ت .
و ايـن جـمـله يـعـنـى جـمـله (له مـقـاليـد...) در مـقـام تعليل جمله (و هو على كل شى ء وكيل ) است ، و به همين جهت واو عاطفه بين آن دو نياورده است .

و الّذين كفروا بايات اللّه اولئك هم الخاسرون

در سـابـق گفتيم كه جمله (اللّه خالق كل شى ء) تا جمله (و الاءرض )، از حجتهايى كـه در خـلال آيـات سابق بود خلاصه گيرى مى كند. و بنا بر همين ادعا، جمله (و الّذين كـفـروا بـايـات اللّه ...) عـطـف بـر جـمـله (اللّه خـالق كل شى ء) مى شود، و معناى مجموع آن چنين مى شود: آنچه حجتها و آيات بر آن دلالت مى كـنـد ايـن اسـت كـه خـدا خـالق و در نـتـيـجـه مـالك و در نـتـيـجـه مـالك بـودن هـم وكيل بر هر چيز است ؛
و خـلاصـه يـگانه در ربوبيت و الوهيت است . و كسانى كه به آيات پروردگارشان كفر ورزيده ، و او را يگانه در ربوبيت ندانسته و عبادتش ‍ نكردند، زيانكارند.
مـفـسـريـن در اينكه جمله (و الّذين كفروا...) به كجا عطف شده ، اختلاف كرده اند، و وجوه بـسـيـار و مـخـتـلفـى آورده انـد كـه چـون فـايـده اى در نـقـلش نـديـديـم ، از نـقـل آن صـرفـنـظـر كـرديـم ، شـمـا مـى تـوانـيـد بـه تـفـاسـيـر مفصل مراجعه كنيد.

قل اءفغير اللّه تامرونى اعبد ايها الجاهلون

بـعـد از آنـكـه خـداى سبحان خلاصه حجتهاى مزبور در سوره را، يعنى يگانگى خدا را در خـلقـت ، مـلك و تدبير را بيان كرد. و لازمه آن ، يگانگى او در ربوبيت و الوهيت بود، لذا بـه رسـول گـرامـى خـود دسـتـور مـى دهـد كه مشركين را - كه به وى مى گفتند خدايان ايـشـان را بپرستد - مخاطب قرار داده ، بفرمايد: بعد از آن همه حجتهاى روشن ديگر محلى بـراى پـرسـتش غير خدا و پذيرفتن پيشنهاد شما باقى نمى ماند، و آيا اين پيشنهاد به غير از جهل چيز ديگرى مى تواند باشد؟
پس در جمله (افغير اللّه تامرونى اعبد) حرف (فا) براى آن است كه مضمون جمله را بـر جـمـله (اللّه خـالق كـل شـى ء) - تـا آخر و آيه - تفريع كند و اين را نتيجه آن قـرار دهـد. و اسـتـفـهـام در آن اسـتـفـهـام انـكـارى اسـت و كـلمـه (غـيـر اللّه ) مفعول جمله (اءعبد) است ، و اگر مفعول جلوتر از فعلش قرار گرفته ، براى اين است كـه بـر ذكـر آن عـنـايـت داشـتـه . و جـمـله (تـاءمـرونى ) جمله اى است معترضه كه بين فـعـل و مـفـعـولش فاصله شده ، و اصل جمله (تاءمرونى )، (تاءمروننى ) بوده كه يكى از نونها در نون ديگر ادغام شده است .
و جمله (ايها الجاهلون ) خطاب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به ايشان است تـا اشـاره كـند به اينكه پيشنهاد آنان - كه آن جناب هم غير خدا را بپرستد - با اينكه ادله گـذشـتـه در يگانگى خدا در ربوبيت و الوهيت روشن بود، چيزى جز نفهمى و نادانى ايشان نمى تواند باشد.

و لقد اوحى اليك و الى الّذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك ...

