مراهيشان ضرر ببيند.
(و مـا انـت عليهم بوكيل ) - يعنى امر آنان به تو واگذار نشده تا در تدبير شؤ ون آنـان مـسـؤ ول بـاشـى و در نـتـيـجـه تـلاش كـنـى تـا هـدايـت را بـه هـر نـحـوى شـده در دل آنان وارد سازى .
و معناى آن اين است كه ما به تو دستور داده ايم ايشان را به آنچه گفته ايم تهديد كنى ، چـون مـا قـرآن را بـه حـق و براى اين نازل كرده ايم كه آن را بر مردم بخوانى و بس ، حال هر كس با آن هدايت يافت ، نفع هدايتش عايد خودش مى شود و هر كس گمراه شد و هدايت نـيـافـت ، ضـرر گـمـراهـى نـيـز عـايـد خـودش مـى شـود، و تـو از طـرف مـن وكـيـل و مـدبـر شـؤ ون آنـان نـيـسـتـى ، تـا هـدايـت را در دل آنان جاى دهى ، تو از اين بابت هيچ اختيارى و مسؤ وليتى ندارى .

اللّه يتوفى الانفس حين موتها...

مـــعــنـاى تـوفـى انـفـس و وجـه اسـناد آن به خداوند در جايى ، و به (ملك الموت ) و(رسل ) در جاهاى ديگر
در مـجـمع البيان گفته : كلمه (توفى ) به معناى گرفتن چيزى است به طور تمام ، مـثـلا وقـتـى مـى گـويـنـد: (تـوفيت حقى من فلان ) و نيز (استوفيت حقى من فلان ) معنايش اين است كه من تمامى حقم را از فلانى گرفتم .
و اگر در آيه شريفه مسند اليه (اللّه ) را مقدم بر مسند (يتوفى ) آورد، براى اين است كه حصر را برساند و بفهماند قبض روح تنها كار خدا است ، نه غير. و اگر اين آيه بـا آيـه (قـل يـتـوفـيـكم ملك الموت الّذى وكل بكم ) و آيه (حتى اذا جاء احدكم الموت تـوفـتـه رسـلنـا). ضـميمه شود، اين معنا را مى دهد كه : اصالت در گرفتن جانها كار خـداسـت نـه غـيـر، ولى بـه تـبـعـيت و به اجازه خدا كار ملك الموت و فرستادگان خدا كه ياران ملك الموتند نيز هست ، همانطور كه اين ياران هم به اجازه ملك الموت كار مى كنند.
(اللّه يـتـوفـى الانفس حين موتها) - مراد از (انفس )، ارواح است ، ارواحى كه متعلق بـه بـدنـهـا اسـت ، نـه مـجـمـوع روح و بدن ، چون مجموع روح و بدن كسى در هنگام مرگ گـرفـتـه نـمـى شـود، تـنـهـا جانها گرفته مى شود، يعنى علاقه روح از بدن قطع مى گـردد، و ديـگـر روح بـه كـار تدبير بدن و دخل و تصرف در آن نمى پردازد. و مراد از كـلمـه (مـوتـهـا) مـرگ بـدنها است ، حال يا اينكه مضافى در عبارت تقدير بگيريم و بـگـويـيـم تـقـدير آيه (اللّه يتوفى الانفس حين موت ابدانها خدا جانها را در هنگام مرگ بدنها مى گيرد) بوده ، و يا اينكه نسبت دادن مرگ به روح را مجاز عقلى بگيريم ،
و عـين همين حرف در كلمه (منامها) مى آيد، چون روح نمى خوابد، بلكه اين بدن است كه بـه خواب مى رود. پس در اينجا نيز يا بايد بگوييم : تقدير (فى منام ابدانها) است و يا مجاز عقلى قائل شويم .
(و التـى لم تـمـت فى منامها) - اين جمله عطف است بر كلمه (انفس ) در جمله قبلى و ظـاهـرا كـلمـه (مـنـام ) اسـم زمـان و مـتـعلق به كلمه (يتوفى ) باشد. و تقدير آيه (يـتـوفـى الانفس التى لم تمت فى وقت نومها) باشد، يعنى و آن أ نفسى كه در هنگام خواب نمرده اند.
اشـاره بـه تـغـايـر نـفـس و بـدن و ايـنكه مردن و خواب هر دو توفى و قبض روح است 
خـداى تـعـالى مـا بـيـن هـمـيـن ارواح و انـفـسـى كـه در هـنـگـام خـواب قـبـض مـى شـونـد، تفصيل مى دهد، و آن را دو قسم مى كند و مى فرمايد: (فيمسك التى قضى عليها الموت و يـرسـل الاخرى الى اجل مسمى ) يعنى آن ارواحى كه قضاى خدا بر مرگشان رانده شده ، نـگـه مـى دارد و ديگر به بدنها برنمى گرداند، و آن ارواحى كه چنين قضايى بر آنها رانـده نـشـده ، آنـها را روانه به سوى بدنها مى كند، تا آنكه براى مدتى معين كه منتهى اليه زندگى آنهاست زنده بمانند.
و ايـنـكـه مـدت مـعـيـن را غـايـت روانـه كـردن ارواح قـرار داده ، خـود دليل بر آن است كه مراد از روانه كردن ارواح ، جنس آن است ، به اين معنا كه بعضى از أ نفس را يك بار ارسال مى كند، و بعضى را دو بار و بعضى را بيشتر و بيشتر تا برسد به آن مدت مقرر.
از اين جمله دو نكته استفاده مى شود:
اول اينكه : نفس آدمى غير از بدن اوست ، براى اينكه در هنگام خواب از بدن جدا مى شود و مستقل از بدن و جداى از آن زندگى مى كند.
دوم اينكه : مردن و خوابيدن ، هر دو توفى و قبض روح است ، بله اين فرق بين آن دو هست كـه مرگ قبض روحى است كه ديگر برگشتى برايش نيست ، و خواب قبض روحى است كه ممكن است روح دوباره برگردد.
خـداى سـبـحان سپس آيه را با جمله (ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) تمام مى كند و مـى فـهـمـانـد كـه : مـردم مـتفكر از همين خوابيدن و مردن متوجه مى شوند كه مدبر امر آنان خـداسـت ، و روزى هـمـه آنـان بـه سـوى خـدا بـرمـى گـردنـد و خـداوند سبحان به حساب اعمالشان مى رسد.

