ان را قطع كنند و بكشند و خداى تعالى به همين جهت چهارده روز سلطنت او را از او بگرفت ؛ چون به اسبان ظلم كرد، و آنها را بكشت .
عـلى (عـليه السلام ) فرمود: كعب دروغ گفته و مطلب بدين قرار بوده كه سليمان روزى از اسـبـان خـود سـان ديد، چون مى خواست با دشمنان خدا جهاد كند، پس آفتاب غروب كرد، به امر خداى تعالى به ملائكه موكل بر آفتاب گفت تا آن را برگردانند، ملائكه آفتاب را بـرگرداندند، و سليمان نماز عصر را در وقتش بجاى آورد. آرى انبيا (عليهم السلام ) هرگز ظلم نمى كنند، و به ظلم دستور هم نمى دهند، براى اينكه پاك و معصومند.
مـؤ لف : ايـن قـسـمـت از كلام كعب كه گفت : خداى تعالى چهارده روز ملك را از او بگرفت ، اشاره است به انگشترى كه ماجرايش از نظر خواننده مى گذرد.
و در كـتـاب فـقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: سليمان بن داوود، روزى بـعـد از ظـهـر از اسـبـان خـود بـازديـد بـه عـمـل آورد، و مـشـغـول تـمـاشـاى آنـهـا شـد تـا آفـتـاب غـروب كرد، به ملائكه گفت : آفتاب را برايم بـرگـردانيد تا نمازم را در وقتش بخوانم . ملائكه چنين كردند، سليمان برخاست و نماز خود را خواند. و آفتاب دوباره غروب كرده و ستارگان درخشيدن گرفتند، و اين است معناى كـلام خـداى عـزّوجـلّ كـه مـى فرمايد: (و وهبنا لداود سليمان )، تا آنجا كه مى فرمايد: (مسحا بالسوق و الاعناق ).
رد كلام فخر رازى در اشكال به رد شمس در قضيه سليمان (ع )
مـؤ لف : ايـن روايـت اگـر لفـظ آيـه بـا آن مـسـاعـدت كـنـد، يـعـنى با جمله (فطفق مسحا بـالسـوق و الاعـنـاق ) بـسازد، روايت بى اشكالى است ، و اما مساءله برگشتن خورشيد اشكالى ندارد، براى اينكه وقتى ما معجزه را براى انبياء بپذيريم و اثبات كنيم ،
ديگر چه فرقى بين معجزات هست ؟ مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه از نظر روايات ، آفتاب تنها براى سليمان (عليه السلام ) برنگشته بلكه براى يوشع بن نون و على بـن ابـى طـالب (عـليـه السـلام ) نـيـز بـازگـشـتـه و روايـات آن در كـمـال اعـتـبار است ، پس ديگر نبايد به اشكالى كه فخر رازى در تفسير كبير خود كرده اعتنا نمود.
و اما پى كردن اسبان و زدن گردنهاى آنها با شمشير، مطلبى است كه (تنها در اين روايت نـيـامـده ) در چـنـد روايـت ديـگـر نـيـز از طـريـق اهـل سـنـت نقل شده ، كه قمى هم آنها را در تفسير خود آورده . ولى چيزى كه هست همه اين روايات به كـعـب الاحـبـار يـهـودى الاصـل برمى گردد، همچنان كه در روايات گذشته از ابن عباس هم گذشت ، و به هر حال به همان بيانى كه گذشت نبايد به آن اعتنا كرد.