ايـن جـمـله مـدلول و مـعـنـاى حـجتهاى عقلى را كه به وسيله وحى اقامه شد، تاءييد مى كند، گـويـا فـرمـوده : غـيـر از خـدا را نـپـرسـت ، چـون پـرسـتـش غـيـر خـدا جـهـل است ، و چگونه جايز باشد براى تو با اينكه وحى صريحا تو را دلالت كرد بر اينكه از اين كار نهى شدهاى همچنان كه عقل هم از آن نهى مى كند.
پس در جمله (و لقد اوحى اليك ) لام ، لام قسم است ، و جمله (لئن اشركت ليحبطن عملك )، بـيـان مـى كند كه آن وحيى كه نازل شده چه بوده ، و تقدير كلام چنين است : سوگند مى خورم كه اين معنا به تو وحى شده كه اگر شرك بورزى چنين و چنان مى شود، و به انـبـياى قبل از تو نيز وحى شده بود كه اگر شرك بورزيد عملتان بى نتيجه گشته و از زيانكاران خواهيد شد.
اشـاره بـه عـدم مـنـافات عصمت با اختيار و بيان اينكه نهى پيامبر (صلى الله عليه و آله) از شرك ورزيدن ، نهى حقيقى است 
و خـطـاب در آيـه بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و سـاير انبيا (عليهم السـلام ) بـه نـهـى از شـرك و انـذارشـان بـه حـبـط شـدن عـمـل و جـزو زيـانـكـاران شـدن خـطـابـى است حقيقى ، و تهديد و انذارى است واقعى ، چون هـمـانـطـور كـه قـبـلا هـم گـفـتـيـم غـرض ايـن سـوره اشـاره بـه ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم ماءمور به ايمان آوردن است او مشركين را به هـر چـه دعـوت مـى كـنـد كه بدان ايمان آورند، خودش نيز بايد بدان ايمان آورد و به هر تـكـليـفـى كـه دعـوت مـى كـند انجام دهند خودش هم بايد انجام دهد. خلاصه او هم فردى از افـراد مـسـلمـيـن اسـت ، پـس ديـگر نمى تواند پيشنهاد مشركين را در پرستش بتهاى ايشان بپذيرد.
و صرف اينكه انبياء معصوم به عصمت الهى هستند و با داشتن آن ديگر ممكن نيست معصيت از ايـشـان سـربـزنـد، باعث نمى شود كه تكليف از ايشان ساقط باشد و توجه تكليف به ايـشـان صـحـيـح نـبـاشـد، چون اگر اين طور بود ديگر عصمت در حقشان تصور نمى شد، هـمـچنان كه در حق جمادات و گياهان تصور ندارد، پس معصوم به كسى گفته مى شود كه بتواند گناه كند، ولى نكند.
عـلاوه بر اين ، عصمت - كه عبارت است از قوه اى كه با داشتن آن صدور معصيت ممتنع مى شود - خود از شؤ ون مقام علم است ، و اين معنا همانطور كه در سابق در تفسير آيه (و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء) بداند اشاره كرديم ، منافات با داشتن اختيار نـدارد، چـون اخـتـيـار از شـؤ ون مـقـام عـمـل اسـت ، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : هـم صـدور فـعـل از جـوارح و اعـضـا صـحـيـح بـاشـد و هـم تـرك فعل .
و مـعـلوم اسـت كـه عـلم قـطـعـى بـه مفسده گناه كه مانع از صدور آن گناه از دارنده آن علم بـاشـد مـنـافـاتى با اينكه دارنده آن علم مختار باشد ندارد، مثلا كسى كه علم قطعى دارد به اينكه در اثر خوردن فلان سم مى ميرد. و يا نابينا مى شود، چنين علمى مانع قطعى او از خـوردن سـم اسـت ، ولى لازمـه ايـن مـنـع ايـن نـيـسـت كـه خـوردن سـم از او محال باشد،
بـلكـه باز هم صدور و عدم صدور اين عمل از اعضا و جوارح او صحيح است ، هم مى تواند بـخورد و هم مى تواند اجتناب كند، در نتيجه پس باز هم صحيح است كه به او بگوييم : از خوردن سم اجتناب كن .
و از آنـچـه گـذشـت بـه خـوبى روشن شد اينكه از كلام بعضى از مفسرين برمى آيد كه خواسته اند بگويند: نهى از شرك و امثال آن نسبت به معصوم نهى صورى است ، و منظور نهى امت است ، و مبناى كلام از باب مثل معروف است كه مى گويند: (دخترم بتو مى گويم عروسم تو بشنو)؛ حرف درستى نيست .
و وجـه نـادرسـتى اش از آنچه گذشت واضح شد. و اما اينكه خود ما هم در سابق گفتيم ، و در بـعـضـى روايـات هـم آمـده كـه اينگونه خطابهاى قرآنى كه به معصومين شده از باب مـثـل مـعروف (دخترم بتو مى گويم عروسم تو بشنو) است ، معنايش اين نيست كه خطاب بـه مـعـصـوم اصـلا غلط است ، بلكه معنايش اين است كه اگر تكليف به كسانى را كه هم ممكن است آن را اطاعت كنند، و هم ممكن است مخالفت و معصيت كنند، متوجه كسى كنيم كه حتما آن را اطـاعـت مـى كـند، مؤ ثرتر مى افتد، همانطور كه گفته اند: كنايه رساتر از تصريح است .
(و لتـكـونـن مـن الخـ