 زنده ، و داراى نطق ، چون تمامى موجودات و حـتـى تـمـامـى موجودات زنده ، نطق به معناى حقيقى كلمه ندارند، و نظير اين تخصيص در كـلام خـداى تـعالى شايع است ، مثل اينكه درباره بادى كه به قوم عاد فرستاد، فرموده (تـدمـر كـل شى ء و همه چيز را نابود كرد) با اينكه منظور همه انسانها است ، نه همه چيزها.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از (نطق ) در جمله (انطقنا اللّه ) همان معناى حقيقى كلمه اسـت ، ولى در جـمـله (انـطـق كـل شـى ء) بـه مـعناى دلالت است ، و در نتيجه اطلاق جمله باقى مى ماند و تخصيصى در كار نمى آيد.
اشـكـالى كـه مـتـوجـه ايـن دو تـفـسـيـر اسـت ، ايـن اسـت كه : تخصيص زدن به آيه ، و يا حـمـل آن بـر مـعـناى مجازى (دلالت )، وقتى درست است كه ما اين معنا را مسلم بدانيم كه غير انسان و حيوان و فرشته و جن كه حيات و نطق دارند، بقيه موجودات فاقد علم و نطق اند.
ليـكـن صـرف ايـنـكـه مـا مـوجـودات را ايـن طـور مـى بـيـنـيـم دليـل نـمـى شود بر اينكه غير از آن چهار طبقه ديگر هيچ موجودى اراده و شعور ندارد، نه در ظـاهـر، و نـه در پـس پـرده ، و نـه در بـاطـن ذاتشان ، چون ما دسترسى به باطن ذات موجودات نداريم ، تا ببينيم آنجا چه خبر است ؟ علم و شعورى هست يا نه ؟
ماييم و آيات قرآنى كه آنهم و مخصوصا آياتى از آن كه متعرض شؤ ون روز قيامت است ، ظهور در اين دارد كه علم عموميت دارد، و تمامى موجودات از آن سهمى را دارا هستند.
بحث اجمالى قرآنى
بـــحـــث اجـمـالى قـرآن (قـسـمـتـى از آيـات قـرآنـى كـه دلالت دارند بر اينكه تمامى موجوداتداراى علم هستند) 
در بـحـثـهـاى گـذشـته مكرر گفتيم كه از كلام خداى تعالى چنين ظاهر مى شود كه تمامى مـوجودات داراى علم هستند، از آن جمله در تفسير آيه (و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تـفـقـهـون تـسـبـيـحـهـم ) بـود، كـه گفتيم جمله (و لكن لا تفقهون تسبيح آنها را نمى فـهـمـيد) بهترين دليل است بر اينكه منظور از تسبيح موجودات ، تسبيح ناشى از علم و بـه زبـان قـال اسـت ، چـون اگـر مـراد زبان حال موجودات و دلالت آنها بر وجود صانع بود، ديگر معنا نداشت بفرمايد: شما تسبيح آنها را نمى فهميد.
و از اين قبيل است آيه شريفه (فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا آتينا طائعين ) كه بيان ما در تفسيرش گذشت .

بـاز از ايـن قـبـيل است اين آيه : (و من اضل ممن يدعوا من دون اللّه من لا يستجيب له الى يوم القـيـامـة و هـم عـن دعـائهـم غـافـلون و اذا حـشـر النـاس كـانوا لهم اعداء و كانوا بعبادتهم كـافـريـن ) و بـه طـور قـطـع سـنـگ و چـوب جـزو ايـن مـعـبـودهـا هـسـتـنـد، حال يا به تنهايى منظورند، و يا با ساير معبودها.
و نيز مى فرمايد: (يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها).
و نيز از اين قبيل است آياتى كه دلالت مى كند بر شهادت دادن اعضاى بدن انسانها و به زبـان آمـدن و سـخـن گـفـتـنـشـان بـا خـدا، و پـاسـخ دادن بـه سـؤ الات او، مـخـصـوصـا ذيـل آيـات مـورد بحث كه در همين نزديكى گذشت كه اعضا مى گويند: (انطقنا اللّه الّذى انطق كل شى ء...)
