نى عنهم ما كانوا يكسبون فاصابهم سيئات ما كسبوا

ضـمـير در (قد قالها) به سخن قبلى ناسپاسان برمى گردد و به اين اعتبار آن را مؤ نث آورده كه مقاله و يا كلمهاى به شمار مى رود.
دو جواب به انسان ناسپاس متنعمى كه برخوردارى مستند به خود مى داند 
اين آيه رد سخن ايشان و اثبات اين معنا است كه نعمت مزبور فتنه اى است كه با آن امتحان مـى شـوند، مى فرمايد: اگر اين نعمتها كه در دست دارند، با هنر خود كسب كرده باشند و اين نيرو و توانايى خودشان است كه مايه چنين نعمتها شده ، بايد همين نيرو نگذارد عذاب گناهان ، آنها را از دستشان ببرد، بلكه بايد آن نعمتها را براى خود حفظ كنند و هميشه از آن متنعم باشند نه اينكه آن نعمتها را بگذارند و خود هلاك گردند. با اينكه چنين نيست نه مـى تـوانـنـد نـعـمـتـهـا را بـراى خـود حـفـظ كـنـنـد و نـه بـا خـود بـبـرنـد، ايـنـك اقـوام قبل از آنان شاهد صدق اين حقيقتند، چون آنها هم همين سخنان را از در غرور گفتند، ولى كسب و تـجـارت و حـول و قـوه شـان جلو هلاكتشان را نگرفت و همه به كيفر كرده هاى زشت خود رسيدند.
و ظـاهـرا جـمـله (قـد قـالهـا الّذيـن مـن قـبـلهـم ) اشـاره بـه قـارون و امـثـال وى مـى كـنـد، چـون قـارون هـم نظير همين حرف را زد و به حكايت قرآن گفت : (انما اوتيته على علم عندى ) كه داستانش در سوره قصص گذشت .

و الّذين ظلموا من هولاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا و ما هم بمعجزين

كـلمـه (هـولاء ايـنـان ) به قوم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره دارد و مـعـنـايـش اين است كه : اين ستمگران از قوم تو، راهشان راه اقوام گذشته است ، به زودى عـذاب آنـچـه كـرده انـد بـه ايـشـان خـواهـد رسـيـد. و نـمى توانند با جلوگيرى از آمدن و بال اعمالشان ، خدا را عاجز كنند.

اولم يعلموا ان اللّه يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر...

