ست كه مبالغه در خوارى را افاده كند. ممكن هم هست كلمه (ذى ) در تقدير گـرفـتـه ، بـگـوييم تقدير آيه (فاخذتهم صاعقة العذاب ذى الهون پس صاعقه عذاب داراى مذلت ايشان را بگرفت ) مى باشد.
و معناى آيه اين است كه : اما قوم ثمود، پس ما ايشان را بر طريق حق دلالت كرديم و هدايت را بـا جـدا كردنش از ضلالت به ايشان شناسانديم ، پس ايشان ضلالت را كه در حقيقت كـورى اسـت بر هدايت كه خود بينايى براى انسانهاست ، ترجيح دادند، پس صيحه عذاب داراى مـذلت ايـشـان را گـرفـت ، و يـا عـذاب ايشان را گرفت - البته در صورتى كه (صـاعـقـه ) بـه معناى عذاب و اضافه آن بر كلمه (عذاب ) بيانيه باشد - و اين عذاب به خاطر اعمال و كفرى است كه مرتكب شدند.

و نجينا الّذين آمنوا و كانوا يتقون

ضـميمه نمودن تقوى به ايمان و تعبير از تقوى به عبارت (و كانوا يتقون ) كه به خـاطـر كـلمـه (كـانـوا) استمرار را مى رساند، براى آن است كه بفهماند اين دسته بين عـمـل صـالح و ايـمـان جـمـع مـى كـردنـد، هم آن را داشتند و هم اين را، و اين جمع كردن سبب نجاتشان از عذاب انقراض شد،
طبق آن وعدهاى كه خداى تعالى داد و فرموده بود (و كان حقا علينا نصر المؤ منين ) و از ظـاهـر امر چنين برمى آيد كه آيه شريفه مربوط به هر دو داستان و متمم هر دو باشد، هر چند كه از ظاهر كلام مفسرين برمى آيد كه تنها مربوط به داستان دوم دانسته اند.
مراد از حشر دشمنان خدا به سوى آتش 

و يوم يحشر اعداء اللّه الى النار فهم يوزعون

كـلمـه (يـحـشر) مضارع مجهول از (حشر) است و - به طورى كه راغب گفته - به مـعـنـاى آن اسـت كه جمعيتى را از خانه و يا قرارگاهشان به زور بيرون كنند براى رفتن بـه جـنـگ و يـا امـثـال آن . و كـلمـه (يـوزعـون ) نـيـز مـضـارع مـجـهـول اسـت ، از مـاده (وزع ) و ايـن كلمه به معناى آن است كه جلو جمعيت را بگيرى تا آخرش به آن ملحق شود، و همه يكجا جمع شوند.
بـعضى از مفسرين گفته اند: مراد از حشر دشمنان خدا به سوى آتش اين است كه ايشان را از قـبـرهـا بـه سـوى مـحـشـر بـيـرون كـنـند تا در آنجا بازخواست شوند و به حسابشان رسـيـدگـى شـود. و اگـر آتـش را هـدف ايـن حـشـر قـرار داده ، بـراى ايـن اسـت كـه عـاقبت بـازخـواسـت و حـسـابـشان آتش است ، (و خلاصه از اعمالى كه كرده اند معلوم است كه چه سرانجامى دارند) و دليل بر معناى مزبور اين است كه دنبالش مساءله شهادت دادن اعضاى بـدن ايـشـان را آورده ، و گـواهـى خـواسـتـن از اعـضـاى بـدن كـفـار قبل از دستور به داخل شدن در آتش ‍ است .
بـعـضى ديگر گفته اند: مراد از حشر آنها به سوى آتش ، خود آتش است و ممكن است مساله شاهد گرفتن اعضا دو جا صورت بگيرد. يكى در موقف حساب و يكى هم در پرتگاه جهنم . ولى اين تفسير همان طور كه مى بينيد بى اشكال نيست .
و مـراد از (اعـداء اللّه دشـمـنـان خـدا) - بـه طورى كه گفته شده - مشركين هستند كه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) را تـكـذيـب كـردنـد، نـه مـطـلق كـفـار، بـه دليـل ايـنـكـه دنـبـالش مـى فـرمـايـد: (و حـق عـليـهـم القـول فـى امـم قـد خـلت مـن قـبـلهـم ) و مـا مـى دانـيـم كـه تـمـامـى كـفـار مـعـاصـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) هـلاك نـشدند، بلكه تنها از مشركين و آن هم تكذيب كنندگان بودند كه هلاك شدند.

