ثلا مى خواهد مقدار صبر و حوصله بنده اش معين شود.
و لازمـه ايـن حـرف اين نيست كه شيطان بدون مشيت و اذن خدا هر چه دلش خواست بكند و هر بلايى كه خواست بر سر بندگان خدا بياورد، و اين خود روشن است .
اســـتـــجـــاب دعـــاى ايـــوب (عـــليـــه الســـلام ) بـــا شـــفـــاى امـــراضـــش و بـازگـرداناهل او به او

اءركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب 

واقع شدن اين آيه در دنبال آيه قبلى كه درخواست و نداى ايوب (عليه السلام ) را حكايت مى كرد، اين معنا را افاده مى كند كه خداى سبحان خواسته است به وى اعلام كند كه دعايش مـسـتـجـاب گـشـتـه . و جـمـله (اءركـض برجلك ) حكايت آن وحيى است كه در هنگام كشف از اسـتـجـابـت بـه آن جـنـاب فـرمـوده . و يـا ايـنـكـه در ايـن جـمـله چـيـزى از مـاده (قـول ) تـقـديـر گـرفته شده ، كه اگر اظهار مى شد چنين مى شد: (فاستجبنا له و قـلنـا اءركض ...) و سياق آيه كه سياق امر است اشعار دارد بلكه كشف مى كند از اينكه : آن جناب در آن موقع آن قدر از پا درآمده بود كه قادر به ايستادن و راه رفتن با پاى خود نـبـوده ، و در سـراپـاى بـدن بـيـمـارى داشـتـه ، و خـداى تـعـالى اول مـرض ‍ پاى او را شفا داده ، و بعد چشمهاى در آنجا برايش جوشانده ، و دستور داد كه از آن چشمه حمام بگيرد، و بنوشد تا ظاهر و باطن بدنش از ساير مرضها بهبودى يابد. و اين مطالبى كه گفتيم از سياق آيه استفاده مى شود، مورد تاءييد روايات هم هست .
و در آيـه شـريفه از طريق حذف جزئيات ايجاز به كار رفته ، و تقدير آن اين است كه : (اءركـض بـرجـلك هـذا مـغـتـسـل بـارد و شـراب ، فـركـض بـرجـله و اغـتـسـل و شـرب فـبـراء اللّه مـن مرضه پاى خود به زمين بكش كه پهلويت چشمهاى خنك و نـوشـيـدنـى ايـجـاد شـده ، پـس ‍ ايـوب پـاى خود بدان سو كشيد، و چشمه را يافته از آن غسل كرد، و از آبش نوشيد و در نتيجه خدا او را از همه مرضها بهبودى داد).

و وهبنا له اءهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب 

در روايـات آمـده : تـمـامـى كـسـان او بـه غـيـر از هـمـسـرش مـردنـد و آن جـنـاب به داغ همه فـرزنـدانـش مـبـتـلا شـده بـود، و بـعـدا خـدا هـمـه را بـرايـش زنـده كـرد، و آنـان را و مثل آنان را به آن جناب بخشيد.
بـعضى گفته اند كه فرزندانش در ايام ابتلايش از او دورى كردند و خدا با بهبودى اش آنان را دوباره دورش جمع كرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچه دار شدند. پس معناى ايـنكه خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وى بخشيد همين است كه آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع كرد.
(رحـمـة مـنـا و ذكـرى لاولى الالبـاب ) - كـلمـه (رحـمـة ) مفعول له است . و معناى جمله اين است كه : ما اين كار را كرديم براى اينكه رحمتى از ما به وى بـوده بـاشـد، و نـيـز تـذكـرى بـراى صـاحـبـان عقل باشد تا با شنيدن سرگذشت آن جناب متذكر شوند.

