نا منذر و ما من اله الا الله ...) متضمن است 
و جـمـله (و مـا من اله الا اللّه ) - تا آخر دو آيه - توحيد را با حجتى كه آن را اثبات كند، يعنى ، آنچه از اسماء و صفات خدا بر توحيد دلالت مى كند را ابلاغ مى دارد.
پـس جـمـله (و مـا مـن اله الا اللّه ) الوهـيـت را - كـه عـبارت است از معبوديت به حق - از تمامى آلهه نفى مى كند. و اما اثبات (الوهيت ) براى خداى تعالى امرى است كه بعد از انـتـفـاى الوهـيـت از غـيـر خـدا، قـهـرا و خـود بـخـود حاصل است ؛ چون بين اسلام و وثنيت در اصـل اينكه معبود به حقى وجود دارد اختلاف و نزاعى نيست ، نزاعى كه هست در اين است كه آن اله و مـعـبـود بـه حـق اللّه تـعـالى اسـت ، و يـا غـيـر اوسـت ؟ هـر چند كه گفتيم اسماء و صـفـاتـى كـه در آيـه آمده ، خود دليل اثبات الوهيت خدا نيز هست ، و تنها الوهيت غير خدا را نفى نمى كند.
(الواحـد القـهار) - اين دو اسم وحدانيت خدا را در هستى و قهرش بر هر چيز اثبات مى كند، به اين بيان كه مى فرمايد: خداى تعالى موجودى است كه هيچ موجودى وجودش مانند او نـيـسـت ، و چـون او كـمـالى لا يـتـنـاهـى دارد - كمالى كه عين وجود اوست - پس او غنى بـالذات و عـلى الاطلاق است ، و غير از او هر چه باشد فقير و محتاج به او است ، آنهم نه تنها از يك جهت ، بلكه از تمام جهات . از جهت وجود، و از جهت آثار وجود.
غـيـر او هـر چـه دارند همه نعمت و افاضه خداى سبحان است . پس خدا قاهر بر هر چيز است بـر طـبـق اراده خـويـش . و هـر چـيـزى مـطـيع است در آنچه خداوند اراده كند و خاضع است در برابر آنچه او بخواهد.
و ايـن خـضـوع ذاتـى كـه در هـر مـوجـود اسـت همان حقيقت عبادت است . پس اگر جايز باشد بـراى چيزى در عالم هستى عملى به عنوان عبادت انجام داد، عملى كه عبوديت و خضوع آدمى را مجسم سازد، همان عمل عبادت خداى سبحان است ؛ چون هر چيز ديگرى به غير از او فرض شـود، مـقـهـور و خاضع براى اوست ، و از خود، مالك هيچ چيز نيست ، نه مالك خويش است و نـه مـالك چـيـزى ديـگـر. و در هـسـتـى خـودش و غـيـر از خـودش ، و نـيـز در آثـار هـسـتـى اسـتـقـلال نـدارد، پـس نـتـيـجـه مـى گيريم كه تنها خداى سبحان معبود به حق است ، و نه ديگرى .
و جمله (رب السموات و الاءرض و ما بينهما) حجت ديگرى را بر وحدانيت خدا در (الوهيت ) افاده مى كند، به اين بيان كه نظام تدبيرى كه در سراسر جهان جريان دارد نظامى اسـت واحـد و مـتـصل ؛ نظامى كه هيچ ناحيه اش از ناحيه ديگر جدا نيست ، و ممكن نيست ، مثلا، نـظـام در آسـمـانـهـايـش را از نـظام در زمين جدا كرد. قبلا هم مكرر گفته بوديم كه خلقت و تدبير از يكديگر جدا نيستند، بلكه تدبير عبارت از آن است كه موجودات را رديف و پشت سـر هم ، و هر يك را در جايى كه بايد باشد خلق كند، پس تدبير به يك معنا همان خلقت است ، همچنان كه خلقت به معنايى ديگر همان تدبير است .
و چـون مـشـركـيـن هـم اعتراف دارند بر اينكه پديد آورنده و خالق آسمانها و زمين كسى جز خداى سبحان نيست ، پس تنها او رب و مدبر عالم است ، و در نتيجه او اله و معبودى است كه بـايـد مـورد عـبـادت قـرار گيرد - چون عبادت عملى است كه عبوديت و مملوكيت عابد را در برابر معبود و مالك خود مجسم مى سازد، و نيز تصرف مالك ، و افاضه نعمت به مملوك ، و دفـع نقمت از او را ممثل مى كند - پس خداى سبحان تنها اله در آسمانها و زمين و مابين آن دو است و اله ديگرى جز او نيست - دقت فرماييد
و مـمـكـن هـم هـسـت بگوييم : جمله (رب السموات و الاءرض و ما بينهما) بيان است براى كلمه (القهار) و يا براى دو كلمه (الواحد القهار).
و دو كـلمـه (العزيز الغفار) نيز حجتى ديگر بر يگانگى خدا در (الوهيت ) را افاده مى كند. به اين بيان كه : خداى تعالى (عزيز) است ؛ يعنى هيچ چيز بر او غالب نمى آيـد تـا او را بـر خـلاف خـواسـتـه و اراده اش مجبور كند، و يا از آنچه كه خواسته و اراده كـرده جـلوگـيـر شـود. پـس او عـزيـز على الاطلاق است ، و هر عزيزى ديگر در برابر او ذليـل و مطيع و فرمانبر است . عبادت هم كه گفتيم چيزى جز اظهار ذلت نيست ، و اين اظهار ذلت جـز در بـرابر عزيز معنا ندارد، و به جز خدا هم كسى عزيز نيست ، چون هر عزيزى عزتش از اوست .
اين آن حجتى است كه از كلمه (عزيز) براى يگانگى خدا در (الوهيت ) استفاده كنيم . و اما استفاده آن از كلمه (غفار) بيانش ‍ اين است كه : (عبادت ) عبارت از عملى است كه عـبـوديـت و تقرب به معبود را مجسم نموده و دورى بنده را از مالك برطرف كند و اين همان مـغفرت گناه است ، و چون يگانه كسى كه مستقل به رحمت رساندن بر خلق است ، و هر چه رحـمـت مى رساند خزينه هايش ‍ تهى نمى گردد خداست ، و او كسى است كه بندگان عابد خـود را در آخـرت بـه دار كـرامـت خـود مـى بـرد، پـس يـگـانـه غفار هم كه به طمع آمرزش سزاوار عبادت است ، او است .
مـمـكن هم هست دو كلمه (عزيز) و (غفار) اشاره باشد به علت دعوت به توحيد، و يا وجـوب ايـمـان بـه آن دعوت ، وجوبى كه بر حسب مقام از جمله (و ما من اله الا اللّه الواحد القـهـار) اسـتـفاده مى شود، و معناى اين باشد كه : من شما را به سوى توحيد خدا دعوت مـى كـنـم ، بـه دعـوتم ايمان بياوريد؛ براى اينكه خدا عزيزى است كه عزتش آميخته با ذلت نـيـسـت ، و نـيـز براى اينكه او (غفار) است ، و معبود هم بايد همان كسى باشد كه غفار است .

