سرين ) - معناى اين جمله از بيانى كه گذشت روشن شد، و ممكن اسـت الف و لام در (الخـاسـريـن ) عـهـد را افـاده كـنـد، آن وقـت معنا چنين مى شود: در اين صورت تو از همان خاسرينى خواهى بود كه به آيات خدا كفر ورزيده ، و از حجتهاى داله بر وحدانيت خدا اعراض كردند.

بل اللّه فاعبد و كن من الشاكرين

كـلمـه (بل ) اعراض از نهى مستفاد از كلام قبلى را مى رساند، گويا فرموده : پس بنا بـر آنچه گفته شد غير خدا را نپرست ، بلكه تنها خدا را بندگى كن . و اگر اسم مقدس اللّه را كه مفعول است جلوتر از فعل (فاعبد) آورد، براى افاده حصر است .
و حرف (فاء) در جمله (فاعبد) زايده است و - به طورى كه گفته اند - تنها به مـنـظـور تـاءكـيـد در كـلام آمده . ولى بعضى هم گفته اند كه فاى جزاء است ، جزايى كه شرط آن حذف شده ، و تقدير كلام : (بل ان كنت عابدا او عاقلا فاعبد اللّه ) بوده .
(و كـن مـن الشـاكـريـن ) - يـعـنى با خداپرستيت از شاكرين شو، از كسانى كه شكر نـعـمـت خـدا به جا مى آورند. نعمتهايى كه همه بر يگانگى او در ربوبيت و الوهيت دلالت دارد. در تـفـسـيـر جمله (و سيجزى اللّه الشاكرين ) و جمله (و لا تجد اكثرهم شاكرين )، گـفـتـيم كه مصداق شاكرين - البته شاكرين به حقيقت معناى كلمه - همانا مخلصين - به فتحه لام - هستند بدانجا مراجعه فرماييد.
معناى اينكه درباره مشركين فرمود: و ما قدروداالله حق قدره )

و ما قدروا اللّه حق قدره ...

قـدر هـر چـيـز، هـمان مقدار و اندازه آن است ، حال يا اندازه حجمش ، يا عددش ، يا وزنش ، يا امـثال آن . ولى همين كلمه را به طور استعاره در امور معنوى هم ، يعنى در مقام و منزلت نيز به كار مى برند.
پـس ايـنـكـه فـرمـود: (و نـمى توانند خدا را آن طور كه حق اندازه گيرى او است ، اندازه بـگـيـرند)، تمثيلى است براى اينكه مردم آن طور كه بايد خدا را نمى شناسند، چون از حيث معاد و برگشت اشياء به او، كه جمله (و الاءرض جميعا قبضته يوم القيامة ) - تا آخـر سـوره - آن را افـاده مـى كـنـد او را نـمى شناسند . چون در اين جمله اين معنا را خاطر نـشـان مـى كـنـد كـه در روز قـيـامت تمامى اسباب از سببيت مى افتند و دست خلق از همه آنها بريده مى شود، تنها يك سبب مى ماند و آن هم خداى مسبب الاسباب است . و در آن روز زمين را قـبـضـه مـى كند، آسمانها را درهم مى پيچد، و براى مردن همه زنده ها، و زنده شدنشان در صـور مـى دمد، و زنى به نور پروردگارش نورانى مى گردد، و كتاب را مى گذارند و انـبـيـاء و شـهداء را مى آورند، و بين خلق داورى مى شود، و هر كسى آنچه را كه كرده به طـور كـامل دريافت مى كند، و مجرمين را به سوى آتش و متقين را به سوى بهشت مى برند. خـوب ، خـدايـى كـه چـنـيـن شانى در مالكيت و تصرف دارد اگر كسى او را با اين شؤ ون بـشـناسد، همين شناسايى ايجاب مى كند كه تنها به سوى او روى آورد و به كلى از غير او اعراض كند.
و ليـكـن مـشـركـيـن چون ايمانى به معاد ندارند پس در حقيقت قدر خدا را به حقيقت قدردانى نـدانـسـتـه و نـشناخته اند، و بدين سبب بوده كه از پرستش او اعراض نموده به پرستش غير او پرداخته اند.
مراد از اينكه زمين در قيامت در قبضه خداوند است 

