لهـه را مـى پـرستند. عرب جاهليت هم اين طور بودند. و همچنين عوامهاى صابئين . بسا مى شـود كـه فـرقـى بـيـن بـتـهـاى كـواكـب و كـواكـب كـه آنـهـا نـيـز بـتـهـاى ارواح مـوكـل بـر آنـهـا هـسـتـنـد، و بـين ارواح كه ارباب و آلهه حقيقى نزد خواص صابئين هستند، فرقى نمى گذارند.
بـه هـر حـال پـس اربـاب و آلهه معبود در نزد وثنيت هستند، و اين ارباب موجوداتى ممكن و مـخـلوقـنـد، چـيـزى كـه هـسـت خـداونـد ايـن مـخلوقات را از آنجا كه مقرب درگاه خود مى داند مـوكـل بر تدبير عالم كرده و هر يك را بر حسب مقام و منزلتى كه دارد ماءموريتى داده . و امـا خـود خـداى سـبـحـان بـه غـيـر از خـلق كردن و پديد آوردن كار ديگرى ندارد، و او رب ارباب و اله آلهه است .
حـال كـه ايـن مـعـانـى را متوجه شدى مى توانى بفهمى كه منظور از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (و الّذين اتخذوا من دونه اولياء) چيست ؟ منظور همين وثنيت است كه قائلند غير از خـدا اربـابى دگر هستند، كه امور عالم را تدبير مى كنند، و ربوبيت و تدبير منسوب به ايشان است ، نه منسوب به خداى تعالى .
پـس در نـظـر وثـنـيـت ايـن ارباب مدبر امور هستند، نتيجه اش هم اين است كه پس بايد در مـقابل همين ارباب خاضع شد و آنها را عبادت كرد تا ما را از منافعى برخوردار و بلاها و ضررها را دفع كنند. و حتى بايد از اينها تشكر كرد؛ چون كارها همه به دست آنان است ، نه به دست خدا.
پـس مـعـلوم شـد كه مراد از (اتخاذ اولياء) اين است كه مشركين به غير از خدا اربابى مـى گـيـرنـد، و خلاصه مى خواهيم بگوييم ولايت و ربوبيت قريب المعنى هستند؛ چون رب به معناى مالك مدبر است و ولى به معناى مالك تدبير و يا متصدى تدبير است .
و به همين جهت دنبال كلمه (اوليا) مساءله عبادت را ذكر كرده و فرموده : (ما نعبدهم الا ليـقـربونا). بنابراين ، كلمه (الّذين ) در جمله (و الّذين اتخذوا من دونه اولياء) مـبـتدا و خبر آن جمله (ان اللّه يحكم ...) مى باشد. و مراد از (الّذين ) مشركين است كه قـائل بـه ربـوبـيـت شـركـا و الوهـيـت آنـهـا هـسـتـنـد، و بـراى خـدا ربـوبـيـت و الوهـيـتـى قائل نيستند، مگر عوام آنها، كه معتقدند خدا هم با ارباب در معبوديت شريك است .
و جـمـله (مـا نـعـبـدهـم الا ليقربونا الى اللّه زلفى ) تفسيرى است براى معناى اتخاذ اوليـا بـه جـاى خـدا. و ايـن جـمـله حـكـايـت كـلام مـشـركـيـن اسـت و يـا بـه تـقـديـر قول است كه در اين صورت تقدير آن (يقولون ما نعبدهم ...) است ، يعنى مى گويند ما شركاء را نمى پرستيم مگر بدين جهت كه آنها ما را قدمى به سوى خدا نزديك كنند.
پـس مـشـركـين از خدا به سوى غير خدا عدول كرده اند و اگر مشركشان مى ناميم از اين جهت اسـت كـه مـشـركـيـن بـراى خـدا شـريـك قائل شده اند، يعنى غير خدا را ارباب و آلهه عالم خـوانـده انـد، و خـدا را رب و اله آن اربـاب و آلهـه ناميده اند. و اما شركت در خلقت و ايجاد، مطلبى است كه احدى از مشركين و موحدين قائل بدان نيست .
و در جمله (ان اللّه يحكم بينهم فيما هم فيه يختلفون ) بعضى گفته اند: ضمير جمع در آن به مشركين و اولياى آنان ، يعنى همان خدايان برمى گردد و معنايش اين است كه خدا بين مشركين و بين اولياى ايشان ، در آنچه اختلاف دارند حكم مى كند.
و بـعـضـى ديـگر گفته اند: ضمير مزبور در هر دو جا به مشركين و دشمنان آنان ، يعنى اهل اخلاص در دين كه از سياق فهميده مى شود برمى گردد، و معناى آن اين است كه : خداى تعالى بين مشركين و متدينين حكم خواهد كرد.
و كـلمه كفار در جمله (ان اللّه لا يهدى من هو كاذب كفار) به معناى كسى كه نعمتهاى خدا را بسيار كفران مى كند و يا به معناى اين است كه بسيار حق را مى پوشاند. و در اين جمله اشـعـار بـلكه دلالتى است بر اينكه آن حكمى كه خدا در روز قيامت بين مشركين و مخلصين مـى كـنـد عـليـه مـشركين است ، نه به نفع ايشان . و مى رساند كه مشركين به سوى آتش خواهند رفت . و مراد از هدايت در اينجا رساندن به حسن عاقبت است ، نه راهنمايى (چون خداى تعالى (هدايت ) به معناى راهنمايى را از هيچ كس دريغ نمى فرمايد).

