ت كه چرا خدا كفار را به عبادت خود دعوت مى كند. و نـيـز تـرغـيـب آنـان بـه پـذيـرفـتـن دعـوت اسـت ، امـا يـادآورى دليـل دعوت براى اين است كه يادآورى كند كه ايشان عبد اويند و او مولاى ايشان است و حق مـولى بـر عبدش اين است كه او را عبادت كند و اوامرش را اطاعت كند، پس مولى حق دارد كه او را به اطاعت و عبادت خود دعوت كند.
و اما اينكه گفتيم ترغيب مى كند به اينكه دعوت را بپذيرند، براى اينكه كلمه (عباد) را بـر (يا) ى متكلم اضافه كرده ، مى فرمايد (بندگان من ) و اين تعبير ايشان را بر مى انگيزد تا به ذيل رحمت و مغفرت او متمسك شوند.
(الّذيـن اسـرفـوا عـلى انـفـسـهـم ) - كـلمـه (اسـرفـوا) جـمع غايب ماضى از مصدر (اسراف ) است و - به طورى كه راغب گفته - اسراف به معناى تجاوز از حد در هر عـمـلى اسـت كـه كـسـى انـجـام دهـد، هـر چـنـد كـه در خـصـوص خـرج كـردن مـال مـشـهورتر است ، و گويى در آيه مورد بحث متضمن معناى جنايت و يا معنايى قريب به آن نيز هست ؛ چون با كلمه (على ) متعدى شده .
و اسراف بر نفس تعدى بر نفس به جنايت كردن و به ارتكاب گناه است چه شرك باشد و چه گناهان كبيره و چه گناهان صغيره ، چون سياق اين عموميت را افاده مى كند.
جـمـعـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از (عـبـاد) مـؤ مـنـانـنـد، چـون كـه در قـرآن اسـتعمال (عبادى ) كه به (يا) ى متكلم اضافه شده در مؤ منين غلبه دارد. پس معناى آيه چنين مى شود: بگو اى مؤ منينى كه مرتكب گناه شده ايد.
و ليكن اين حرف صحيح نيست ، براى اينكه آيه مورد بحث تا هفت آيه بعد از آن همه در يك سياق و متصل به يكديگرند، و همه در مقام دعوتند، و ما مى بينيم كه در ضمن اين آيات مى فـرمـايد: (بلى قد جاءتك آياتى فكذبت بها و استكبرت آرى آيات من به سوى تو اى مـشـرك بـيـامـد، ولى تـو آن را تـكـذيـب كـردى و اسـتـكـبـار ورزيـدى ) و ايـن خـود مـثـل تـصـريـح اسـت بـه ايـنـكـه كـلمـه (عـبـادى ) در اول آيات ، شامل مشركين هم مى شود.
و اگـر مـى بـينيم كه لفظ (عبادى ) در چيزى بيشتر از ده مورد به معناى مؤ منان آمده ، هـمـه اين موارد قرينه هايى در خود كلام همراه دارد كه نمى شود با بودن آن قرائن لفظ مـزبـور را اعـم از مـؤ مـن و مـشرك گرفت ، ولى چنان هم نيست كه هر جايى بدون قرينه و مـطـلق استعمال شد، باز منصرف به مؤ منين باشد، همچنان كه مى بينيم در كلام خدا هر جا مطلق ذكر شده ، اعم از مؤ من و مشرك اراده شده است .

و كـوتاه سخن آنكه شمول لفظ (يا عبادى ) در آيه شريفه در مورد مشركين ، جاى هيچ تـرديـد نيست ، بلكه مى توان گفت اين نظريه كه كلمه (يا عبادى ) در آيه مورد بحث بـه خـاطـر سـيـاقـى كـه دارد مـخـتـص بـه مـشـركـيـن اسـت ، قـابـل قـبـولتر است از اينكه بگوييم مختص ‍ به مؤ منين است ، همچنان كه از ابن عباس هم نقل شده .
(لا تـقنطوا من رحمة اللّه ) - (قنوط) به معناى نوميدى است ، و مراد از رحمت در آيه مـورد بـحـث بـه قـرينه اينكه خطاب و دعوت در آن به گناهكاران است ، رحمت مربوط به آخـرت اسـت ، نـه رحـمت اعم از دنيا و آخرت و اين هم معلوم است كه از شؤ ون رحمت آخرت آن قـسـمـت كـه مـورد احتياج مستقيم و بلا واسطه گناهكاران است ، همانا مغفرت خداست . پس مى تـوان گـفـت مـراد از رحـمـت در ايـنجا مغفرت است ، و به همين جهت نهى از نوميدى را با جمله (ان اللّه يغفر الذنوب جميعا) تعليل آورد.
