ه السلام ) - به فرضى كه حكم رسمى و قطعى او بوده باشد - در حقيقت حكمى است در ظرف تمثل همچنان كه اگر اين صحنه را در خواب ديده بود، و در آن عـالم حـكـمـى بـر خـلاف كـرده بـود گـنـاه شـمـرده نـمـى شـد، و حـكـم در عـالم تـمـثـل گـنـاه و خـلاف نـيـست ، چون عالم تمثل مانند عالم خواب عالم تكليف نيست ، و تكليف ظـرفش تنها در عالم مشهود و بيدارى است ، كه عالم ماده است . و در عالم مشهود و واقع نه كـسـى بـه داوود (عـليـه السلام ) مراجعه كرد و نه ميشى در كار بود و نه ميشهايى ، پس خـطـاى داوود (عـليـه السـلام ) خـطاى در عالم تمثل بوده ، كه گفتيم در آنجا تكليف نيست ، هـمچنان كه درباره خطا و عصيان آدم هم گفتيم كه عصيان در بهشت بوده ؛ چون در بهشت از درخت خورد كه هنوز به زمين هبوط نكرده بود و هنوز شريعتى و دينى نيامده بود.
خواهى گفت : پس استغفار و توبه چه معنا دارد؟ مى گوييم : استغفار و توبه آن عالم هم مـانـند خطاى در آن عالم و در خور آن است ، مانند استغفار و توبه آدم از آنچه كه از او سر زد. هـمـه ايـن حـرفـهـا را بـدان جـهـت زديم ، كه خواننده متوجه باشد كه ساحت مقدس داوود (عـليـه السـلام ) مـنزه از نافرمانى خداست ، چون خود خداى تعالى آن جناب را خليفه خود خـوانـده ، هـمان طور كه به خلافت آدم (عليه السلام ) در كلام خود تصريح نموده - كه تـوضـيـح بـيـشـتـر ايـن مـطـلب در داسـتـان آدم در جـلد اول اين كتاب گذشت .
و امـا بـنـابـرايـن كـه بـعـضـى از مفسرين گفته اند كه دو طرف دعوا كه بر داوود (عليه السـلام ) وارد شـدنـد از جـنـس بـشـر بـوده انـد، و داسـتـان بـه هـمـان ظـاهـرش حـمـل مـى شـود. ناگزير بايد براى جمله (لقد ظلمك ) چاره اى انديشيد، و چاره اش اين اسـت كـه حكم داوود (عليه السلام ) فرضى و تقديرى است ، و معنايش اين است كه : اگر واقع داستان همين باشد كه تو گفتى رفيق تو به تو ظلم كرده ، مگر آنكه دليلى قاطع بياورد كه يك ميش هم مال اوست .
دليـل بـر ايـنـكـه بـايـد كـلام داوود (عـليـه السـلام ) را فـرضـى گـرفـت ، اين است كه عقل و نقل حكم مى كنند بر اينكه انبياء (عليهم السلام ) به عصمت خدايى معصوم از گناه و خـطـا هـسـتـنـد. چه گناه بزرگ و چه كوچك . علاوه بر اين ، خداى سبحان در خصوص داوود (عـليـه السـلام ) قـبـلا تـصـريـح كـرده بـود بـه ايـنـكـه حـكـمـت و فصل خطابش داده و چنين مقامى با خطاى در حكم نمى سازد.و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب 

كلمه (زلفى ) و (زلفه ) به معناى مقام و منزلت است . و كلمه ماب به معناى مرجع اسـت و كـلمه (زلفى ) و (ماب ) را نكره (يعنى بدون الف و لام ) آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت كند. و بقيه الفاظ آيه روشن است .

يا داود انا جعلناك خليفة فى الاءرض ...

