رفتش نسبت به خدا كامل گشته ، نظرش در تشخيص عقايد حق مصاب مى گردد، و نيز در سلوك راه عبوديت حق ، تـبـصـر پـيـدا مى كند، و ديگر بر ظاهر حيات دنيا و زينت آن مانند ابناى دنيا جمود ندارد، هـمـچـنـان كـه در شـان چـنـين كسانى در جاى ديگر نيز فرموده : (فاعرض عمن تولى عن ذكـرنـا و لم يـرد الا الحـيـوة الدنـيـا ذلك مـبلغهم من العلم )، پس جمله (انا اخلصناهم ) بـراى تعليل جمله (اولى الايدى و الابصار) مناسب تر است تا براى جمله (عبادنا) و يا جمله (و اذكر).
و مـعناى آيه اين است كه : اگر گفتيم اينان صاحبان ايدى و ابصارند، براى اين است كه ما آنان را به خصلتى خالص و غير مشوب ، خالص كرديم ، خصلتى بس عظيم الشان ، و آن عبارت است از ياد خانه آخرت .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (دار) همين دار دنيا است ، و منظور آيه اين است كه : ما ايشان را خالص كرديم براى دار دنيا يعنى مادام كه دنيا برقرار باشد ذكر خير آنـان بر سر زبانها باشد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (وهبنا له اسحق و يعقوب ) - تـا آنـجـا كـه مـى فرمايد - (و جعلنا لهم لسان صدق عليا) ولى وجه سابق به نظر ما مناسب تر است .

و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار

در سـابق گذشت كه (اصطفا) ملازم با اسلام و تسليم شدن به تمام معنا براى خداى سـبـحان است . و در اين آيه شريفه اشاره اى دارد به آيه (ان اللّه اصطفى ادم و نوحا و ال ابراهيم و آل عمران على العالمين ).
كـلمـه (اخـيـار) - بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد - جـمـع (خـيـر) اسـت كـه در مـعـنـا مقابل (شر) است ولى بعضى گفته اند كه : (جمع (خير) - با تشديد ياء ، و يا با تخفيف -، مانند (اموات ) كه جمع (ميت ) - با تشديد -، و (ميت ) - بدون تشديد - است .

