ه (لله براى خدا) لام ملكيت است . و جمله (له ملك السموات و الاءرض ) در مـقام تعليل جمله قبل است و معنايش اين است كه : هر شفاعتى كه فرض شود مـمـلوك خداست ، براى اينكه مالك تمامى اشيا اوست ، مگر آنكه او به كسى اجازه در چيزى را بـدهـد، در آن صورت آن كس مالك آن چيز مى شود، (در عين حالى كه باز مالك اصلى و حـقـيـقـى همان چيز خداست ) و اما اينكه معتقدند كه بعضى از بندگان خدا مانند ملائكه مالك شفاعت هستند، هيچ دليلى بر آن ندارند، بلكه خود خداى تعالى صريحا فرموده : (ما من شفيع الا من بعد اذنه ).
اشاره به اينكه شفيع حقيقى تنها خداوند است 
البـتـه بـراى آيـه شـريـفـه مـورد بـحـث مـعـنـايى دقيقتر هست ، در صورتى كه آن را با امثال آيه (ليس لهم من دونه ولى و لا شفيع ) ضميمه كنيم ، و آن معنا اين است كه شفيع در حقيقت ، خود خداى سبحان است . و شفيعان ديگرى كه به راستى مى توانند شفاعت كنند، شـفـاعـت آنـان نـيـز بـه اذن خـدا اسـت . و ما در جلد اول اين كتاب در بحث شفاعت گفتيم كه : بـرگـشـت شـفـاعت بالاخره به اين مى شود كه يكى از صفات خدا بين خدا و شخص شفاعت خواه واسطه گردد تا حال او را اصلاح كند، مانند واسطه شدن رحمت و مغفرت او، بين او و بين بنده گنهكار، تا او را از وبال گناهش و از عذاب ، نجات بخشد.
و فـرق بـيـن ايـن مـلك و مـلك در وجـه قبلى اين است كه در وجه قبلى مالك شفاعت متصف به مـمـلوكـش نـمـى شـود، يـعـنـى او را شـفـيـع نـمـى گـويـنـد، و شـفـاعـت داشـتـن او مـثـل خـانـه داشـتـن زيـد و عـمـرو نـيـست ، بخلاف ملك در اين وجه ، كه مالك در آن متصف به مملوكش ‍ مى شود، و او را شفيع مى ناميم ، همان طور كه زيد شجاع را به خاطر اينكه مالك شجاعت و داراى آن است شجاع مى ناميم .
(ثـم اليـه ترجعون ) - اين جمله تعليل ديگرى است براى جمله قبلى كه مى فرمود: خـدا مـالك هـمـه شـفاعتها است و شفاعت را در خدا منحصر مى كرد. به اين بيان كه شفاعت را كـسـى مالك است كه امر مشفوع له و شخص محتاج به شفاعت بالاخره به او منتهى مى شود، اگـر خـواست شفاعت را قبول نموده و حال او را اصلاح مى كند و گرنه ، نه . و اما غير او، وقتى مالك شفاعت مى شود كه باز آن مالك راضى باشد و به وى اجازه شفاعت داده باشد و تـنـهـا كـسى كه امور بندگان محتاج به شفاعت به او منتهى مى شود خداست نه آلهه اى كـه مـشـركـيـن بـه جـاى خـدا مـى خـوانـنـد، پس مالك تمامى شفاعتها خداست ، پس اينكه مى گويند: اوليايشان به طور مطلق شفيعان ايشان هستند و به همين جهت به طور مطلق آنها را عبادت مى كنند، عقايدى است كه هيچ مبناى قابل اعتمادى ندارد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: جمله (ثم اليه ترجعون ) تهديدى است براى كفار، گويا فرموده : سپس به سوى او برمى گرديد و مى فهميد كه آلهه شما. شما را شفاعت نمى كنند، آن وقت عبادت يك عمرتان هدر رفته است .
بعضى ديگر گفته اند: احتمال دارد كه اين جمله تصريح باشد بر اينكه خدا مالك آخرت اسـت كـه شفاعت بيشتر در آنجا سود مى دهد، و نيز اشاره باشد به اينكه ملك هاى صورى كه غير خدا خود را مالك آن مى پندارند روزى خواهد رسيد كه از غير خدا منقطع گردد. ولى وجه صحيح همان است كه ما گفتيم .

و اذا ذكر اللّه وحده اشمازت قلوب الّذين لا يؤ منون بالاخرة ...

