او براى خود شريكى نگرفته ، دعوپى مشركين باطل مى شود، كه عين همين بيان ما را، آيه شريفه زير آورده كه مى فرمايد: (قل اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض ). زيرا همين كه خداى تعالى بفرمايد: من هيچ شريكى براى خود سراغ ندارم ، دعوى مدعيان شرك ، خود به خود باطل مى شود، چون ثابت شده كه هيچ چيزى در آسمانهاو زمين بر خدا پوشيده نيست . و در حقيقت اين شهادت خدا نيز مانند ساير اخبار، خبرى است كه از مصدر ربوبى و عظمت خدا صادر شده ، مثل اين خبر كه مى فرمايد: (سبحانه و تعالى عما يشركون ). و امثال اين آيات كه خبرى است از ناحيه خدا، چيزى كه هست در اين خبر انطباق معناى شهادت بر آن نيز ملاحظه شده ، چون خبرى است كه در مورد دعوى آمده ، و آورنده آن قائم به قسط است ، و شهادت هم چيزى به جز خبرعادل ، در مورد دعوى نيست .
پس اگر در آيه تعبير به شهادت را آورده ، تفنن دركلام است ، در نتيجه برگشت معناى آيه به اين است كه اگر در عالم هستى اربابى غير خدا مؤ ثر در خلقت و تدبير بود، و شركا و يا شفيعانى وجود داشت ، خداى تعالى او را مى شناخت ، و به وجودش شهادت مى داد، ولى او خبر داده كه براى خود هيچ شريكى سراغ ندارد.
نتيجه معناى آيه : نفى شريك براى خداوند است 
پس معلوم مى شود هيچ شريكى بر اى او نيست ، و نيز اگر چنين شريكى وجود مى داشت ملائكه هم او را مى شناختند، و به وجود او اعتراف مى كردند، چون ملائكه واسطه هاى خدا و خلقند امر خدا را در خلقت و تدبير اجرا مى كنند، ولى ملائكه شهادت به نبودن شريك داده ، پس شريكى براى خدا نيست ، و نيز اگر شريكى مى بود اولوا العلم به وجود او آگاه مى شدند، و شهادت مى دادند، ولى مى بينيم كه ايشان هم در اثر مشاهده آيات آفاقى و انفسى شهادت داده اند به اينكه براى خدا هيچ شريكى نيست .
پس كلام در آيه مورد بحث به اين مى ماند كه بگوييم : (اگر در فلان كشور غير از فلان پادشاه كه او را مى شناسيم پادشاهى ديگر مؤ ثر در شؤ ون مملكتى و اداره امور آن وجود مى داشت ، پادشاه معروف هم او را مى شناخت ، چون محال است در يك كشور دو تا پادشاه حكومت بكنند، و از وجود يكديگر هيچ اطلاعى نداشته باشند، و نيز اگر وجود مى داشت قوه مجريه مملكت يعنى وزرا كه واسطه بين تخت سلطنت و مركز فرماندهى و بين افراد رعيتند خبردار مى شدند، براى اينكه وزرا حامل پيامها و اوامر سلطان ، و مجرى احكام اويند و قهرا در بين احكامى كه در دست دارند احكامى هم از پادشاه دوم مى ديدند، و نيز اگر پادشاهى ديگر وجود مى داشت عقلاى مملكت كه فرمانبران اوامر و پيمانهاى سلطان هستند، و در مملكت سلطان زندگى مى كنند، قطعا از وجود پادشاه دوم خبردار مى شدند، و ليكن نه خود پادشاه از وجود پادشاه دوم اطلاع دارد، نه وزرا، و نه عقلاى مملكت ).

لا اله الا هو العزيز الحكيم 

اين جمله نظير جمله معترضه اى است كه به منظور احقاق حقى كه در وسط كلام پيش آمده ذكر گرديده ، تا آن حق فوت نشود، پس ‍ جمله نامبرده مقصود اصلى نيست ، و اما آن حقى كه پيش آمده عبارت است از حق تعظيم خدا، چون يكى از ادب ها كه همواره كلام خداى تعالى رعايتش مى كند اين است كه هر جا نامى از خدا برده مى شود، و موردى است كه شنونده از صفات افعال خدا چيزى تصور مى كند كه لايق به ساحت مقدس او نيست ، بلافاصله در همانجا آن تصور را دفع مى كند، نظير آيه شريفه : (قالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه )، كه چون سخن از فرزند گرفتن خدا بود، قبل از هر چيز كلمه (سبحانه ) را آورد، و به وجهى نظير آيه : (و قالت اليهود يداللّه مغلولة ، غلت ايديهم )، بعد از نقل سخن يهود كه گفتند دست خدا بسته است ، بلافاصله فرمود: (بسته باد دست آنان ).