و الاءرض جميعا قبضته يوم القيامة

مـنـظـور از كـلمـه (ارض ) كـره زمـين است با همه اجزاء و اسبابى كه در آن در يكديگر فعاليت دارند. و كلمه (قبضة ) مصدر به معناى (مقبوض ) است ، و قبض بر هر چيز و بـودن آن در قـبـضـه ، كنايه است از تسلط تام بر آن ، يا انحصار تسلط صاحب قبضه بـر آن . و مـراد در ايـنـجا معناى دوم است ، چون آيه (و الامر يومئذ لله ) و آياتى ديگر اين معنا را تاءييد مى كند.
در سـابـق هـم مـكـرر گـفـتـيـم كـه آيـه مـعـنـاى انـحـصـار مـلك و امـر و حـكـم و سـلطـان و امـثـال آن در روز قـيـامت براى خداى تعالى ، اين نيست كه اين عناوين در دنيا منحصر در خدا نـبـاشـد، بـلكـه مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه در قـيـامـت ايـن عـنـاويـن بـهـتـر ظـهـور دارد و اهـل محشر آنها را به وضوح درك مى كنند، بر خلاف دنيا كه در آنجا اين معانى براى همه روشـن نـيست و گرنه در دنيا هم اين عناوين مال خدا است . پس ‍ معناى بودن زمين در قيامت در قـبـضـه خـدا، ايـن اسـت كـه در قـيـامـت ايـن مـعـنـا را بـراى مـردم روشـن مـى شود، نه اينكه اصـل آن تـنـهـا در قـيـامـت پيدا مى شود و خدا تنها در آن روز داراى چنين تسلط و مالكيت مى گردد.
(و السموات مطويات بيمينه ) - يمين هر چيزى ، دست راست و سمتى كه از سمت ديگر قـويـتـر اسـت مـى بـاشـد، و ايـن كـلمـه را بـه طـور كـنـايـه در قـدرت اسـتـعـمـال مـى كـنـنـد. و از سـيـاق آيـه بـر مـى آيـد كـه حـاصـل دو جـمـله ، يـعـنـى دو جـمـله (و الاءرض جـمـيـعـا قبضته يوم القيامة ) و جمله (و السموات مطويات بيمينه )، اين است كه در آن روز سببهاى زمينى و آسمانى از سببيت مى افـتـند، و ساقط مى شوند و آن روز اين معنا ظاهر مى گردد كه هيچ مؤ ثرى در عالم هستى بجز خداى سبحان نيست .
(سـبـحـانـه و تـعـالى عـمـا يـشـركون ) - اين جمله خداى تعالى را از شرك هايى كه مـشـركـيـن ورزيـده و غـير خدا را شريك در ربوبيت و الوهيت خدا دانستند و در نتيجه تدبير عالم را به خدايان خود نسبت دادند و آنها را پرستيدند، منزه مى دارد.
توضيحى درباره نفخه صور وصعقه آسمانيان و زمينيان 

و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الاءرض الا من شاء اللّه ...

ظـاهـر آنـچـه در كـلام خـداى تـعـالى در مـعناى نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صـورت مـى گيرد، يك بار براى اينكه همه جانداران با هم بميرند، و يك بار هم براى ايـنـكـه هـمـه مـردگـان زنـده شـونـد. و ايـن مـعـنـا از روايـات وارده از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام )، و بـعـضـى از روايـات وارده از طـرق اهل سنت از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برمى آيد،
هـر چـنـد كـه بعضى ديگر از روايات اهل سنت خالى از ابهام نيست و همين جهت باعث شده كه بـعـضـى از عـلمـاى اهـل سـنـت ، ايـن نـظـريـه را اختيار كنند كه : نفخه صور در سه نوبت صورت مى گيرد: اول براى ميراندن . دوم براى زنده كردن و بعث . و سوم براى فزع و صـعـقـه . و بـعـضـى ديـگـر بگويند كه : (چهار نفخه است ) و ليكن اثبات اين معنا از ظواهر آيات بسيار مشكل است .
و شـايـد هـمـين انحصار نفخ صور در دو نفخه (اماته ) و (احيا)، باعث شده كه كلمه (صعق ) را در نفخه اول به مردن خلايق تفسير كنند، با اينكه معروف از معناى اين كلمه غـش كـردن اسـت . صـاحـب صـحـاح مـى گـويـد: وقـتـى گـفـتـه مـى شـود: (صـعـق الرجـل صـعقا و تصعقا) معنايش اين است كه غش كرد و (اءصعقه غيره )، يعنى ديگرى او را بـه غـش درآورد آنـگـاه مـى گـويد: (صعقه ) در آيه (فصعق من فى السموات و الاءرض ) به معناى مردن است .
مقصود از استثناء (الا من شاءالله ) در آيه (و نفس فى الصور...)
و جـمـله (الا مـن شـاء اللّه ) اسـتـثـنـايـى اسـت از اهـل آسـمـانـهـا و زمين . و اما اينكه اين استثناء شدگان چه كسانى هستند، بعضى گفته