در اين آيه شريفه التفاتى از تكلم (عبادى )، به غيبت (يغفر) به كار رفته ، با اينكه جا داشت بفرمايد: (انى اغفر من مى آمرزم )، و اين التفات براى آن به كار رفته كـه اشـاره نـمـايـد بـه ايـنـكه : آن كسى كه مى گويد (اى بندگان من از رحمت من نوميد نـشـويـد) اللّه اسـت كـه اسـمايى حسنى دارد كه از آن جمله است (غفور) و (رحيم ). گـويـا فرموده : از رحمت من نوميد مشويد، چون كه من اللّه هستم ، همه گناهان را مى آمرزم ، چون اللّه غفور و رحيم است .
تـــوضـــيـــحـاتى در ذيل جمله : (ان الله يغفرالذنوب جميعا) و اينكه مفاد آن آمرزش همهگناهان حتى شرك است ، به سبب توبه 
(ان اللّه يـغـفـر الذنـوب جـمـيـعـا) - ايـن جـمـله نـهـى از نـومـيـدى را تـعـليـل نـمـوده و هـم اعـلام مـى دارد كـه تـمـامـى گـنـاهـان قابل آمرزشند پس ‍ مغفرت خدا عام است ، ليكن آمرزش گناهان هر كسى سبب مى خواهد و به طـور گـزاف نـمـى باشد و آنچه كه قرآن سبب مغفرت معرفى فرموده دو چيز است : يكى شـفـاعـت كـه بـحـث آن در جـلد اول ايـن كـتـاب گـذشـت و يـكـى هـم تـوبـه . حـال بـبينيم در جمله مورد بحث كه گفتيم خطاب در آن به عموم بندگان خدا اعم از مشرك و مـؤ مـن اسـت ، كـدام يـك از اين دو سبب آمرزش است ؟ به طور مسلم شفاعت نمى تواند باشد، چـون شـفـاعـت بـه نـص قـرآن كـريـم در آيـاتـى چـنـد شـامـل شـرك نـمـى گـردد و در سابق هم گفتيم كه آيه (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء) ناظر به شفاعت است ، يعنى مى فرمايد مادون شرك را براى كسانى كه شفيع داشته باشند مى آمرزد.
نـاگـزيـر از آن دو سـبب باقى مى ماند توبه و كلام خداى تعالى هم صريح در اين است كه خدا همه گناهان حتى شرك را هم با توبه مى آمرزد.
از اين هم كه بگذريم گفتيم كه آيات هفتگانه مورد بحث در يك سياق قرار دارد.
كـلامـى است واحد و متصل به هم كه در آن نخست و به عنوان زمينه چينى از نوميد شدن نهى مـى كـنـد و سـپـس امـر بـه تـوبـه و اسـلام و عـمـل صـالح مى فرمايد و آيه اولى كلامى مستقل و بريده از آيات بعد نيست تا
كسى احتمال دهد عموم مغفرت مقيد به توبه و هيچ سبب ديگرى كه فرض شود، نشده .
و ايـن آيـه شـريفه يعنى جمله (ان اللّه يغفر الذنوب جميعا) در بين مفسرين معركه آراء شده . بعضى گفته اند: عموم مغفرت در آن مقيد است به غير از شرك و غير از گناهانى كه خـدا وعـده آتـش بـه مـرتـكـبين آنها داده و اما به توبه مقيد نيست ، در نتيجه عموم آيه تنها شامل گناهان صغيره مى شود.
دسـتهاى ديگر گفته اند: اطلاق مغفرت نه مقيد به توبه است ، و نه به هيچ قيدى ديگر از اسـبـاب مـغـفـرت . چـيزى كه هست اين عده ، اطلاق مزبور را مقيد به غير شرك كرده اند، چـون آيـه (ان اللّه لا يـغـفـر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء) صريح در اين اسـت كـه شـرك آمـرزيده نمى شود، آنگاه نتيجه گرفتهاند، كه مغفرت عموميت دارد هر چند كه سبب مخصصى مانند شفاعت و توبه در كار نباشد تا گناهكار آمرزيده را بر گناهكار نـا آمـرزيـده تـرجـيـح دهـد، و ايـن هـمـان مـغـفـرت گـزافـى اسـت ، كـه مـا ردش كـرديم ، و استدلالهايى هم كه بر گفته خود كرده اند هيچ يك درست نيست .
از آن جـمـله ، آلوسـى در تـفـسير روح المعانى براى اثبات اين مدعا كه مغفرت در آيه مقيد بـه تـوبه نيست به هفده وجه استدلال كرده كه هيچ فايده اى دست نداده و در اين شبهه ما كـه گـفـتـيـم : (آمـرزيدن بعضى از گناهكاران و نيامرزيدن ديگران سببى مى خواهد، تا گـزافـى و منافى با حكمت نشود) مناقشه كرده . و تنها اطلاق آيه را مقيد به قيد (لمن يـشـاء) كـر