سخنان عجيب و غريبى كه درباره سليمان (ع ) گفته اند 
ايـن مـفـسرين در اغراق گويى شان درباره اين داستان آن قدر تندروى كرده اند كه روايت كـرده انـد كـه آن اسـبـان بـيـسـت هـزار بـوده كـه هـمـه داراى بـال بـوده انـد، نظير آن روايتى كه در ذيل حتى توارت بالحجاب از كعب روايت كرده اند كـه گـفـت : آن حـجـاب از ياقوت سبز بوده ، ياقوتى كه محيط به همه خلايق است ، و از سبزى آن آسمان سبز شده ! غافل از اينكه آسمان اصلا سبز نيست ).
بـاز نـظـيـر آن از عـجـايـبـى كـه در ايـن داسـتـان نـقـل كـرده انـد روايـتـى اسـت كـه در ذيل (و القينا على كرسيه جسدا) آورده اند كه خدا به او پسرى داد، و او از ترس جن - و در بعضى روايات ديگر از ترس ملك الموت - به ابر سپرد تا او را در دامن خود حفظ كند، ولى روزى جسد مرده او را بر تخت خود يافت !
و بـاز روايـتـى كـه آورده اند روزى سليمان گفت : امشب با صد نفر از زنان خود جماع مى كـنـم تـا از هـر يـك از آنها پسرى شجاع برايم متولد شود و در راه خدا جهاد كند، و در اين كلام خود ان شاءاللّه نگفت ، و در نتيجه هيچ يك از همسرانش باردار نشدند، مگر يك نفر كه فرزندى نيمه تمام زاييد و سليمان او را بسيار دوست مى داشت و بدين جهت او را نزد يكى از جنيان پنهان كرد. تا اينكه دست ملك الموت او را گرفته قبض روح كرد و جسدش را بر تخت سليمان انداخت .
و نيز از حرفهاى عجيب و غريب ، مطلبى است كه در روايات بسيارى آمده كه عده اى از آنها به ابن عباس مى رسد، و ابن عباس ‍ تصريح كرده كه من اين حرف را از كعب شنيدم ، و آن اين است كه : سليمان انگشترى داشت و يكى از شيطانها آن را از وى دزديد و در نتيجه چند روزى مـلك سـليمان زايل شد و تسلطش بر شياطين پايان يافت ، و بر عكس شيطانها بر مـلك او مـسـلط شـدند، تا آنكه خداوند انگشترش را به او برگردانيد و در نتيجه سلطنتش دوباره برگشت !.
و بالا خره در داستان سليمان (عليه السلام ) امورى روايت كرده اند كه هر خردمندى بايد سـاحـت انـبـيـا را مـنـزه از آن امـور بـدانـد، و حـتـى از نـقـل آنـهـا دربـاره انـبيا شرم كند، مثلا يكى از آنها اين است كه : منظور از افتادن جسد بر تخت اين است كه شيطان بر تخت او نشست .
ايـنـهـا هـمـه مـطـالب بـيـپـايـهـاى اسـت كـه دسـت خـائنـان و جـعـالان آنـهـا را در روايـات داخـل كـرده ، و - همان طور كه قبلا هم گفتيم - نبايد به آنها اعتنا نمود، و اگر خواننده عـزيـز عـلاقـمـنـد بـه ديـدن آن روايـات اسـت ، هـمـه اش در تـفـسـير الدر المنثور سيوطى نقل شده ، بدانجا مراجعه نمايد.
وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ (41) 
ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ (42)‏ 
وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَذِكْرَى لِأُوْلِي الْأَلْبَابِ (43) 
وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِب بِّهِ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (44) 
وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ (45) 
إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (46) 
وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ (47) 
وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِّنْ الْأَخْيَارِ (48)

ترجمه آيات 

بـه يـاد آور بـنـده مـا ايـوب را آن زمـان كه پروردگار خود را ندا داد كه شيطان مرا دچار عذاب و گرفتارى كرد (41).
(بـدو گـفـتـيـم ) پـاى خـود بـه زمـين بكش كه آب همين جا نزديك توست ، آبى خنك ، در آن آبتنى كن و از آن بنوش (42).
و اهـلش را با فرزندانى به همان تعداد و دو برابر فرزندانى كه داشت به او بداديم تا رحمتى باشد از ما به او و تذكرى باشد براى خردمندان (43).
و نـيـز بـه او گـفـتـيـم حـال كه سوگند خورده اى كه همسرت را صد تركه چوب بزنى تعداد صد تركه به دست بگير و آنها را يك بار به زنت بزن تا سوگند خود نشكسته بـاشـى ، مـا ايـوب را بـنـده اى خـويشتن دار يافتيم چه خوب بود همواره به ما رجوع كند (44)
چه خوب بود همواره به ما رجوع مى كرد (44).
و بـه يـاد آور بـنـدگـان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را كه مردانى نيرومند و بينا بودند (45).
(بـديـن جـهـت نـيـرومـند و بينا بودند كه ) م