قل هو نبؤ ا عظيم انتم عنه معرضون

مرجع ضمير (هو) همان داستان وحدانيت خداست كه جمله (و ما من اله الا اللّه ...) بيانش مى كرد.
بعضى از مفسرين گفته اند: (مرجع آن قرآن كريم است ، مى فرمايد: قرآن نبا عظيم است ، كـه مردم از آن اعراض مى كنند). و اين وجه با سياق آيات سابق هم سازگارتر است ، چـون سـيـاق همه آنها با قرآن ارتباط داشت . و نيز با آيه بعدى هم كه مى فرمايد: (ما كـان لى من علم بالملا الاعلى اذ يختصمون )، سازگارتر است . و معناى آيه مورد بحث و آيه بعدى ، اين مى شود كه : من از پيش خود هيچ علمى به ملا اعلى و تخاصم آنان نداشتم ، تا آنكه قرآن اين نبا عظيم مرا خبردار كرد. بعضى ديگر گفته اند: مرجع (هو) قيامت است . ولى اين وجه از همه بعيدتر است .

ما كان لى من علم بالملا الاعلى اذ يختصمون

منظور از (ملا اعلى ) جماعتى از ملائكه است ، و گويا مراد از مخاصمه آنان همان مطلبى بـاشـد كه آيه (اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الاءرض خليفة ) - تا آخر آيات - آن را كه در اوايل سوره بقره گذشت حكايت مى كند.
و گـويـا مـى خـواهـد بـفـرمـايد: من هيچ اطلاعى از مخاصمه ملائكه نداشتم ، تا آنكه خداى تـعـالى آن را در كـتـابـش بـه مـن وحى كرد، پس من همانا منذرى هستم كه تابع وحى خداى تعالى مى باشم .

ان يوحى الى الا انما انا نذير مبين

اين آيه تاءكيد جمله (انما انا منذر) است ، و به منزله تعليلى است براى جمله (ما كان لى من علم بالملا الاعلى ) و معنايش اين است كه : من هرگز علمى نداشتم و نمى توانستم داشـتـه بـاشـم ، چـون علم من از جانب خودم نيست ، بلكه هر چه هست به وسيله وحى است ، و چيزى به من وحى نمى شود، مگر آنچه كه مربوط به انذ