ظـاهـرا در ايـن كـلام ، كلمه (قلنا) در تقدير است ، و تقدير آن (فغفرنا له و قلنا يا داود...) است .
مقصود از اينكه خداوند داوود (عليه السلام ) را خليفه در زمين قرار داد 
و ظـاهـر كـلمـه (خـلافـت ) ايـن اسـت كـه : مـراد از آن خلافت خدايى است ، و در نتيجه با خـلافـتـى كـه در آيـه (و اذ قـال ربـك للمـلائكـه انـى جاعل فى الاءرض خليفة ) آمده منطبق است ، و يكى از شؤ ون خلافت اين است كه : صفات و اعـمـال مـستخلف را نشان دهد، و آينده صفات او باشد. كار او را بكند. پس در نتيجه خليفه خـدا در زمـين بايد متخلق به اخلاق خدا باشد، و آنچه خدا اراده مى كند او اراده كند، و آنچه خـدا حـكـم مـى كـند او همان را حكم كند و چون خدا همواره به حق حكم مى كند (و اللّه يقضى بـالحـق ) او نيز جز به حق حكم نكند و جز راه خدا راهى نرود، و از آن راه تجاوز و تعدى نكند.
و بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه مـى بـيـنـيـم در آيـه مورد بحث با آوردن (فا) بر سر جمله (فاحكم بين الناس بالحق حكم ) به حق كردن را نتيجه و فرع آن خلافت قرار داده ، و اين خود مؤ يد آن است كه مراد از (جعل خلافت ) اين نيست كه شاءنيت و مقام خلافت به او داده بـاشـد، بـلكـه مـراد ايـن اسـت كـه شـاءنـيـتى را كه به حكم آيه (و آتيناه الحكمة و فـصـل الخطاب ) قبلا به او داده بود، به فعليت برساند، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (مـراد از (خـلافـت جـانـشـيـنـى ) بـراى انـبـيـاى قـبـل است ، و اگر جمله (فاحكم بين الناس بالحق ) را متفرع بر اين خلافت كرده بدان جـهـت اسـت كـه خـلافت نعمت عظيمى است كه بايد شكرگزارى شود، و شكر آن ، عدالت در بـيـن مـردم اسـت ، و يـا بـه اين جهت است كه حكومت در بين مردم چه به حق و چه به ناحق از آثار خلافت و سلطنت است ، و تقييد آن به كلمه (حق ) براى اين است كه سداد و موفقيت او در آن بوده ) صحيح نيست و بدون دليل در لفظ آيه تصرف كردن است .
(و لا تـتـبـع الهـوى فـيـضـلك عـن سـبـيـل اللّه ) - عـطـف ايـن جـمـله بـه جـمـله مـا قـبـل و مـقـابـل آن قـرار گـرفتن ، اين معنا را به آيه مى دهد كه ، (در داورى در بين مردم پـيـروى هـواى نـفـس مـكـن كه از حق گمراهت كند، حقى كه همان راه خداست ) و در نتيجه مى فهماند كه سبيل خدا حق است .
عـــصـــمـــت بـــاعـــث ســلب اخـتـيـار نيست و توجه خطاب (لا تتبع الهوى ) به داوود (عليهالسلام ) بلا اشكال است 
بـعـضـى از مـفسرين گفته اند در اينكه داوود (عليه السلام ) را امر كرد به اينكه به حق حكم كند و نهى فرمود از پيروى هواى نفس ، تنبيهى است براى ديگران يعنى هر كسى كه سـرپـرسـت امـور مـردم مـى شـود، بـايـد در بـيـن آنـان بـه حـق حـكـم نـمـوده و از پـيروى بـاطـل بـر حـذر بـاشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتى كه داشته هرگز جز به حق حكم ننموده ، و پيروى از باطل نمى كرده .
ولى اين اشكال بر او وارد است كه صرف اينكه خطاب متوجه به او، براى تنبيه ديگران اسـت ، دليـل نـمـى شـود بـر اينكه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت بـاعـث سـلب اخـتـيـار نـمـى گـردد، (و گـر نـه بـايد معصومين هيچ فضيلتى بر ديگران نـداشـتـه بـاشـنـد، و فضائل آنان چون بوى خوش گلهاى خوشبو باشد) بلكه با داشتن عصمت باز اختيارشان به جاى خود باقى است ، و مادام كه اختيار باقى است تكليف صحيح است ، بلكه واجب است ، همان طور كه نسبت به ديگران صحيح است چون اگر تكليف متوجه آنـان نشود، نسبت به ايشان ديگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصيت متمايز نمى شـود، و هـمـيـن خـود بـاعـث مـى شـود عـصمت لغو گردد؛ چون وقتى مى گوييم داوود (عليه السـلام ) معصوم است ، معنايش اين است كه آن جناب گناه نمى كند، و گفتيم كه گناه فرع تكليف است .
(ان الّذيـن يـضـلون عـن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) - اين جمله نـهى از پيروى هواى نفس را تعليل مى كند به اينكه اين كار باعث مى شود انسان از روز حـساب غافل شود و فراموشى روز قيامت هم عذاب شديد دارد و منظور از فراموش كردن آن بى اعتنايى به امر آن است .
در ايـن آيـه شـريـفـه دلالتـى اسـت بـر ايـنـكـه هـيـچ ضـلالتـى از سبيل خدا، و يا به عبارت ديگر هيچ معصيتى از معاصى 