تـــقـريـر احـتـجاج بر ردّ و نفى فرزند گرفتن خدا براى خود (چه فرزندى حقيقى و چـهاعـتـبـارى ) در آيـه : (لوارادالله يـتـخـذولدا لا صـطـفـى مـمـا يخلق مايشاء...) 

لو اراد اللّه ان يتخذ ولدا لاصطفى مما يخلق ما يشاء سبحانه هو اللّه الواحد القهار

اين آيه شريفه احتجاجى است عليه اين اعتقاد مشركين كه خدا فرزند براى خود گرفته و نيز عليه اين اعتقاد ديگر بعضى از ايشان است كه ملائكه دختران خدايند.
و اعـتـقاد به فرزند داشتن خدا در بين عموم وثنيها شايع است ، البته با اختلافى كه در مـذاهب خود دارند، مثلا نصارى معتقدند كه مسيح پسر خداست و يهوديان بنا به حكايت قرآن مـعـتـقـدنـد بـه اينكه عزيز پسر خداست ، و گويا منظور اين دو مذهب از پسر بودن مسيح و عزيز براى خدا صرف احترام از آن دو باشد.
و مـسـاءله فـرزند داشتن خداى تعالى به هر معنايى كه باشد اقتضا دارد كه بين پدر و فرزند شركتى باشد. حال اگر فرزند حقيقى باشد، يعنى فرزند از پدر مشتق و متولد شـده بـاشـد، لازمه اش اين مى شود كه آن شركت هم شركت حقيقى باشد، يعنى فرزند در ذاتش و خواصش و آثارى كه از ذات او سرچشمه مى گيرد عين پدر باشد، همان طورى كه فرزند بودن يك انسان براى انسانى ديگر اقتضاى همين شركت را دارد، يعنى او هم مانند پدرش انسانيت و لوازم آن را دارد.
و اگـر مـسـاءله فـرزندى آنها براى خدا يك تشريف و احترامى باشد، نظير فرزندى يك فـرد بـراى اجـتـماع كه آن را (تبنى ) مى گويند در اين صورت بايد اين فرزند با پدرش در شؤ ونات خاصه او شريك باشد، مثلا اگر او در اجتماع سيادت و آقايى دارد و يا ملك و املاك و يا حيثيت و آبرو و يا تقدم و وراثت و پاره اى احكام نسب را دارد، فرزند هم بايد داشته باشد. و حجتى كه در آيه اقامه شده دلالت مى كند بر اينكه فرزند گرفتن بر خداى تعالى به هر دو معنا محال است .
پـس جـمله (لو اراد اللّه ان يتخذ ولدا) جمله اى است شرطيه و به خاطر اين كه كلمه لو كـه دلالت بر امتناع مدلول خود دارد، بر سر آن آمده مى فهماند كه چنين چيزى ممكن نيست . و مـعـنـاى جـمله (لاصطفى مما يخلق ما يشاء) اين است كه : اگر خدا مى خواست فرزندى بـراى خـود بـگـيرد از هر مخلوقى كه خودش مى خواست مى گرفت . و خلاصه آن كسى را فـرزنـد خـود مـى گـرفت كه متعلق مشيت و اراده اش باشد. اين آن معنايى است كه از سياق اسـتـفـاده مـى شـود. و اگـر فـرمود : (مما يخلق ) براى اين است كه ماسواى خدا هر چه فرض شود مخلوق اوست .
و ايـنـكـه فـرمـود: (سـبحانه ) تنزيهى است از خداى سبحان . و جمله (هو اللّه الواحد القـهـار) بـيـان مـحـال بـودن جمله شرطيه است يعنى جمله (اگر خدا مى خواست فرزند بـگـيرد). و وقتى جمله شرطيه محال شد، قهرا جمله جزائيه ، يعنى (لاصطفى مما يخلق مـا يشاء) نيز محال مى شود. به اين بيان كه خداى سبحان در ذاتش واحد و متعالى است و چـيـزى نـه بـا او مـشـاركت