 انـتـخـاب كـرده ام كـه طاعت خدا در آن سخت تر و بر بدنم گرانبارتر بوده است . از بين اصحاب آن جوان نورس رو به سايرين كرد و گفت : واى بر شما آيا مردى را كه پيغمبر خـداسـت سـرزنـش كرديد تا مجبور شد از عبادتهايش كه تاكنون پوشيده مى داشته پرده بردارد، و نزد شما اظهار كند؟!
ايـوب در ايـنـجـا مـتـوجـه پـروردگارش شد، و عرضه داشت : پروردگارا اگر روزى در مـحـكـمـه عـدل تـو راه يـابـم ، و قـرار شود كه نسبت به خودم اقامه حجت كنم ، آن وقت همه حرفها و درد دلهايم را فاش مى گويم .
ناگهان متوجه ابرى شد كه تا بالاى سرش بالا آمد، و از آن ابر صدايى برخاست : اى ايـوب تـو هـم اكـنـون در بـرابـر مـحـكـمه منى ، حجتهاى خود را بياور كه من اينك به تو نزديكم هر چند كه هميشه نزديك بوده ام .
ايـوب (عـليـه السلام ) عرضه داشت : پروردگارا! تو مى دانى كه هيچگاه دو امر برايم پـيـش نـيـامد كه هر دو اطاعت تو باشد و يكى از ديگرى دشوارتر، مگر آن كه من آن اطاعت دشـوارتـر را انـتـخـاب كـرده ام ، پـروردگارا آيا تو را حمد و شكر نگفتم ؟ و يا تسبيحت نكردم كه اين چنين مبتلا شدم ؟!
بـار ديـگـر از ابـر صـدا بـرخـاست ، صدايى كه با ده هزار زبان سخن مى گفت ، بدين مضمون كه اى ايوب ! چه كسى تو را به اين پايه از بندگى خدا رسانيد؟ در حالى كه سـايـر مـردم از آن غـافـل و مـحـرومند؟ چه كسى زبان تو را به حمد و تسبيح و تكبير خدا جـارى سـاخـت ، در حـالى كه ساير مردم از آن غافلند. اى ايوب ! آيا بر خدا منت مى نهى ، به چيزى كه خود منت خداست بر تو؟ امام مى فرمايد: در اينجا ايوب مشتى خاك برداشت و در دهان خود ريخت ، و عرضه داشت : پروردگارا منت همگى از تو است و تو بودى كه مرا توفيق بندگى دادى .
پـس خـداى عزّوجلّ فرشته اى بر او نازل كرد، و آن فرشته با پاى خود زمين را خراشى داد، و چـشـمـه آبـى جـارى شـد، و ايـوب را بـا آن آب بـشـست ، و تمامى زخمهايش بهبودى يافته داراى بدنى شاداب تر و زيباتر از حد تصور شد، و خدا پيرامونش باغى سبز و خرم برويانيد، و اهل و مالش و فرزندانش و زراعتش را به وى برگردانيد، و آن فرشته را مونسش كرد تا با او بنشيند و گفتگو كند.
در ايـن مـيـان هـمـسـرش از راه رسـيد، در حالى كه پاره نانى همراه داشت ، از دور نظر به مـزبـله ايـوب افـكـنـد، ديد وضع آن محل دگرگون شده و به جاى يك نفر دو نفر در آنجا نـشـسـتـه انـد، از هـمـان دور بـگريست كه اى ايوب چه بر سرت آمد و تو را كجا بردند؟ ايوب صدا زد، اين منم ، نزديك بيا، همسرش نزديك آمد، و چون او را ديد كه خدا همه چيز را بـه او بـرگـردانـيـده ، بـه سجده شكر افتاد. در سجده نظر ايوب به گيسوان همسرش افـتـاد كـه بريده شده ، و جريان از اين قرار بود كه او نزد مردم مى رفت تا صدقه اى بگيرد، و طعامى براى ايوب تحصيل كند و چون گيسوانى زيبا داشت ، بدو گفتند: ما طعام بـه تـو مـى دهـيـم بـه شـرطـى كـه گـيـسـوانـت را بـه ما بفروشى . (رحمت ) از روى اضـطـرار و نـاچـارى و بـه مـنـظـور اين كه همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت .
ايوب چون ديد گيسوان همسرش بريده شده قبل از اينكه از جريان بپرسد سوگند خورد كه صد تازيانه به او بزند، و چون همسرش ‍ علت بريدن گيسوانش را شرح داد، ايوب (عليه السلام ) در اندوه شد كه اين چه سوگندى بود كه من خودم ، پس خداى عزّوجلّ بدو وحـى كرد: (و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث يك مشت شاخه در دست بگير و به او بـزن تـا سـوگـنـد خـود را نـشـكـسـتـه بـاشـى . او نـيـز يـك مـشـت شـاخـه كـه مشتمل بر صد تركه بود گرفته چنين كرد و از عهده سوگند برآمد).
