ظـلمـك بـسـؤ ال نـعـجـتـك الى نـعـاجـه ... و قليل ما هم

ايـن آيـه شـريـفه حكايت پاسخى است كه داوود (عليه السلام ) به مساءله آن قوم داده ، و بـعيد نيست كه پاسخ او قضاوت و حكمى تقديرى بوده ، چون اگر چنين نبود، جا داشت از طرف مقابل هم بخواهد تا دعوى خود را شرح دهد و بعدا بين آن دو قضاوت كند.

آرى ، ممكن است داوود (عليه السلام ) از قرائنى اطلاع داشته كه صاحب نود و نه گوسفند مـحـق اسـت ، و حـق دارد آن يـك گـوسفند را از ديگرى طلب كند و ليكن از آنجا كه صاحب يك گـوسـفـنـد سـخـن خـود را طـورى آورد كـه رحمت و عطوفت داوود را برانگيخت ، لذا به اين پاسخ مبادرت كرد كه اگر اين طور باشد كه تو مى گويى او به تو ستم كرده .
پـس لامـى كـه بـر سر جمله (لقد ظلمك ) آمده لام قسم است ، و سؤ الى كه در آيه آمده و فـرمـوده : (بسؤ ال ) - به طورى كه گفته اند - متضمن معناى اضافه است ، و به هـمـين جهت با كلمه (الى ) به مفعول دوم متعدى شده ، پس معنا چنين مى شود: سوگند مى خورم كه او به تو ظلم كرده كه سؤ ال كرده اضافه كنى ميش خود را بر ميش هايش .
(و ان كـثـيـرا مـن الخلطاء ليبغى بعضهم على بعض ، الا الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و قـليـل مـا هـم ) - ايـن قـسـمـت تـتـمـه كـلام داوود (عـليـه السلام ) است كه با آن ، گفتار اول خـود را روشـن مـى كـنـد. و كـلمـه (خـلطـاء) بـه مـعـنـاى شـريـكـهـا اسـت كـه مال خود را با هم خلط مى كنند.

و ظن داود انما فتناه فاستغفر ربه و خر راكعا و اناب 

يـعنى داوود بدانست كه ما او را با اين واقعه بيازموديم ؛ چون كلمه (فتنه ) به معناى امتحان است و كلمه (ظن ) هم در خصوص ‍ اين آيه به معناى علم است .
ولى بـعـضـى گـفـتـه اند: كلمه (ظن ) به همان معناى معروف است (كه در فارسى به معناى پندار است ) و پندار غير از علم است ).
و مؤ يد گفتار ما كه گفتيم (ظن ) در اين مورد به معناى يقين و علم مى باشد اين است كه : اسـتـغفار و توبه داوود مطلق آمده ، و اگر كلمه مذكور به معناى معروفش مى بود، بايد اسـتـغـفـار و تـوبـه مقيد به آن صورت مى شد كه (ظن ) با واقع مطابق درآيد، يعنى واقـعـه مـذكـور بـه راسـتى فتنه بوده باشد، و چون اين دو لفظ مطلق آمده ، پس ظن به معناى علم خواهد بود.
كلمه (خر) - به طورى كه راغب گفته - به معناى افتادن و سقوطى است كه صداى خـريـر از آن شـنـيـده شـود، و (خـريـر) بـه مـعـنـاى صـداى آب ، بـاد، و امثال آن است كه از بالا به پايين ريخته شود. و كلمه (ركوع ) - بنا به گفته راغب - به معناى مطلق انحنا و خم شدن است .
و كـلمـه (انـابـه ) بـه معناى رجوع است . و انابه به سوى خدا - به گفته راغب - بـه مـعـنـاى بـازگـشـت بـه سـوى اوسـت بـه تـوبـه و اخـلاص ‍ عمل و اين كلمه از ماده (نوب ) است كه به معناى برگشتن پى درپى است .
و مـعناى آيه اين است كه : داوود (عليه السلام ) بدانست كه اين واقعه امتحانى بوده كه ما وى را بـا آن بـيازموديم و فهميد كه در طريقه قضاوت خطا رفته . پس ، از پروردگار خـود طـلب آمـرزش كـرد از آنـچـه از او سرزده و بى درنگ به حالت ركوع درآمد و توبه كرد.
بـــيـــان ايـــنـــكـــه مـــراجـــعـــه كـــنـنـدگـان نـزد داوود مـلائكـه بـوده انـد و داسـتـان مـــرافـــعـــهتـمـثـل بـوده و حكم ناصواب در عالم غيرواقعى گناه محسوب نمى شود 
اكثر مفسرين به تبع روايات بر اين اعتقادند كه اين قوم كه به مخاصمه بر داوود وارد شدند، ملائكه خدا بودند، و خدا آنان را به سوى وى فرستاد تا امتحانش كند - كه به زودى روايـات آن از نـظـر خـوانـنده خواهد گذشت و به وضع آنها آگاهى خواهد يافت -. ليكن خصوصيات اين داستان دلالت مى كند بر اينكه اين واقعه يك واقعه طبيعى ، (هر چند بـه صـورت مـلائكـه ) نبوده ، چون اگر طبيعى بود بايد آن اشخاص كه يا انسان بوده اند و يا ملك ، از راه طبيعى بر داوود وارد مى شدند، نه از ديوار. و نيز با اطلاع وارد مى شـدنـد، نه به طورى كه او را دچار فزع كنند. و ديگر اينكه اگر امرى عادى بود، داوود از كـجـا فـهـمـيـد كه جريان صحنهاى بوده براى امتحان وى . و نيز از جمله (فاحكم بين النـاس بـالحـق و لا تـتـبـع الهـوى ) بـر مـى آيـد كـه خـداى تعالى او را با اين صحنه بـيـازمـوده تا راه داورى را به او ياد بدهد و او را در خلافت و حكمرانى در بين مردم استاد سازد.
هـمـه ايـنـها تاءييد مى كنند اين احتمال را كه مراجعه كنندگان به وى ملائكه بوده اند كه به صورت مردانى از جنس بشر ممثل شده بودند.
در نـتـيـجـه ايـن احـتـمـال قـوى بـه نـظـر مـى رسـد كـه واقـعـه مـذكـور چـيزى بيش از يك تـمـثـل نظير رؤ يا نبوده كه در آن حالت افرادى را ديده كه از ديوار محراب بالا آمدند، و به ناگهان بر او وارد شدند يكى گفته است : من يك ميش دارم و اين ديگرى نود و نه ميش دارد، تـازه مـى خـواهـد يـك ميش مرا هم از من بگيرد. و در آن حالت به صاحب يك ميش گفته : رفيق تو به تو ظلم مى كند...
پس سخن داوود (عل