جه مالكيت بعضى را بيشتر كنند، و از بعضى ديگر بكاهند، براى بعضى اثبات كنند و از بعضى ديگر نفى نمايند.
و ليكن اصل ملك فى الجمله و سربسته از حقايقى است كه مورد قبول همه است ، و چاره اى جز معتبر شمردن آن ندارند، و به همين جهت مى بينيم آنها هم كه مخالف مالكيتند مالكيت رااز فرد سلب نموده ، حق جامعه اش و يا حق دولتش مى دانند، دولتى كه بر جامعه حكومت مى كند ولى باز هم نمى توانند اصل مالكيت رااز فرد انكار كنند، چون گفتيم مالكيت فردى امرى است فطرى ، مگر اينكه حكم فطرت را باطل كنند، كه بطلان آنهم مستلزم فناى انسان است .
و ما ان شاء اللّه به زودى پيرامون متعلقات اين بحث يعنى اسباب آن كه عبارت است از تجارت و ربح و ارث و غنيمت و حيازت و نيز موضوع آن يعنى بالغ و صغير و عاقل و سفيه در موارد مناسب بحث خواهيم كرد.
خلق السموات و الاءرض بالحق ...

بـعـيـد نـيـسـت اشاره اين آيه به مساءله خلقت و تدبير، بيانى باشد براى قهاريت خداى تـعـالى ، و ليـكـن اتـصـال دو آيه و ارتباطشان به يكديگر از نظر مضمون و مخصوصا اينكه آيه دومى با جمله (ذلكم اللّه ربكم ...) ختم مى شود، تقريبا صريح در اين است كـه آيـه مـورد بـحـث مـربـوط بـه مـا قـبـل نـبـاشـد، و بـيـانـى مستقل و از نو براى احتجاج بر توحيد ربوبيت باشد.
احـــتـــجـاج بـر وحدت خداوند در الوهيت و ربوبيت ، با بيان انحصار خلق و تدبير در اوعزوجل 
پس اين آيه و آيه بعدش در اين سياق و مقامند كه توحيد در ربوبيت را اثبات كنند. در اين دو آيـه بـين خلقت و تدبير جمع شده ، و اين بدان جهت است كه همچنان كه - بارها گفته ايم - اثبات وحدت خالق مستلزم ابطال مرام مشركين نيست ، چون مشركين هم خالق را واحد و خـلقـت و ايـجـاد را مـنـحـصـر در خـداى تعالى مى دانند، و به همين جهت خداى سبحان در كلام عـزيـزش هـر جـا در صـدد اثـبـات تـوحـيـد در ربـوبـيـت و الوهـيـت ، و ابـطال مسلك مشركين بر مى آيد، بين خلقت و تدبير جمع مى كند و به اين نكته اشاره مى كـنـد كـه تـدبـير خارج از خلقت نيست ، بلكه به يك معنا همان خلقت است ، همچنان كه خلقت بـه يك معنا همان تدبير است . و با اين بيان است كه احتجاج عليه شرك تمام مى شود، و بـه مـشـركـين كه معتقدند تدبير عالم واگذار به ارباب شده مى فهماند كه تدبير نيز مانند خلقت منحصر در خداى تعالى است .
پـس جـمـله (خـلق السـمـوات و الاءرض بـالحـق ) اشـاره اسـت بـه مـساءله خلقت ، و جمله (بـالحـق ) - بـا در نـظـر گرفتن اينكه (باء) در آن براى ملابست است - اشاره اسـت بـه مـسـاءله بـعـث و قـيـامـت ، چـون خـلقـت وقـتـى بـه حـق و غـيـر بـاطـل اسـت كـه غرض و غايتى در آن باشد، و خلقت به سوى آن غرض سوق داده شود. و ايـن هـمان بعث است كه خداى تعالى درباره اش فرموده : (و ما خلقنا السماء و الاءرض و ما بينهما باطلا).
و جـمـله (يـكـور الليـل عـلى النـهـار و يـكـور النـهـار عـلى الليل ) به مساءله تدبير اشاره مى كند. در مجمع البيان درباره كلمه (يكوّر) گفته اسـت : تـكـويـر عـبـارت اسـت از ايـن كـه بـعـضـى از اجـزاى چـيزى را روى بعض ديگرش بـيـنـدازيـم بـنـابراين مراد انداختن شب است روى روز و انداختن روز است بر روى شب . در نـتيجه عبارت مزبور استعاره به كنايه مى شود. و معنايش نزديك به معناى آيه (يغشى الليـل النـهـار) مـى گـردد، و مـراد از آن پـشـت سر هم قرار گرفتن شب و روز به طور اسـتـمـرار است كه لا ينقطع مى بينيم روز شب را و شب روز را پس مى زند و خود ظهور مى كند، و اين همان مساءله تدبير است .
(و سخر الشمس و القمر كل يجرى لاجل مسمى ) - يعنى خداى سبحان خورشيد و ماه را رام و مـسـخـر كـرده تـا بـر طـبق نظام جارى در عالم زمينى ، جريان يابند و اين جريان تا مدتى معين باشد، و از آن تجاوز نكنند.
(الا هـو العـزيـز الغـفار) - ممكن است ذكر اين دو اسم از بين همه اسمهاى خداى تعالى بـه مـنـظـور اشـاره بـه هـمـان بـرهان باشد كه بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و الوهـيـت اقـامـه فرمود. چون عزيزى كه هرگز دچار ذلت نمى شود اگر باشد تنها خداى تـعـالى است پس تنها اوست كه بايد عبادت شود، نه غير او كه اگر عزتى دارند مشوب بـه ذلت اسـت ، و خـود سـراپـا فـقـرنـد. و هـمچنين است غفار كه چون با سايرين كه چنين نيستند مقايسه شود، پرستش متعين در او مى گردد.
مـمـكـن هـم هـسـت ذكـر ايـن دو اسم تشويق و تحريك بر توحيد و ايمان به خداى واحد بوده بـاشـد و مـعنايش چنين باشد: من شما را متنبه مى كنم به اينكه خدا عزيز است ، پس به او ايـمـان بـيـاوريـد تـا به عزتش اعتزاز يابيد، و او غفار است ، پس به او ايمان آوريد تا شما را بيامرزد.

خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها...

خطاب در اين آيه به عموم بشر است . و مراد از (نفس واحده )، به طورى كه نظاير اين آيه تاءييد مى كند، آدم ابو البشر است و مراد از (زوجها) همسر اوست كه از نوع خود او است . و در انسانيت مثل او است ؛ و كلمه (ثم ) براى تراخى و تاءخر رتبى در كلام است .
و مراد اين است كه : خداى تعالى اين نوع را خلق كرد، و افراد آن را از نفس واحد و همسرش بسيار كرد.
(و انـزل لكـم مـن الانـعـام ثـمـانية ازواج ) - كلمه (انعام ) به معناى شتر و گاو و گوسفند و بز است ، و اگر آنها را هشت جفت خوانده ، به اين اعتبار مجموع نر و ماده آنهاست .
و نـيـز اگـر از خـلقـت چـارپـايـان در زمـيـن تـعـبـيـر كـرده بـه ايـنـكـه مـا آنـهـا را نـازل كـرديـم بـا ايـنـكـه آن حـيوانها از آسان نازل نشده اند، به اين اعتبار است كه خداى تـعـالى ظـهـور مـوجـودات در زمـيـن را بـعـد از آنـكـه نـبـودنـد انزال آن خوانده ، چون در آيه شريفه (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر مـعـلوم ) بـه طـور كـلى مـوجودات را نازل شده ، و اندازه گيرى شده از خزينه هايى مى داند كه از هر چيز بى اندازه اش در آنجاست .
(يـخـلقـكـم فـى بـطون امهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلاث ) - اين جمله بيان كيفيت خلقت نامبردگان قبلى ، يعنى انسان و انعام است . و اينكه خطاب را تنها متوجه انسان كـرده و مـى فـرمايد: (شما را خلق مى كند) به اعتبار اين است كه در بين اين پنج نوع جـاندار، تنها انسان داراى عقل است ، لذا جانب او را بر ديگران غلبه داده و خطاب را متوجه او كـرده اسـت و مـعـنـاى خـلق بـعد از خلق ، پشت سر هم بودن آن است ، مانند نطفه را علقه كـردن ، و عـلقه را مضغه كردن ، و همچنين . و مراد از (ظلمات ثلاث ) - به طورى كه گـفـتـه انـد - ظـلمـت شكم ، رحم ، و ظلمت مشيمه (تخمدان ) است ، و همين معنا را صاحب مجمع البيان از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده .
بـعـضـى هـم گفته اند: (مراد از آن ، ظلمت صلب پدر، و رحم مادر، و مشيمه اوست ) ولى ايـن اشـتـبـاه است ؛ چون آيه شريفه كه مى فرمايد: (فى بطون امهاتكم ) صريح در اين است كه مراد ظلمتهاى سه گانه در شكم مادران است ، نه پشت پدران .
(ذلكم اللّه ربكم ) - يعنى آن حقيقتى كه در اين دو آيه به خلقت و تدبير وصف شده ، تنها او پروردگا