حتى اذا ما جاؤ ها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون

كلمه (ما) در جمله (اذا ما جاؤ ها) زايده است ، كه تنها خاصيت تاءكيد را دارد، و ضمير ها در آن جمله به آتش برمى گردد.
تـوضـيـح راجـع به شهادت اعضاء و پوست بدن آدمى عليه او در قيامت ، و وجوهى كه دراين باره گفته شده است 
و شـهـادت دادن اعـضـاى بـدن ، و يا قواى بدن آدمى در روز قيامت به اين است كه آنچه از اعـمـال زشـت كـه از صـاحـبـش ديـده ، بـشـمـارد و از آن خـبـر دهـد، چـون اگـر تـحـمـل شـهـادت ، يـعـنـى ديـدن اعـمـال صـاحـبـش در حـيـن عـمـل و تـشخيص اينكه اين عمل گناه است ، نباشد، شهادت در قيامت معنا ندارد. پس معلوم مى شـود در دنـيـا اعـضـاى بـدن آدمـى ، نـوعـى درك و عـلم و بـيـنـايـى دارنـد و اگـر تحمل شهادت در هنگام عمل نداشته باشند و تنها خدا در روز قيامت چنين شعورى و نطقى به اعـضـا بـدهـد و در آن روز عـالم شود به اينكه صاحبش چه كارهاى زشتى كرده و يا در آن روز خـداى تـعالى زبانى و صوتى براى اعضا قرار دهد، تا بتواند شهادت دهد هر چند شـعـور نـداشته باشد، چنين چيزى (هر چند در جاى خود ممكن است )، اما اطلاق شهادت بر آن صحيح نيست ، و در قيامت با اين چنين شهادتى حجت بر بنده خدا تمام نمى شود
پـس هـمان طور كه گفتيم ، از كلمه شهادت فهميده مى شود اعضاى بدن آدمى نوعى درك و شعور و زبان دارند.
و ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: (خداى تعالى در روز قيامت براى اعضاى بدن انـسـانها علم و قدرت بر حرف زدن خلق مى كند، و در نتيجه خبر مى دهند كه صاحبشان چه گـناهانى كرده و شهادت در آيه به اين معنا است ) و نيز اينكه بعضى ديگر گفته اند: (خـداى تـعـالى در كـنـار اعـضاى بدن صدايى خلق مى كند كه معناى آن آواز شهادت به رفتار صاحب عضو است ). و نيز اينكه بعضى ديگر گفته اند: (اصلا كلمه شهادت در ايـن آيـه بـه مـعـنـاى دلالت حال است ، يعنى حال و روز هر كس شهادت مى دهد كه او فلان گـنـاه را كـرده ) درسـت نـيـست ، (زيرا اين معانى را شهادت نمى گويند). و از ظاهر آيه بـرمـى آيـد كـه شـهادت گوش و چشم عبارت است از گواهى دادن به آن مشهوداتى كه در دنـيـا تـحـمـل كـرده بـودنـد، هـر چـنـد كه معصيت خود آن اعضا نباشد. و خلاصه نمى خواهد بفرمايد هر عضوى به گناهانى شهادت مى دهد كه صاحبش به وسيله خود آن عضو مرتكب شده ، بلكه هر عضوى به گناهان ساير اعضا نيز شهادت مى دهد، مثلا گوش شهادت مى دهد كه من آيات خدا را كه تلاوت مى شد شنيدم ، ولى صاحب من از آن اعراض كرد و يا من از زبان صاحبم شنيدم كه كفر مى گفت .
و نـيـز چـشـم شهادت مى دهد كه من آيات داله بر وحدانيت خداى تعالى را ديدم ، اما صاحبم آنـهـا را نـديـده گـرفت . و يا من از صاحبم ديدم كه به غيبت گوش مى داد و يا به ساير چيزهايى كه شنيدنش حرام است گوش مى داد. بنابراين آيه مورد بحث همان را مى فرمايد كـه آيـه شـريـفـه (ان السـمـع و البـصـر و الفـؤ اد كل اولئك كان عنه مسئولا) در مقام بيانش است .
و بـر ايـن اسـاس ، شـهـادت گـوشـهـا و چـشـمها با شهادت پوستها مختلف مى شود، چون گوش و چشم مى توانند عليه ساير اعضا نيز شهادت دهند، هر چند كه خود آنها مباشرتى در آن گـنـاه نـداشـتـه بـاشـند، ولى پوست به خاطر نداشتن شنوايى و بينايى تنها مى تواند به گناهى شهادت دهد كه خودش آلت و ابزار انجام آن بوده باشد و به همين جهت اسـت كـه در آيـه بـعدى ، اشخاص تنها به پوستها اعتراض مى كنند كه تو چرا عليه من شـهـادت دادى ؟ يـعـنـى تو كه چشم و گوش نيستى كه گناهان ساير اعضا را هم ببينى و بشنوى .
و مـراد از (جلود پوستها) از آنجايى كه در آيه 