ا آن را به خصلتى خالص كه همان ياد آخرت باشد خالص و پاك كرديم (46).
و ايشان نزد ما از برگزيدگان اخيارند (47).
و به ياد آور اسماعيل و يسع و ذو الكفل را و هر يك از اخيار بودند (48).

بيان آيات 

اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ماءمور شـده بـه يـاد آنـها باشد و در نتيجه صبر كند، و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر (عـليـه السـلام ) و مـحـنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد. و سپس ‍ رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده ، و سپس دستور مى دهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد.

و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب 

اين جمله دعايى است از ايوب (عليه السلام ) كه در آن از خدا مى خواهد عافيتش دهد، و سوء حـالى كـه بـدان مـبـتـلا شـده از او بـرطـرف سـازد. و بـه مـنـظـور رعـايـت تـواضـع و تـذلل درخـواسـت و نـيـاز خـود را ذكـر نـمـى كـنـد، و تنها از اينكه خدا را به نام (ربى پروردگارم ) صدا مى زند فهميده مى شود كه او را براى حاجتى مى خواند.
مقصود از (نصب و عذاب ) كه ايوب (عليه السلام ) بدان مبتلا بود
كـلمـه (نصب ) به معناى تعب و به تنگ آمدن است . و جمله (اذ نادى ...) به اصطلاح ادبى بدل اشتمال است . در آغاز مى فرمايد: (به ياد آر بنده ما ايوب را) بعدا بعضى از خاطرات او را نام برده ، مى فرمايد: به ياد آر اين خاطره اش را كه پروردگار خود را خـوانـد كـه (اى پـروردگـار مـن ...). پـس جـمـله (اذ نـادى ) هـم مـى تـوانـد بدل اشتمال از كلمه (عبدنا) باشد، و هم از كلمه (ايوب ). و جمله (انى مسنى ...) حكايت نداى ايوب است .
و از ظـاهـر آيـات بـعـدى بـرمـى آيـد كـه مـرادش از (نـصـب و عـذاب ) بـد حـالى و گرفتاريهايى است كه در بدن او و در خاندانش پيدا شد.
هـمـان گـرفـتـاريـهـايـى كـه در سـوره انـبيا، آن را از آن جناب چنين حكايت كرده كه گفت : (مـسـنـى الضـر و انـت ارحـم الراحـمين ). البته اين در صورتى است كه بگوييم كلمه (ضـر) شـامـل مـصـيبت در خود آدمى و اهلبيتش مى شود. و در اين سوره و سوره انبياء هيچ اشاره اى به از بين رفتن اموال آن جناب نشده ، هر چند كه اين معنا در روايات آمده است .
وجـه ايـنـكـه ايـوب (ع ) ابـتـلاء خـود بـه آن دو را بـه شـيـطـان نـسـبـت داد (انـى مسنى الشيطانبنصب و عذاب ).
و ظـاهـرا مـراد از (مـس شـيـطـان بـه نصب و عذاب ) اين است كه : مى خواهد (نصب ) و (عذاب ) را به نحوى از سببيت و تاءثير به شيطان نسبت دهد. و بگويد كه شيطان در اين گرفتاريهاى من مؤ ثر و دخيل بوده است . و همين معنا از روايات هم برمى آيد.
و در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه يكى از گرفتاريهاى ايوب مرض او بود، و مرض عـلل و اسباب عادى و طبيعى دارد، پس چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داد و هـم بـه بـعضى از علل طبيعى ؟ جواب اين اشكال آن است كه : اين دو سبب يعنى شيطان و عـوامل طبيعى ، دو سبب در عرض هم نيستند، تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هـر دو نـسـبـت داد، بـلكـه دو سـبـب طـولى انـد و تـوضـيـح آن در تـفـسـيـر آيـه (و لو ان اهـل القـرى آمـنـوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء)، در جلد هشتم اين كتاب بيان گرديده ، بدانجا مراجعه شود.
مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود: اگـر چـنـيـن اسـتـنـادى مـمـكـن بـاشـد، ولى صـرف امـكـان دليـل بـر وقـوع آن نـمى شود، از كجا كه شيطان چنين تاءثيرى در انسانها داشته باشد كـه هـر كـس را خـواسـت بـيـمـار كـند؟ در پاسخ مى گوييم : نه تنها دليلى بر امتناع آن نـداريـم ، بـلكـه آيـه شـريـفـه (انـمـا الخـمـر و المـيـسـر و الانـصـاب و الازلام رجـس مـن عمل الشيطان ) دليل بر وقوع آن است ، براى اينكه در اين آيه ، شراب و قمار و بتها و ازلام را بـه شـيـطـان نـسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده ، و نيز از حضرت موسى (عليه السـلام ) حـكـايـت كـرده كـه بـعـد از كـشـتـن آن مـرد قـبـطـى گـفـتـه : (هـذا مـن عـمـل الشـيـطـان انـه عـدو مضل مبين ) كه در تفسيرش گفتيم كلمه (هذا) اشاره است به مقاتله آن دو.
و بـه فـرضـى هـم كـه از روايـات چـشـم پـوشـى كـنـيـم ، مـمـكـن اسـت احتمال دهيم كه مراد از نسبت دادن (نصب ) و (عذاب ) به شيطان اين باشد كه شيطان بـا وسـوسـه خـود مـردم را فـريـب داده و بـه مـردم گـفت : از اين مرد دورى كنيد و نزديكش نشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاء از همه طرف احاطه اش نمى كرد، و كارش بـديـنـجـا نـمـى كشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزايش ‍ بگشايند نمى انجاميد.
بـيـان امـكـان مـداخـله شـيـطـان در ابـدان و امـوال و ديـگـر متعلقات مادى معصومين (عليهم السلام) 
در تـفـسير كشاف اين وجه را كه گفتيم انكار كرده و گفته : به هيچ وجه نمى توانيم اين وجـه را بـپـذيـريـم كه خدا شيطان را بر انبياى خود مسلط كند تا هر جور دلش خواست آن حـضـرات را اذيـت و آزار كـنـد و دچـار عـذاب نـمـايـد و از ايـن راه داغ دل خود را از آنان بستاند، چون اگر بنا باشد اين كار نسبت به انبياء جايز باشد، نسبت بـه پـيـروان انـبـيـاء يـعـنـى مردم صالح نيز (به طريق اولى ) جايز است ، آن وقت رانده درگـاه خـدا هيچ مؤ من صالحى را از اين انتقام خود سالم نمى گذارد، همه را بيچاره و هلاك مـى كـنـد با اينكه در قرآن كريم مكرر آمده ، كه شيطان به غير از وسوسه هيچ دخالت و تاءثير ديگر ندارد.
ليكن اين اشكال زمخشرى وارد نيست ؛ براى اينكه آنچه در قرآن كريم از خصائص انبياء و سـايـر معصومين شمرده شده ، همانا عصمت است كه به خاطر داشتن آن ، از تاءثير شيطان در نـفوسشان ايمنند، و شيطان نمى تواند در دلهاى آنان وسوسه كند. و اما تاءثيرش در بـدنـهـاى انـبـيـاء و يـا امـوال و اولاد و سـايـر متعلقات ايشان ، به اينكه از اين راه وسيله نـاراحـتـى آنـان را فـراهـم سـازد، نـه تـنـها هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست ، بلكه دليـل بـر امـكـان وقـوع آن هـسـت ، و آن آيـه شـريفه (فانى نسيت الحوت و ما انسانيه الا الشـيـطـان ان اذكـره ) مـى بـاشد كه راجع است به داستان مسافرت موسى با همسفرش يـوشـع (عـليـه السـلام ) و يوشع به موسى مى گويد: اگر ماهى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به ياد ماهى بيفتم .
پـس از ايـن آيـه بـرمـى آيـد كـه شـيـطـان ايـن گـونـه دخـل و تـصـرفـهـا را در دلهـاى مـعـصـومـين دارد. و اما اينكه گفت : لازمه جواز و امكان مداخله شـيـطـان در دلهـاى انـبـيـاء ايـن اسـت كـه در دلهـاى پـيـروان انـبـيـاء نـيـز دخـل و تـصـرف بـكـنـد، در پـاسـخـش مـى گـويـيـم : ايـن مـلازمـه را قـبـول نـداريـم ؛ زيـرا مـا كـه مـى گـويـيـم مـمكن است شيطان چنين تصرفهايى در دلهاى مـعـصـومين بكند، معتقديم كه هر جا چنين تصرفهايى بكند به اذن خدا مى كند، به اين معنا كـه خـدا جـلوگـيرش نمى شود، چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مى بيند، م