يا ايّها الّذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون ).
تـوضـيـحـى در مـورد (لا ظـلم اليـوم ) و تـعـليـل آن بـه (ان الله سريع الحساب )
و جمله (ان اللّه سريع الحساب ) تعليل نفى ظلم است كه جمله (لا ظلم اليوم ) از آن خـبـر مـى داد، مـى فرمايد: اينكه گفتيم در امروز هيچ ظلمى نيست ، بدين علت است كه خداى تعالى در محاسبه سريع است ، چنان نيست كه رسيدگى به حساب يك نفر او را از حساب افراد ديگر باز بدارد، تا در نتيجه به اشتباه بيفتد و جزاى اين را به آن و پاداش آن را به اين بدهد، و در نتيجه ظلمى پيش ‍ بيايد.
و ايـن تـعـليـل نـاظـر بـه ايـن اسـت كه ظلم ناشى از اشتباه را نفى مى كند، و اما ظلم عمدى احـتـيـاج بـه نـفـى نـدارد، بـراى ايـنـكـه وقـتـى بـنـا شـد عـيـن عمل انسان را به عنوان جزا به انسان بدهند، ديگر چنين ظلمى تصور ندارد.

و انذرهم يوم الازفة اذ القلوب لدى الحناجر كاظمين ...

كـلمـه (آزفـه ) از اوصـاف روز قـيامت ، و به معناى نزديك است . پس معناى اين جمله آن است كه مردم را از روز نزديك انذار كن ، و اين معنا يعنى نزديك بودن قيامت در آيه (انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا) نيز آمده .
(اذا القـلوب لدى الحـنـاجـر) - (حناجر) جمع (حنجره ) به معناى سر حلق است . ايـن جـمـله كـنـايه است از نهايت درجه ترس ، گويا كار مردم از شدت وحشت به جايى مى رسـد كـه گـويـى دلهـايـشـان از جـاى خـود كـنده مى شود و تا حنجره بالا مى آيد. و كلمه (كاظمين ) اسم فاعل از (كظم ) است و (كظم ) به معناى شدت اندوه است .
(مـا للظـالمـيـن مـن حـمـيـم و لا شـفـيـع يـطـاع ) - كـلمـه (حميم ) به معناى نزديك و خـويشاوند است ، و معناى جمله اين است كه كفار خويشاوند و نزديكى ندارند كه به يارى آنـان بـپـا خـيـزد و حـمـيـت قـرابـتـش به هيجان آيد. و اين معنا در جمله (افلا انساب بينهم يومئذ) نيز آمده .
و معناى جمله (و لا شفيع يطاع ) اين است كه : كفار شفاعت پذيرفته ندارند.

يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور

بعضى گفته اند: كلمه (خائنة ) مصدر است ، مانند (خيانت ) نظير كلمه (كاذبة ) و (لاغـيـة ) كـه اولى بـه مـعناى (كذب ) و دومى به معناى (لغو) است ، و مراد از (خـائنـة الاعـيـن ) تـمـامـى گـناهان نيست ، بلكه تنها آن گناهانى منظور است كه براى ديـگـران هـويـدا نـباشد، و از آنان پوشيده باشد، مانند (سارقة النظر) كه به معناى نگاههاى زير چشمى و پنهانى است ، به دليل اينكه جمله (خائنة الاعين ) با جمله (و ما تخفى الصدور) آمده .
بعضى ديگر گفته اند جمله مزبور از باب اضافه صفت به موصوف است و لازمه آن اين است كه علم خدا به (خائنة الاعين ) به معناى معرفت باشد و معناى آيه چنين باشد كه : خـدا چـشـمـهـاى خـائن را مـى شـنـاسـد. ولى مـعـنـاى صـحـيـح هـمـان مـعـنـاى اول است .
و جـمـله (و مـا تخفى الصدور) به معناى وجوه كفر و نفاق و گناهان است كه صاحبش آن را در نفس خود پنهان مى داشت .
احتجاج بر توحيد با بيان اينكه خدا قضاى به حق مى كند

و اللّه يقضى بالحق و الّذين يدعون من دونه لا يقضون بشى ء...