ايـن جـمـله پاسخ ديگرى از گفتار آن كسى است كه از بين آن مردم ناسپاس گفته : (انما اوتـيـتـه عـلى عـلم ) چـيـزى كه هست جواب اول يعنى جمله (قد قالها الّذين من قبلهم ...) جـواب نـقـضـى بود، ولى اين جواب از طريق معارضه است ، به ادله اى اشاره مى كند كه همه دلالت دارند بر اينكه رزق را خداى سبحان براى بعضى فراخ و براى بعضى تنگ مى گيرد.
تـوضـيـح ايـنـكـه : سـعـى و كـوشـش آدمـى و عـلم و اراده او بـراى تـحـصـيـل رزق سـبـب تـام بـه دسـت آمـدن آن نيست ، و گر نه مى بايستى همواره و در همه اشخاص اين سعى و اين كاردانى مؤ ثر واقع شود،
و صاحبش را به رزق فراوان برساند، با اينكه به چشم خود مى بينيم كه اين طور نيست ، بسيار جويندگان هستند كه ماءيوس برمى گردند و بسيار كوشندگان هستند كه نتيجه اى عايدشان نمى شود.
پـس مـعـلوم مـى شـود غـيـر از كـوشـش و كـاردانـى خـود انـسـان شـرايـط و علل زمانى و مكانى ديگرى هم مؤ ثر است و موانع مختلفى هم هست ، كه به اختلاف ظروف ، مـانـع از بـه نـتـيـجـه رسيدن كوششها مى شوند. و اين شرايط از حد شمار بيرونند در صورتى كه همه عوامل و شرايط دست به دست هم دهند و هيچ يك از موانع هم پيش نيايد، آن وقـت سـعـى و كـوشـشـهـا و كـاردانـيـهـا هـم مـؤ ثـر مـى شـونـد و اجـتـمـاع هـمـه عـلل و شرايط با آنهمه اختلاف و تفرقه و تشتت كه از نظر ماده و زمان و مكان و مقتضيات ديـگر در آنها هست كه مرتبط به آن عواملند، بعضى مقارن آنها و بعضى ديگر جلوتر از آن عـوامـلنـد، و ايـن دسـتـه اخـيـر هـم خـود عـلل بى شمار ديگرى دارند، يك اجتماع و اتفاق تـصادفى نيست ، براى اينكه تصادف هيچ وقت دايمى و حتى اكثرى نيست ، يعنى اين طور نـيـسـت كـه در تـمامى آثار و يا بيشتر آنها علل و شرايطش تصادفا دست به دست هم داده باشند، و قانون ارتزاق ما انسانها و يا ما و ساير موجودات زنده و روزى خوار، يك نظام جـداگـانـه اى از نـظـام جـارى در اقـطـار عـالم مـاده و مـشـهـود نـدارد، بـلكـه داخـل در آن نـظـام است ، و اين نظام عمومى عالم با همه وسعتش امرى است ثابت و محفوظ كه اگر از هم گسيخته شود، در همان لحظه اول فورا تمامى اشياء نابود مى شوند.
و ايـن نـظـام جـارى با اينكه يك نظام است و اجزايش با هم تناسب و سازگارى دارند، خود دلالت بـر وحـدانيت ناظم و مدبر و مديرش ‍ دارد، مدبر و مديرى كه خودش جزو اجزاى اين عـالم نـيـسـت ، چـون گـفـتيم اجزاى عالم به وسيله اين نظام محفوظ ماندهاند پس ‍ نمى شود ناظم ، خودش يكى از اجزاى عالم باشد، و آن مدبر واحد خداى عزّوجلّ است .
عـلاوه بـر ايـن ، نـظام ، خود از تدبير است ، و مكرر درباره تدبير هم گفتيم كه از خلقت است ، (و عبارت است از خلق كردن موجودى بعد از موجود ديگر)، پس بنابراين خالق عالم مدبر آن است و مدبر آن رازق آن است ، و آن همان خدايتعالى شانه است .
و اين برهان كه شنيدى از جمله (لمن يشاء) در آيه استفاده مى شود، چون وقتى فراخى رزق و كمى آن به مشيت خداى تعالى باشد، قهرا مشيت خود انسان كه بدان مى بالد، و دم از كـاردانـى و كوشش خود مى زند، هيچ دخالتى در آن ندارد، همچنان كه مشيت و ايجاب هيچ يـك از علل و اسبابى كه علت و سبب پيدايش آنند، در پيدايش آن دخالت ندارد، و اين خيلى روشـن اسـت ، از سـوى ديگر اين را هم نمى توانيم بگوييم كه اين فراخى و تنگى رزق تـصـادفـى اسـت ، چون مى بينيم كه بر طبق نظام جريان دارد، نتيجه مى گيريم كه پس به مشيت مجرى اين نظام ، يعنى خداى سبحان جريان مى يابد.
در سابق هم در ذيل آيه (و ترزق من تشاء بغير حساب ) گفتارى در معناى رزق گذشت و بـه زودى در تـفـسـيـر آيـه (فـو رب السـمـاء و الاءرض انـه لحـق مثل ما انكم تنطقون ) نيز خواهد آمد - ان شاء اللّه .
بحث روايتى 
(رواياتى درباره توفى انفس ، خواب و رؤ يا) 
در كتاب توحيد، از على (عليه السلام ) روايت شده كه در ضمن حديثى كه پاسخ به سؤ الات مـردى اسـت كـه آيـاتـى از قـرآن بـرايـش ‍ مشتبه شده فرمود: اما آيه (يتوفيكم ملك المـوت الّذى وكل بكم با آيه اللّه يتوفى الانفس حين موتها). و آيه (توفته رسلنا و هـم لا يـفـرطـون ) و آيه (الّذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم و آيه الّذين تتوفيهم المـلائكـة طـيبين يقولون سلام عليكم )، (كه چطور در اولى قبض روح انسانها را به ملك المـوت ، و در دومـى بـه خـود خـدا، و در سـومـى بـه رسـولان و در چـهارمى و پنجمى به مـلائكـه نـسبت مى دهد، جوابش اين است كه :) همانا خداى تبارك و تعالى يگانه مدبر امور اسـت ، بـه هـر طـور كـه خـودش بـخـواهـد و كـسـانـى از مـخـلوقـات خـود را كـه مـى خـواهد مـوكـل بـر امـورى مـى كـنـد كـه خـودش بـخـواهد، و اما ملك الموت ، خدا او را به خصوص ، مـوكـل بـراى قـبـض روح اشـخـاص مـعـيـنى از خلق كه خود بخواهد مى كند و رسولان را از ملائكه انتخاب نموده ، و براى قبض روح بعضى ديگر از خلقش ، كه باز خودش بخواهد موكل مى كند.
و چـنان نيست كه هر علمى را كه صاحب علم داراى آن است ، ممكن باشد براى همه مردم شرح دهـد، زيـرا مـردم هـمـگى در درك علوم يكسان نيستند، بعضى قويند و بعض