و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب 

در مـجـمـع البيان مى گويد: كلمه (ضغث ) به معناى يك مشت پر از شاخه درخت و يا از گياه و يا از خوشه خرما است و ايوب (عليه السلام ) سوگند خورده بود كه اگر حالش خوب شود همسرش را صد تازيانه بزند، چون در امرى او را ناراحت كرده بود - كه به زودى روايـتـش ذكـر مى شود - و چون خداى تعالى عافيتش داد، به وى فرمود تا يك مشت شـاخـه بـه عدد تازيانه هايى كه بر آن سوگند خورده بود (صد عدد) در دست گرفته يك نوبت آن را به همسرش بزند تا آن كه سوگند خود را نشكسته باشد.
و سـيـاق ايـن آيـه به آنچه ذكر شده اشاره دارد. و اگر جرم همسر او و سبب سوگند او را ذكر نكرده براى اين است كه هم تادب و هم نامبرده را احترام كرده باشد.
(انـا وجـدنـاه صـابـرا) - يعنى ما او را در برابر ابتلائاتى كه به وسيله آن او را آزمـوديـم يـعـنـى در بـرابـر مـرض و از بـيـن رفـتـن اهـل و مـال صـابـر يـافـتـيـم . و ايـن جـمـله تـعـليـل جـمـله (و اذكـر) و يـا تـعـليـل جـمله (عبدنا) است و چنين معنا مى دهد كه اگر ما او را عبد ناميديم ، و يا عبد خود ناميديم ، براى اين است كه ما او را صابر يافتيم .
البته در بين اين دو احتمال احتمال اول بهتر است . و جمله (نعم العبد انه اواب ) مدح ايوب (عليه السلام ) است .
وجـــه ايـــنـــكــه ابـراهـيـم و اسـحـق و يعقوب (عليهم السلام ) را به داشتن دست و چشم مدحفرمود 

و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار

ايـن آيـه شـريفه انبياى نامبرده را مدح مى كند به اينكه : داراى ايدى و ابصارند، و كلمه (يـد) و نـيز كلمه (بصر) وقتى قابل مدحند كه دست و چشم انسان باشند (و گرنه حـيـوانـات هـم دسـت و چـشـم دارنـد) و در مـواردى استعمالش نمايند كه آفريدگار آن دو را براى همان موارد آفريده باشد، و شخص نامبرده دست و چشم خود را در راه انسانيت خود به خـدمـت گـرفـتـه بـاشـد، و در نـتـيـجـه بـا دسـت خـود اعـمـال صـالح انـجـام داده ، و خـيـر بـه سـوى خلق خدا جارى ساخته باشد. و با چشم خود راهـهـاى عـافيت و سلامت را از موارد هلاكت تميز داده ، و به حق رسيده باشد، نه اينكه حق و باطل برايش يكسان و مشتبه باشد.
پـس ايـنـكـه فرمود: ابراهيم و اسحاق و يعقوب داراى دست و چشم بودند، در حقيقت خواسته است به كنايه بفهماند نامبردگان در طاعت خدا و رساندن خير به خلق ، و نيز در بينايى شان در تشخيص اعتقاد و عمل حق ، بسيار قوى بوده اند.
آيـه شـريـفـه (و وهـبـنـا له اسـحاق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يـهـدون بـامـرنـا و اوحـينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ) به آن دو معنا كه در آيه مورد بحث آمده اشاره نموده و متعرض هر دو شده است ، چون ائمه بودن ، و به امر خدا هدايت كردن ، و وحى خدا را گرفتن همه آثار (ابصار) اسـت و زكـات دادن و فعل خيرات ، و اقامه نماز، آثار (ايدى ) است . اين معنا را قمى هم در تـفـسـيـر خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده ، چون در آن روايـت (اولى الايدى ) به نيرومندى در عبادت ، و ابصار به داشتن بصيرت در عبادت تفسير شده است 

انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار

كلمه (خالصة ) وصفى است كه در جاى موصوف خود آمده . و حرف (با) كه بر سر - آن اسـت ، بـاى سـبـبـيـت اسـت ، و تـقـديـر كـلام (بـسبب خصلة خالصة ) است . و جمله (ذكرى الدار) بيان آن خصلت است . و منظور از كلمه (دار) دار آخرت مى باشد.
مـعـنـاى ايـنـكـه در تـعـليـل مـدح ايـشـان فـرمـود: (انـا اخـلصـنـا هـم بـخـالصـة ذكرى الدار)
ايـن آيه ، يعنى جمله (انا اخلصناهم ...) تعليل مضمون آيه قبلى است كه نامبردگان از انـبـيـا را (اولى الايـدى و الابـصـار) مـى خـوانـد. مـمـكـن هـم هـسـت تـعـليـل بـاشـد بـراى كـلمـه (عـبـادنـا) و يـا بـراى جـمـله (و اذكـر) و از ايـن سـه احـتمال اولى از همه مناسب تر است ؛ براى اينكه وقتى انسان مستغرق در ياد آخرت و جوار رب العـالمـيـن شـد، و تـمـامـى هـمـش مـرتـكـز در آن گـرديـد، قـهـرا مع