علت تكرار (لا اله الا هو) و ختم آيه به دو نامه (عزيز) و (حكيم ) 
كوتاه سخن اينكه آيه مورد بحث از آنجا كه اولش مشتمل بر شهادت خدا و ملائكه و اولوا العلم بر نفى شريك بود، جاى آن بود كه ناقل اين شهادت كه خود خداست ، و نيز شنونده آن ، خدا را از داشتن شريك منزه بدارد، و بگويد: (لا اله الا هو) نظير آنكه در داستان تمت به عايشه فرمود:
(و لو لا اذ سمعتموه ، قلتم ما يكون لنا ان نتكلم بهذا، سبحانك هذا بهتان عظيم ).
چون خدا اين حق را به گردن مسلمانان داشت وقتى بهتانى مى شنوند و مى خواهند متهم را تبرئه كنند نخست خدا را منزه بدارند، لذا گلايه فرموده كه چرا قبل از تبرئه عايشه ، خدا را منزه نداشتيد، با اينكه خدا سزاوارترين كس است كه تنزيهش را واجب بدانند.
پس زمينه جمله : (لا اله الا هو العزيز الحكيم ) زمينه ثناخوانى بر خداى تعالى است ، تا حق تعظيم او به دست آيد، و به همين جهت جمله رابا دو نام (عزيز) و (حكيم ) تمام كرد، و اگر نتيجه اى از مساءله شهادت بود، جا داشت جمله را با دو وصف (واحد) و (قائم ) به قسط تمام كند، پس خواسته است بفرمايد:
درجائى كه سخن از شهادت خدا بر يگانگيش مى رود، سزاوارترين ثناى بر او، باز همان يگانگى او است ، چون او يگانه در عزت است ، يعنى ساحتش مانع از آن است كه با وجود شريكى در الوهيت ، ذلت شريك داشتن را بپذيرد، و نيز او يگانه در حكمت است و ساحتش مانع از آن است كه اغيار، امر او را در خلق و تدبير، نقض كنند و يا نظامى را كه او در عالم برقرار نموده به تباهى كشانند.
پس آنچه گذشت جواب از اين سؤ ال بود كه چرا جمله (لا اله الا هو) تكرار شده و اينكه به چه مناسبت آيه شريفه به دو نام (عزيز) و (حكيم ) ختم گرديده معلوم شد (و خدا دانا است ).
بحث روايتى 
در مجمع البيان ذيل آيه : (قل للذين كفروا ستغلبون ...) آمده است كه محمد بن اسحاق از رجال خود نقل كرده كه وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در جنگ بدر با كفار قريش برخورد نمود، و فاتحانه به مدينه برگشت ، يهوديان مدينه را در بازار قينقاع جمع كرد، و فرمود: (اى گروه يهود! برحذر باشيد، از اينكه خداوند شما را به همان سرنوشتى دچار كند كه قريش را در بدر دچار كرد، و قبل از آنكه بر سرتان بيايد آنچه بر سر آنان آمد اسلام را بپذيريد، چون شما مى دانيد كه من پيامبرى مرسلم ، و نشانه هاى نبوت مرا در كتب خود ديده ايد)، يهوديان گفتند: (اى محمد اگر در جنگ بدر بر قريش فايق شدى مغرور مشو، زيرا با مردمى روبرو شدى كه از آداب جنگ چيزى نمى دانستند، نتيجتا تو بر آنان غلبه كردى ، و اما اگر روزى ما با تو به قتال برخيزيم آنوقت خواهى فهميد كه ما مرد كارزاريم )، به دنبال اين جريان آيه بالا نازل شد.
مؤ لف : اين روايت را درالمنثور هم از ابن اسحاق ، و ابن جرير، و بيهقى در كتاب (دلائل )، از ابن عباس آورده اند، و قريب به اين مضمون را قمى در تفسير خود نقل كرده و ليكن خواننده گرامى توجه فرمود كه سياق آيات مورد بحث ، با اين نظريه كه درباره يهود نازل شده باشد آنطور كه بايد نمى سازد، و مناسب تر با سياق اين است كه بگوئيم ، اين آيات بعد از جنگ احد نازل شده (و خدا داناتر است ).
بالاترين لذتها در دنيا و آخرت كدام است ؟ 
و در كافى ، و تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: مردم در دنيا و آ