مراد از اينكه فرمود: (وقتى خدا به تنهايى ذكر مى شود) اين است كه وقتى خدا را ياد مى كنند و نامى از خدايان ايشان نمى برند، كه مصداق روشن آن كلمه (لا اله الا اللّه ) اسـت . و كـلمـه (اشمازت ) از مصدر (اشمئزاز) است كه به معناى انقباض و نفرت از چيزى است .
و اگـر از اوصـاف مـشركين تنها مساءله بى ايمانى به آخرت را نام برد، بدين جهت است كـه ريـشـه و اسـاس نـفـرت آنان از شنيدن نام خدا همين بى ايمانى به آخرت بوده است ، چـون اگـر بـه آخـرت ايـمـان مـى داشـتـنـد و بـاور داشتند كه روزى به سوى خدا برمى گردند و جزاى كرده هاى خود را مى بينند، قطعا خدا را پرستش مى كردند، نه اولياى خود را و هرگز از شنيدن نام خدا به تنهايى نفرت نمى كردند.
(و اذا ذكـر الّذين من دونه اذا هم يستبشرون ) - منظور از (الّذين من دونه ) همان آلهه ايـشـان اسـت . و كـلمـه (اسـتـبشار) به معناى مسرت درونى است ، مسرتى كه اثرش در چهره انسان ظاهر شود.

قل اللّه م فاطر السموات و الاءرض عالم الغيب و الشهادة انت تحكم ...

وقـتـى رشته كلام به جايى رسيد كه ديگر براى كسى اميد خيرى در مشركين نماند، چون امر آخرت را فراموش و بازگشت به سوى خدا را انكار كردند، به حدى كه از شنيدن نام خدا متنفر مى شدند، لذا پيامبر خود را دستور مى دهد نام خداى تعالى را به تنهايى ببرد و حـكـم او در بـنـدگـان را در آنچه اختلاف دارند به صورت التجا به خداى تعالى به ايـشـان تـذكـر دهد، التجايى كه در آن اقرار به معاد هست ، در اين التجا خداى تعالى را بـه وصـف (فاطر السموات و الاءرض ) ستوده ، يعنى خدايى كه آسمانها و زمين را از كتم عدم به ساحت وجود درآورده ، و نيز به وصف (عالم الغيب و الشهادة ) ستوده ، يعنى خـدايـى كـه هـيـچ چـيـزى بـر او پـوشـيـده نـيـسـت ، (نه از عالم ماوراى محسوسات و نه از محسوسات )، و لازمه چنين علمى اين است كه به حق حكم كند و حكمش هم نافذ است .
وصف عذابى كه ظالمان (منكران معاد) در قيامت مى بينند 

و لو ان للذيـن ظـلمـوا مـا فـى الاءرض جميعا و مثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيامة ...

مـراد از (الّذيـن ظـلمـوا) كـسـانـى اسـت كـه در دنـيـا ظـلم كـردنـد، بـنـابـرايـن فعل (ظلموا) در اينجا مفاد وصف را افاده مى كند و مراد منكرين معادند، همچنان كه در جاى ديـگـر فـرمـوده : (ان لعـنـة اللّه عـلى الظـالمـيـن الّذيـن يـصـدون عـن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون ).
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر ظـالمـيـن كـه مـنـكـر مـعـادند دو برابر آنچه در زمين از امـوال و ذخـائر و گـنـجـيـنـه هـا اسـت ، مى داشتند، همانا همه آن را مى دهند تا از سوء عذاب برهند.
(و بـدا لهـم مـن اللّه مـا لم يـكـونـوا يـحـتـسـبـون ) - كـلمـه (بـدا) فـعـل مـاضـى از مـصـدر (بـداء) و (بـدو) اسـت كـه بـه مـعـنـاى ظـهور است . و كلمه (يـحـتـسـبـون ) از مـصـدر (حساب ) و (حسبان ) است كه به معناى شمردن است . و (احـتـسـاب ) به اين معنا است كه انسان بنا بگذارد چيزى را مورد اعتنا قرار داده ، آن را چيزى بشمارد و بپندارد، و بسيار مى شود كه (حسبان ) و (احتساب ) به معناى ظن و پندار استعمال مى شود، همچنان كه بعضى گفته اند در جمله (ما لم يكونوا يحتسبون ) بـه هـمـيـن مـعـنـا اسـتـعـمال شده است ، يعنى در قيامت چيزهايى برايشان هويدا مى شود كه خيالش را هم نمى كردند.
ليـكـن راغـب ميان (حسبان ) و (ظن ) فرق گذاشته ، چون مى گويد: (حسبان ) اين اسـت كـه بـه يكى از دو نقيض مثلا آمدن و نيامدن مسافر حكم كند و در ذهن ترجيح دهد كه او مـى آيـد بـدون اينكه اصلا به احتمال نيامدن توجهى داشته باشد، ولى نسبت به آمدن او در معرض آن باشد كه دچار شك شود، (ظ