ريفه قيدى برايش ذكر نشده ، مطلق پوست بدن است كه مى تواند به خيلى از گناهان شهادت دهد، گناهانى كه جز با داشتن پـوسـت بـدن انـجـام نـمـى شـود، مـانـند زنا و امثال آن . البته ممكن هم هست در اين صورت شـهـادت جـلود را عـمـومـيـت داده ، بـگـويـيـم : هـمـيـن يـك شـهـادت شامل شهادت دستها و پاها كه در آيه (اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد اءرجـلهـم بـمـا كـانـوا يـكـسـبـون ) نـيـز مـى شـود هـر چـنـد كـه ايـن احتمال بعيد است .
بـعـضى از مفسرين گفته اند: هر چند كه قيدى براى جلود نياورده و نفرموده پوست كداميك از اعضا ولى مطلق پوست هم مراد نيست ، بلكه تنها پوست آلت تناسلى منظور بوده ، كه به خاطر رعايت ادب نام آن را نبرده .
اعتراض گناهكاران در قيامت به پوست بدنشان 

و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا

ايـن جـمـله عـتاب و اعتراضى است از گنهكاران به پوست بدنشان كه چرا عليه ما شهادت داديد . بعضى از مفسرين گفته اند: اعتراض ‍ نيست ، بلكه استفهام تعجبى است ،
و مى خواهند براى رفع تعجب خود از اينكه پوست بدن هم زبان دارد، سبب آن را بپرسند. و اگـر اين سؤ ال را تنها از پوست بدن خود مى كنند، نه از گوش و چشم خود، با اينكه آن دو نـيز عليه ايشان شهادت داده اند، براى اين است كه شهادت دادن چشم و گوش ‍ خيلى تـعجب آور نيست ، چون عينا نظير شهادت دادن گواهان عليه ديگران است . چشم و گوش هم عليه ساير اعضاء شهادت مى دهند. اين عجب است كه پوست بدن عليه خودش شهادت دهد، و آن گناهى را كه به وسيله خودش ارتكاب شده برملا بسازد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: بدين جهت تنها نام جلود را آورده كه گنهكاران را بيشتر رسـوا كـنـد، مـخـصوصا اگر مراد از جلود پوست آلت تناسلى باشد. مفسرين ديگر وجوه ديگرى را نيز ذكر كرده اند.
پاسخ اعضاء و پوست بدن در جواب گنكاران 

قالوا انطقنا اللّه الّذى انطق كل شى ء...