ام اتخذوا من دون اللّه شفعاء...

كلمه (ام ) منقطعه و به معناى (بلكه ) است . و معناى آيه چنين است : (بلكه مشركين بـه جـاى خـدا شفيعانى كه همان خدايانشان باشد گرفته ، و آنها را پرستيدند، تا نزد خـدا شـفـاعـتـشـان كـنـنـد). و ايـن هـمـان مـضـمـونـى اسـت كـه آيـه اول سوره يعنى (ما نعبدهم الا ليقربونا الى اللّه زلفى و آيه و يقولون هولاء شفعاونا عند اللّه ) آن را افاده مى كنند.
تـــوضـــيـح ايـنـكه شفاعت كننده بايد، مالك باشد، پس همه شفاعت ها از آن خدا و منتهى بهاوست كه مالك همه چيز است 
(قـل او لو كـانـوا لا يـمـلكـون شـيـئا و لا يـعـقـلون ) - در ايـن جـمـله رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله و سلّم ) را دستور مى دهد سخن مشركين را از اين طريق كـه اطـلاق كـلامـشـان درست نيست رد كند، چون اين معنا بديهى است كه شفاعت وقتى تصور دارد كـه شـفـيـع علمى به حال ما داشته باشد و بفهمد كه از مقام بالاتر خود براى ما چه بـخـواهـد و نـيـز بداند كه از چه كسى مى خواهد و براى چه كسى مى خواهد ؟ بنابراين ، معنا ندارد كه مشتى سنگ بى شعور كه نامش را شفيع نهاده اند شفيع بوده باشند.
عـلاوه بـر ايـن شـفـيـع بايد مالك شفاعت و داراى چنين اختيارى باشد، و مقام بالاتر به او چـنـين حقى داده باشد، و ما مى دانيم كه غير از خدا كسى مالك چيزى نيست ، مگر آنچه را كه باز خدا به كسى تمليك كرده باشد، و اجازه تصرف در آن چيز را به او داده باشد، پس ايـنـكـه بـه طـور مطلق مى گويند: اين بتها و اولياى ما شفيع ما هستند، درست نيست ، چون اطـلاق كـلامـشـان شـامـل مى شود آنچه را حتى مالك نيستند، و آنچه را كه اصلا علمى بدان ندارند، با اينكه هيچ دليل و اطلاعى ندارند كه خدا چنين حقى به بتها داده ، پس اين سخن مشركين گزافى بيش نيست و گزاف ، نمى شود پايه عقايد آدمى باشد.
پـس اسـتـفـهـام در جـمـله (اولو كـانوا...) استفهام انكارى است ، و معنايش اين است كه به ايشان بگو: آيا آلهه را شفيعان خود مى گيريد، هر چند كه مانند ملائكه از پيش خود مالك هـيـچ چـيـز نـباشند؟ و يا مانند بتها علم و عقلى نداشته باشند؟ اين عقيده ، بسيار سفيهانه است .قل لله الشفاعة جميعا له ملك السموات و الاءرض ...

ايـن جـمـله تـوضـيـح و تاءكيد مطلب سابق است كه مى فرمود: (هر چند اگر مالك چيزى نـبـاشـند؟). و لام در كل