ايـن جـمـله حـجـت ديگرى است بر يگانگى خداى تعالى در الوهيت ، كه آن را بعد از داستان انـحصار ملك در خدا در روز قيامت ، نيز بعد از ذكر اينكه خدا (خائنة الاعين ) را مى داند، آورده ، تا آن دو جمله مقدمه براى جمله مورد بحث بوده باشند.
و حـاصـل ايـن حـجـت آن اسـت كـه : يـكى از لوازم ضرورى و بديهى الوهيت اين است كه اله بـايـد در بـنـدگـان خـود و در بـيـن آنان به حق داورى كند و خداى سبحان در قيامت در بين خـلقـش بـه حق داورى مى كند، اما خدايانى كه شما مشركين اتخاذ كرده ايد، هيچ حكمى نمى كـنـنـد، نـه بـه حـق و نه به باطل ؛ براى اينكه اين آلهه خود مملوك خدايند، و هيچ چيز را مالك نيستند.
و يـكـى از مـوارد قـضـاى خـداى تعالى تدبير جزئيات امور بندگان است كه از راه خلقت چـيـزى بـعـد از خـلقـت چيز ديگر انجام مى دهد، آرى اين تدبير خود مصداقى از حكم و قضا اسـت ، بـه شـهـادت ايـنـكـه يـك جـا مـى فـرمـايـد: (انـمـا امـره اذا اراد شـيـئا ان يقول له كن فيكون )، و جايى ديگر همين خلقت و تدبير را تعبير به قضا كرده فرموده (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) و غير خداى تعالى هيچ كس و هيچ چيز سهم و نصيبى از اين قضا ندارد.
و يكى ديگر از موارد قضاى او تشريع دين است ، دينى كه آن را براى رساندن خلق به سوى خود راهى پسنديده دانسته و فرموده : (و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه ).
(ان اللّه هو السميع البصير) - يعنى خدا داراى حقيقت علم به مسموعات و به مبصرات اسـت و ايـن عـلمـش ذاتـى اوست و غير از او هيچ كس چنين نيست . و هر كس هر قدر از اين علم را دارا بـاشـد، خـدا بـه او تمليك كرده و اجازه اش را به وى داده ، نه اينكه خودش ذاتا چنين باشد.
بحث روايتى 
(روايـــاتــى دربـاره (يـوم التـلاق )، فـانـى شدن دنيا به هنگام قيامت ، توبه ، و(خانة الاعين )
در تـفـسـيـر قـمـى ، در ذيل جمله (يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده ) مى گويد: مـنـظـور (روح القـدس ) اسـت كـه مـخـصـوص ‍ رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و ائمـه اهل بيت (صلوات اللّه عليهم اجمعين ) است .
و در معانى الاخبار به سند خود از حفص ابن غياث از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كـه فـرمـود: (يـوم التـلاق ) روزى اسـت كـه اهـل آسـمـان بـا اهل زمين تلاقى مى كنند.
مـؤ لف : ايـن روايـت را قمى هم در تفسير خود آورده ، با اين تفاوت كه نه سند آن را ذكر كرده و نه نام امام (عليه السلام ) را برده .
و در تـوحـيـد بـه سـنـد خـود از ابـن فـضـال از حـضـرت رضـا (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش از على (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى مـى فـرمـايـد: (لمـن المـلك اليـوم ) در پـاسـخش ارواح انبيا و رسولانش و حجتهايش مى گـويـنـد: (لله الواحـد القـهـار) آنـگـاه خـداى جـل جـلاله مـى فـرمايد: (اليوم تجزى كل نفس بما كسبت ).
و در نـهـج البـلاغـه مـى فـرمـايـد: خـداى سـبـحـان بـعـد از فـنـاى دنـيـا مـانـنـد روز ازل تـنـهـا مـى مـانـد، ديـگـر هـيـچ چـيـز بـا او نـخـواهـد بـود، هـمـانـطـور كـه قـبـل از آغـاز خـلقـت تـنـهـا بود، بعد از فناى آن نيز تنها مى شود، در حالى كه ديگر نه وقـتـى مـى مـانـد و نـه زمـانى و نه حينى و نه مكانى . در آن هنگام است كه اجلها و مدتها و سـالهـا و سـاعـتـهـا هـمـه معدوم مى شوند، چيزى وجود ندارد به غير از خداى واحد قهار كه بـازگـشـت هـمـه امور به سوى اوست . بدون قدرت خود آنها خلقتشان آغاز گشت ، و بدون امـتـنـاعشان از هستى نابود مى شوند و اگر قدرت بر امتناع از نيستى مى داشتند بقايشان دوام مى يافت .
و در تفسير قمى به سند خود از ثوير بن ابى فاخته از على بن الحسين (عليهما السلام ) روايـت كـرده كـه شـخـصـى از آن جـنـاب از فـاصـله بين دو نفخه پرسيد كه چقدر است ؟ فرمود: هر قدر كه خدا بخواهد.
آنـگاه امام (عليه السلام ) كيفيت نفخ و مردن اهل زمين و 