و اذكر اسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الاخيار 

معناى اين آيه روشن است و حاجتى به توضيح ندارد.
گـفـتـارى در سـرگـذشـت ايـوب (عـليـه السـلام ) در چـنـد فصل
گفتارى درباره سرگذشت ايوب (عليه السلام ) (در قرآن و حديث ) 
1 - داستان ايوب از نظر قرآن : در قرآن كريم از داستان آن جناب به جز اين نيامده كه : خداى تعالى او را به ناراحتى جسمى و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس ، هم عافيتش داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وى برگردانيد.
و اين كار را به مقتضاى رحمت خود كرد، و به اين منظور كرد تا سرگذشت او مايه تذكر عابدان باشد.
2 - ثناى جميل خداى تعالى نسبت به آن جناب : خداى تعالى ايوب (عليه السلام ) را در زمره انبيا و از ذريه ابراهيم شمرده ، و نهايت درجه ثنا را بر او خوانده و در سوره (ص ) او را صابر، بهترين عبد، و اواب خوانده است .
3 - داسـتـان آن جـنـاب از نـظـر روايـات : در تـفـسـيـر قـمـى آمـده كـه پـدرم از ابـن فـضال ، از عبد اللّه بن بحر، از ابن مسكان ، از ابى بصير، از امام صادق (عليه السلام ) چـنـيـن حـديـث كـرد كـه ابـو بـصـير گفت : از آن جناب پرسيدم گرفتاريهايى كه خداى تـعالى ايوب (عليه السلام ) را در دنيا بدانها مبتلا كرد چه بود، و چرا مبتلايش كرد؟ در جـوابـم فـرمـود: خـداى تـعـالى نـعمتى به ايوب ارزانى داشت ، و ايوب (عليه السلام ) هـمـواره شـكـر آن را بـه جـاى مى آورد، و در آن تاريخ شيطان هنوز از آسمانها ممنوع نشده بـود و تـا زير عرش بالا مى رفت . روزى از آسمان متوجه شكر ايوب شد و به وى حسد ورزيـده عرضه داشت : پروردگارا! ايوب شكر اين نعمت كه تو به وى ارزانى داشتهاى بـه جـاى نـيـاورده ، زيـرا هر جور كه بخواهد شكر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده ، از دنيايى كه تو به وى دادهاى انفاق كرده ، شاهدش هم اين است كه : اگر دنيا را از او بـگـيـرى خواهى ديد كه ديگر شكر آن نعمت را نخواهد گذاشت . پس مرا بر دنياى او مـسـلط بـفـرما تا همه را از دستش بگيرم ، آن وقت خواهى ديد چگونه لب از شكر فرو مى بـنـدد، و ديـگر عملى از باب شكر انجام نمى دهد. از ناحيه عرش به وى خطاب شد كه من تو را بر مال و اولاد او مسلط كردم ، هر چه مى خواهى بكن .
امـام سـپـس فـرمـود : ابـليـس از آسـمـان سـرازيـر شـد، چـيـزى نـگـذشـت كـه تـمـام امـوال و اولاد ايـوب از بـيـن رفـتـنـد، ولى بـه جـاى اينكه ايوب از شكر بازايستد، شكر بـيـشـتـرى كـرد، و حـمـد خـدا زيـاده بـگـفـت . ابـليـس بـه خـداى تـعـالى عـرضـه داشـت : حـال مـرا بـر زراعـتـش مـسـلط گـردان . خـداى تـعـالى فرمود: مسلطت كردم . ابليس با همه شـيـطـانـهاى زير فرمانش بيامد، و به زراعت ايوب بدميدند، همه طعمه حريق گشت . باز ديـدنـد كـه شـكـر و حـمـد ايـوب زيـادت يـافـت . عـرضـه داشـت : پـروردگـارا مـرا بـر گوسفندانش مسلط كن تا همه را هلاك سازم ، خداى تعالى مسلطش كرد. گوسفندان هم كه از بين رفتند باز شكر و حمد ايوب بيشتر شد.
ابليس عرضه داشت : خدايا مرا بر بدنش مسلط كن ، فرموده مسلط كردم كه در بدن او به جـز عـقـل و دو ديـدگـانـش ، هـر تـصرفى بخواهى بكنى . ابليس بر بدن ايوب بدميد و سـراپـايـش زخـم و جـراحـت شـد. مـدتـى طـولانـى بـديـن حـال بـمـانـد، در هـمـه مـدت گـرم شـكـر خـدا و حـمـد او بـود، حـتـى از طـول مـدت جـراحـات كـرم در زخـمهايش افتاد، و او از شكر و حمد خدا باز نمى ايستاد، حتى اگـر يـكـى از كـرمها از بدنش مى افتاد، آن را به جاى خودش برمى گردانيد، و مى گفت به همانجايى برگرد كه خدا از آنجا تو را آفريد. اين بار بوى تعفن به بدنش افتاد، و مردم قريه از بوى او متاءذّى شده ، او را به خارج قريه بردند و در مزبله اى افكندند.
در ايـن مـيان خدمتى كه از همسر او - كه نامش (رحمت ) دختر افراييم فرزند يوسف بن يـعـقـوب بـن اسـحـاق بـن ابـراهـيـم (عـليهما السلام ) بود - سرزد اين كه دست به كار گـدايـى زده ، هـر چـه از مـردم صـدقـه مـى گـرفـت نـزد ايوب مى آورد، و از اين راه از او پرستارى و پذيرايى مى كرد.
امام سپس فرمود: چون مدت بلا بر ايوب به درازا كشيده شد، و ابليس صبر او را بديد، نـزد عـده اى از اصحاب ايوب كه راهبان بودند، و در كوهها زندگى مى كردند برفت ، و بـه ايـشـان گـفـت : بـيـايـيـد مرا به نزد اين بنده مبتلا ببريد، احوالى از او بپرسيم ، و عـيـادتـى از او بكنيم . اصحاب بر قاطرانى سفيد سوار شده ، نزد ايوب شدند، همين كه بـه نـزديكى وى رسيدند، قاطران از بوى تعفن آن جناب نفرت كرده ، رميدند. بعضى از آنـان بـه يـكـديـگر نگريسته آنگاه پياده به نزدش شدند، و در ميان آنان جوانى نورس بـود. هـمـگـى نـزد آن جـنـاب نشسته عرضه داشتند: خوبست به ما بگويى كه چه گناهى مرتكب شدى ؟ شايد ما از خدا آمرزش آن را مسالت كنيم ، و ما گمان مى كنيم اين بلايى كه تـو بـدان مـبـتلا شده اى ، و احدى به چنين بلايى مبتلا نشده ، به خاطر امرى است كه تو تاكنون از ما پوشيده مى دارى .
ايوب (عليه السلام ) گفت : به مقربان پروردگارم سوگند كه خود او مى داند تاكنون هيچ طعامى نخورده ام ، مگر آنكه يتيم و يا ضعيفى با من بوده ، و از آن طعام خورده است ، و بـر سـر هـيـچ دو راهـى كـه هـر دو طـاعت خدا بود قرار نگرفته ام ، مگر آن كه آن راهى ر