بـرگـردانـدن ضـمـيـر عـقلاء به اعضاء و جوارح ، براى اين است كه مقام ، مقامى است كه اعضاء و جوارح جزء عقلاء حساب شده اند، چون نسبت شهادت و نطق به آنها داده و اين دو از شـؤ ون عـقـلاء اسـت ، و بـديـن جهت فرموده : (قالوا گفتند)، و گرنه بايد مى فرمود (قالت ).
حـال بـبـينيم معناى (نطق ) چيست ؟ آنچه از معناى اين كلمه قدر متيقن است ، اين است كه هر جـا بـطـور حـقـيـقت استعمال شود، نه بطور مجاز، معنايش اظهار ما فى الضمير است از راه زبـان و سـخـن گـفـتـن . و چـنـيـن مـعـنـايى محتاج به اين است كه ناطق علمى داشته باشد و بـخـواهند آن را براى غير خود فاش سازد. راغب مى گويد كلمه (نطق ) هيچ وقت در غير انـسـان اسـتـعـمـال نمى شود، مگر به طور تبعى و به نوعى از تشبيه . و از ظاهر سياق آيات و الفاظ (قول )، (تكلم )، (شهادت )، (نطق ) كه در آنها آمده ، اين است كه مراد از اين الفاظ نطق به معناى حقيقى كلمه است ، نه به معناى مجازى .
پـس شـهادت اعضاى يك مجرم ، در حقيقت نطق و تكلم واقعى است كه از علمى ناشى شده كه قبلا آن را تحمل كرده است ، به دليل اينكه خود اعضاء مى گويند: (انطقنا اللّه خدا ما را بـه زبـان آورد). و از سـوى ديـگـر جـمله (اءنطقنا اللّه ) جوابى است كه اعضاء به مجرمين مى دهند، كه پرسيده بودند: (لم شهدتم علينا چرا عليه ما شهادت داديد)؟ و در اين جواب مى خواهند آن سببى را كه باعث شد به زبان بيايند نشان دهند،
و بگويند: ما در دنيا داراى علم بوديم ، علمى پنهان و ذخيره شده در باطن ما، اين باعث شده كه خدا ما را به زبان آورد، اگر ما علمى نمى داشتيم جهت و فايده اى نداشت كه به زبان بـيـايـيـم ، وقـتـى بـديـن جهت به زبان درآورد، ما چاره اى نداشتيم جز اينكه آنچه ميدانيم بگوييم .
خـواهـيـد گـفـت : چـنين شهادتى حجت را تمام نمى كند، و به همين جهت نافذ هم نيست ، براى اينكه شهادتى است اجبارى . در پاسخ مى گوييم : شهادت اجبارى وقتى نافذ نيست و حجت نـمـى شـود كـه بـر خـلاف باشد، يعنى طرف را مجبور كنند دروغ بگويد، و يا جرمى را پـرده پـوشـى و انـكـار كـنـد، و امـا اگـر مجبور كنند كه آنچه در ضمير دارد بگويد، هيچ ضررى به نفوذ و حجيتش نمى زند.
(الّذى انطق كل شى ء) - در اين جمله اعضاى مجرمين خدا را مى ستايند به اينكه او است كـه تـمـامـى مـوجـودات را بـه زبـان مـى آورد. و نـيز اشاره مى كند به اينكه مساءله نطق اخـتـصـاص بـه اعـضاى بدن ندارد، تا تنها از آنها بپرسند كه چرا شهادت داديد، بلكه عمومى است ، و شامل تمام موجودات مى شود، و علت آن هم خداى سبحان است .
(و هـو خـلقـكـم اول مـرة و اليه ترجعون ) - اين جمله تتمه كلام سابق و از كلام خداى تـعـالى است ، نه از اعضاى بدن . در اين جمله احتجاج مى كند بر اينكه خداى تعالى عالم به اعمال مردم است ، و چگونه نباشد و حال آنكه او اعضاى بدن شما را به زبان مى آورد تا آنچه مى دانند بگويند.
مـى فـرمـايـد: وجـود شما از خداى تعالى آغاز مى شود و به سوى او انجام مى پذيرد. آن روزى كـه از كتم عدم سر درمى آورديد - و خدا براى اولين بار خلقتان كرد - هستى را او بـه شـمـا داد، و صـفـات و اعـمـالتـان را او بـه شما تمليك كرد، ولى شما آنها را به خـودتـان نـسبت مى داديد، ولى وقتى به سوى او برگرديد همه آنهايى كه به شما داده بـود و بـر حـسـب ظـاهـر ملك شما كرده بود، باز به خود او برمى گردد، در نتيجه ديگر ملكى باقى نمى ماند، مگر آنكه از خداى سبحان است .
پـس خـداى سـبـحـان مـالك هـمـه چـيـزهـايـى اسـت كـه نـزد شـمـا اسـت ، هـم در اول و هـم در آخـر. آنـچـه در اول هـسـتـى تان نزد شما بود او به شما داده ، و تمليك كرده بـود، و او دانـاتـر از هـر كـس ديـگـرى اسـت كه چه چيزهايى به شما داده ، و در شما به وديـعـت سپرده ، آنچه را هم كه در هنگام بازگشت به سوى او نزدتان هست ، آن را هم او از شـمـا مى گيرد، و مالكش مى شود، با اين حال ديگر چگونه ممكن است از آن بيخبر باشد؟ پـس هـمـيـن انكشاف اعمال شما براى او، در هنگامى كه به سويش برمى گرديد، خود به زبان آوردن شما، و شهادت دادن شما عليه خودتان است .
بـا ايـن بـيـان روشـن مـى شـود كـه چـرا جـمله (و هو الّذى خلقكم ) را مقيد كرد به جمله (اول مـرة ) و مـعـلوم مـى شود كه مراد از اين قيد، اولين لحظه اى است كه انسانها هستى مى پذيرند.
اقوال مفرسين در تفسير (قالوا انطقناالله الذى ...) 
مفسرين در تفسير جمله (انطقنا اللّه ) و اينكه معناى به زبان آوردن پوست بدن چيست ؟ همان اقوالى را كه در تفسير (شهد عليهم ) داشتند دارند. بعضى گفته اند: خداوند در آن روز علم و قدرت بر نطق براى آنها خلق مى كند، در نتيجه به زبان درمى آيند.
بـعـضـى ديـگـر گفته اند: در كنار هر عضوى صدايى خلق مى كند، شبيه به صداى نطق گـويـنـدگـان . و مـراد از نـطـق اعضاء آن صداست . بعضى ديگر گفته اند: مراد از نطق ، دلالت ظاهر حال است بر اينكه مثلا فلان گناه را كرده .
و هـمچنين در تفسير اينكه فرمود: (انطق كل شى ء) وجوهى ذكر كرده اند. بعضى گفته انـد: ايـن عموميت تخصيص خورده به موجودا