رواياتى در ذيل داستان ايوب (عليه السلام ) و ابتلائات او 
مـؤ لف : ابـن عـباس هم قريب به اين مضمون را روايت كرده . و از وهب روايت شده كه همسر ايـوب دخـتـر مـيـشا فرزند يوسف بوده . و اين روايت - به طورى كه ملاحظه گرديد - ابتلاى ايوب را به نحوى بيان كرد كه مايه نفرت طبع هر كسى است ، و البته روايات ديـگـرى هـم مـؤ يـد ايـن روايـات هـسـت ، ولى از سـوى ديـگـر از ائمـه اهل بيت (عليهم السلام ) رواياتى رسيده كه اين معنا را با شديدترين لحن انكار مى كند و - ان شـاء اللّه - آن روايـات از نـظـر خـوانـنـده خـواهـد گـذشـت . و از خصال نقل شده كه از قطان از سكرى ، از جوهرى ، از ابن عماره ، از پدرش از امام صادق ، از پـدرش (عـليـهـمـا السـلام ) روايـت كـرده كـه فـرمـود: ايـوب (عـليـه السـلام ) هـفـت سـال مـبتلا شد، بدون اينكه گناهى كرده باشد، چون انبيا به خاطر عصمت و طهارتى كه دارنـد، گـنـاه نـمـى كـنـنـد، و حـتـى بـه سـوى گـنـاه - هـر چـنـد صـغـيـره بـاشـد - متمايل نمى شوند.
و نـيز فرمود: هيچ يك از ابتلائات ايوب (عليه السلام ) عفونت پيدا نكرد، و بدبو نشد، و نيز صورتش زشت و زننده نگرديد، و حتى ذره اى خون و يا چرك از بدنش بيرون نيامد، و احـدى از ديدن او تنفر نيافت و از مشاهده اش وحشت نكرد ، و هيچ جاى بدنش كرم نينداخت ، چه ، رفتار خداى عزّوجلّ درباره انبيا و اولياى مكرمش كه مورد ابتلايشان قرار مى دهد، اين چـنـيـن اسـت . و اگـر مـردم از او دورى كردند، به خاطر بى پولى و ضعف ظاهرى او بود، چـون مـردم نـسـبـت بـه مـقـامـى كـه او نـزد پـروردگـارش داشـت جـاهـل بـودنـد، و نـمى دانستند كه خداى تعالى او را تاءييد كرده ، و به زودى فرجى در كـارش ايـجـاد مـى كند و لذا مى بينيم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرموده : گرفتارترين مردم از جهت بلاء انبيا و بعد از آنان هر كسى است كه مقامى نزديك تر به مقام انبيا داشته باشد.
و اگـر خـداى تـعـالى او را بـه بـلايـى عـظـيم گرفتار كرد، بلايى كه با آن در نظر تـمـامـى مردم خوار و بى مقدار گرديد، براى اين بود كه مردم درباره اش دعوى ربوبيت نكنند، و از مشاهده نعمتهاى عظيمى كه خدا به وى ارزانى داشته ، او را خدا نخوانند.
و نـيـز بـراى ايـن بـود كـه مـردم از ديـدن وضـع او اسـتـدلال كـنـند بر اينكه ثوابهاى خدايى دو نوع است ، چون خداوند بعضى را به خاطر اسـتـحقاقشان ثواب مى دهد، و بعضى ديگر را بدون استحقاق به نعمتهايى اختصاص مى دهد.
و نـيـز از ديـدن وضع او عبرت گرفته ، ديگر هيچ ضعيف و فقير و مريضى را به خاطر ضـعـف و فـقر و مرضش تحقير نكنند، چون ممكن است خدا فرجى در كار آنان داده ، ضعيف را قوى ، و فقير را توانگر، و مريض را بهبودى دهد.
و نـيـز بـدانـنـد كـه ايـن خداست كه هر كس را بخواهد مريض مى كند، هر چند كه پيغمبرش باشد، و هر كه را بخواهد شفا مى دهد به هر جور و به هر سببى كه بخواهد، و نيز همين صـحـنـه را مـايـه عـبـرت كـسـانى قرار مى دهد، كه باز مشيتش به عبرتگيرى آنان تعلق گرفته باشد، همچنان كه همين صحنه را مايه شقاوت كسى قرار مى دهد كه خود خواسته بـاشـد و مـايـه سـعـادت كـسـى قـرار مـى دهـد كـه خـود اراه كـرده بـاشـد، و در عـيـن حـال او در هـمـه اين مشيتها عادل در قضا، و حكم در افعالش است . و با بندگانش هيچ عملى نمى كند مگر آن كه صال