ار باشد.
تـــوضـــيــح دربـاره ارتـبـاط آيـه : (اذقال ربك للملئكة انى خالق بشرا من طين ) باقبل 

اذ قال ربك للملائكه انى خالق بشرا من طين

آنـچـه از سـيـاق بـرمـى آيـد ايـن اسـت كـه : آيـه مـورد بـحـث و مـا بـعـد آن تـتـمـه كـلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه مى فرمود: (انما انا منذر...) نمى باشد. و شاهد بر آن كلمه (ربك پروردگارت ) مى باشد، ناگزير بايد گفت : اين دو آيه كـلام خـداى تـعالى است كه به زمان مخاصمه ملائكه اشاره مى كند. و ظرف (اذ) متعلق به همان چيزى است كه ظرف در جمله (اذ يختصمون ) متعلق به آن بود، و يا متعلق به مـحذوف است ، و تقدير آن (اذكر اذ قال ربك للملائكه ...) مى باشد، چون جمله (انى جـاعـل فـى الاءرض خـليفة ) كه خطاب خدا به ملائكه است ، و جمله (انى خالق بشرا من طـيـن ) كـه آن نـيـز خـطاب خدا به ملائكه است ، دو جمله متقارن هستند كه در يك زمان و يك ظرف واقع شده اند.
بـنـابـرايـن بـرگـشـت مـعـنـاى (اذ قـال ربـك ...)، نظير اين مى شود كه بگوييم : ياد بـيـاوريـد آن وقـتـى كـه پـروردگـارت چـنين و چنان گفت و آن همان وقتى بود كه ملائكه مخاصمه مى كردند.
بـعـضـى از مـفسرين جمله (اذ قال ربك ...) را تفسير جمله (اذ يختصمون ) دانسته ، و بـعد از آنكه منظور از اختصام را تقاول و سؤ ال و جواب گرفته اند، آن را عبارت دانسته انـد از مـجـمـوع كـلام خـدا بـه ايـشـان در جـمـله (انـى جـاعـل فـى الاءرض خـليـفـة ) و كـلام مـلائكـه ، در جـمـله (اتـجـعـل ...) و بـاز كـلام خـدا به آدم و كلام آدم به ملائكه ، و كلام خدا به ايشان ، در جمله (انى خالق بشرا) و كلام ابليس با خداى تعالى .
و سـپـس گفته بنابراين كه منظور از اختصام مخاصمه و گفتگوى ملائكه در بين خودشان بـاشـد، نـه بـيـن ايـشـان و خـداى سـبـحـان ، در ايـن صورت خبر دادن خدا از اينكه (انى جـاعـل فـى الاءرض خـليـفـة ) و نـيـز از ايـنكه (انى خالق بشرا ...) حتما به توسط فـرشـته اى از فرشتگان صورت گرفته است ، و همچنين خطاب خدا به آدم و ابليس به تـوسـط فـرشـتـه مـزبور بوده است و در نتيجه گفتار ملائكه به پروردگارشان ، كه گفتند: (اتجعل فيها من يفسد فيها...)، و ساير گفتارهاى ايشان ، كلامى بوده از ايشان به آن فرشته واسطه ، آن وقت اختصام و مخاصمه در بين خود ملائكه درست مى شود.
و ليـكـن خـوانـنـده عـزيز خودش متوجه هست كه هيچ يك از اين مقدمات كه اين مفسر براى اخذ نتيجه اى كه منظور داشت ذكر كرد، از سياق آيات استفاده نمى شود.
وجه تسميه انسان به (بشر) و بيان مبداء خلقت انسان 
(انـى خـالق بـشـرا من طين ) - كلمه (بشر) به معناى انسان است . راغب مى گويد: (بـشـره ) بـه معناى ظاهر پوست ، و (ادمه ) به معناى باطن آن است كه به گوشت چسبيده ، چون عموم اهل ادب اين طور معنا كرده اند آنگاه مى گويد: و اگر از انسان به كلمه (بشر) تعبير كرده ، به اعتبار اين است كه در بين همه جانداران تنها آدمى است كه پر و كرك و مو و پشم ظاهر بدنش را نپوشانده ، به خلاف ساير حيوانات كه يا پشم بشره آنها را پوشانده و يا كرك .
و سـپـس مـى گـويـد: كـلمـه (بـشـر) هـم در مـفـرد اسـتـعـمـال مـى شـود، و هـم در جـمع ، ولى در دو نفر به صيغه تثنيه درمى آيد، مانند آيه (انـؤ مـن لبشرين ) و در قرآن كريم هر جا از انسان به بشر تعبير شده ، منظور همان جثه و هيكل و ظاهر بدن اوست .
و در آيـه شـريـفه مورد بحث مبداء خلقت آدمى گل معرفى شده ، و در سوره روم مبداء خلقتش خـاك و در سـوره حـجر صلصالى از حما مسنون ، و در سوره رحمان صلصالى چون فخار (سـفـال ) آمده ، و اين اختلاف در تعبير اشكالى به وجود نمى آورد؛ براى اينكه همان مبداء واحـد احـوال مـخـتـلفـى بـه خـود گـرفـتـه ، و در هـر جـاى از قـرآن كـريم نام يكى از آن احوال را نام برده است .

فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين

(تـسـويـه انـسـان ) بـه معناى تعديل اعضاى اوست ، به اينكه اعضاى بدنى او را با يكديگر تركيب و تكميل كند تا به صورت انسانى تمام عيار درآيد، و (دميدن روح در آن )، عـبـارت اسـت از ايـنـكه او را موجودى زنده قرار دهد، و اگر روح دميده شده در انسان را بـه خـود خـداى تـعـالى نـسـبـت داده و فـرمـوده : (از روح خودم در آن دميدم )، به منظور شرافت دادن به آن روح است .
و جـمـله (فـقـعوا) امر و از ماده (وقوع ) است ، و اين امر نتيجه و فرع تسويه و نفخ روح واقـع شـده ، مـى فرمايد: حال كه از روح خودم در آن دميدم ، شما ملائكه بر او سجده كنيد.

فسجد الملائكه كلهم اجمعون

دلالت ايـن جـمـله بـر ايـنـكه تمامى فرشتگان براى آدم سجده كردند و احدى از آن تخلف نكرده روشن است .

الا ابليس استكبر و كان من الكافرين

يـعـنـى ابـليـس تـكـبر كرد و از سجده براى او دريغ ورزيد، و او از سابق بر اين كافر بـود. و ايـنـكـه ابـليـس قـبـل از ايـن صـحنه كافر بوده ، از آيه شريفه (لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حما مسنون ) هم به خوبى استفاده مى شود.
وجه اينكه فرمود آدم را با دو دستم آفريدم 

قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى استكبرت ام كنت من العالين

ايـنـكه در اين آيه خلقت بشر را بدست خود نسبت داده ، و فرموده : (چه مانعت شد از اينكه بـراى چـيـزى سـجـده كنى كه من آن را با دستهاى خود آفريدم ) به اين منظور بوده كه بـراى آن شرافتى اثبات نموده ، بفرمايد: هر چيز را به خاطر چيز ديگر آفريدم ، ولى آدم را به خاطر خودم . همچنان كه جمله (و نفخت فيه من روحى و از روح خود در او دميدم ) نـيـز ايـن اخـتصاص را مى رساند و اگر كلمه (يد) را تثنيه آورد، و فرمود: (يدى دو دستم ) با اينكه مى توانست مفرد بياورد براى اين است كه به كنايه بفهماند: در خلقت او اهـتـمـام تـام داشتم ؛ چون ما انسانها هم در عملى هر دو دست خود را به كار مى بنديم كه نـسـبـت بـه آن اهـتـمـام بيشترى داشته باشيم ، پس جمله (خلقت بيدى ) نظير جمله (مما عملت ايدينا) است .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند مراد از كلمه (يد) قدرت است ، و تثنيه آوردن آن تنها تـاءكـيـد را مـى رسـانـد، مانند آيه (ثمّ ارجع البصر كرتين ) روايتى هم بر طبق اين تفسير وارد شده .
بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند: مراد از دو دست نعمتهاى دنيا و آخرت است ممكن هم هست بگوييم منظور از آن يكى مبدا پيدايش بدن و يكى ديگر مبدا پيدايش روح است ، و يا يكى صورت آدمـى ، و ديـگـر مـعـنـاى اوسـت ، و يـا يـكـى صـفـات جـلال خـدا، و ديـگرى صفات جمال اوست . و ليكن همه اينها معانى هستند كه از ناحيه لفظ آيه هيچ دلالتى بر هيچ يك از آنها نيست .
مـــعـــنـــاى جـــمـــله : (اسـتـكـبرت ام كنت من العالين ) كه استفهام توبيخى از ابليس دربارهسجده نكردنش براى آدم است 
و جمله (اءستكبرت ام كنت من العالين ) استفهامى است توبيخى ، معنايش اين است كه : آيا سجده نكردنت از اين بابت است كه عارت مى شد، و خود را از اين كار بزرگتر مى دانستى ؟ و يـا ايـنـكـه بـه راسـتـى شـاءن تـو اجـل از ايـن عـمـل بـود. و تـو از كـسانى بودى كه قدر و منزلتشان ب