در ايـنجا ممكن است كسى بگويد: اگر غير از انسان و حيوان ، ساير موجودات از نباتات و جمادات هم شعور و اراده داشته باشند، بايد آثار اين شعور از آنها نيز بروز كند و همان آثارى كه انسانها و حيوانات از خود نشان مى دهند، آنها نيز نشان دهند، اينها داراى علمند، و فـعـل و انـفـعـالهـاى شـعـورى دارنـد، آنـهـا نـيـز بـايـد داشـتـه بـاشـنـد، و حال آنكه ميدانيم ندارند؟
در پـاسـخ مى گوييم : هيچ دليلى نداريم بر اينكه علم داراى يك سنخ است تا وقتى مى گوييم : نباتات و جمادات هم شعور دارند، آثار شعور واقع در انسان و حيوان نيز از آنها بروز كند. ممكن است شعور هم براى خود مراتبى داشته باشد و به خاطر اختلاف مراتب ، آثارش نيز مختلف گردد.
علاوه بر اينكه آثار و اعمال عجيب و متقنى كه از نباتات و ساير انواع موجودات طبيعى در عالم مشهود است ، هيچ دست كمى از اتقان و نظم و ترتيبى كه در آثار موجودات زنده مانند انسان و حيوان مى باشد، ندارد.
بحث اجمالى فلسفى
بحث اجمالى فلسفى (درباره علم داشتن موجودات مادى و غير مجرد) 
در فلسفه در مباحث علم اين معنا محقق شده كه اولا علم عبارت است از حضور چيزى براى چيز ديـگـر، و ثـانـيـا عـلم بـا وجـود مـجـرد مـسـاوى اسـت ، چـون مـجـرد چـيـزى اسـت كه آنچه از كمال كه براى او فعليت يافته ، نزدش حاضر باشد، و ديگر چيزى براى او بالقوه و فـعليت نيافته نباشد، و عين اين تعريف در مورد علم نيز صادق است ، پس هر وجود مجردى كـه مـمكن باشد وجود پيدا كند، براى ساير مجردات حاضر است ، و نيز ساير مجردات هم بـراى او حـاضـرنـد، و خـلاصـه آنچه كه براى يك مجرد ممكن به امكان عام باشد، براى مجرد مفروض ما بالضروره هست .
پـس هر عالمى مجرد است ، و همچنين هر معلوم نيز مجرد است ، و اين دو قضيه به عكس نقيض منعكس مى شود، به اينكه ماده و آنچه كه از ماده تركيب يافته ، نه مى تواند عالم باشد، نه معلوم .
پـس عـلم مساوى و مساوق است با وجود مجرد، در نتيجه وجودهاى مادى نه علمى بدانها متعلق مـى شـود، و نـه آنـهـا بـه چـيـزى عـلم پـيـدا مـى كـنـنـد، ليـكـن بـر هـمـيـن حـال ، يـعـنـى بر اينكه مادياند و متغير و متحركند و بر هيچ حالى استقرار ندارند، ثبوت دارنـد، و دائمـا بـر ايـن حـال هـسـتـنـد، و ايـن حـال در آنـهـا دسـتـخـوش دگـرگـونـى و تحول نگشته ، هرگز از آن انقلاب پيدا نمى كنند.
و بـنـابـرايـن ، پـس مـوجودات مادى از همين جهت كه ثابت در وضع خود هستند، تجرد و علم دارند، و علم در آنها نيز مساوى است ، همچنان كه در مجردات محض و عقليات مثالى جارى است - دقت بفرماييد.
تـــفـــســـيـــر آيـــه : (و مـــا كـــنـــتـــم تـــســـتـــتـــرون ...) و بـــيـــان ايــنـكـهاعمال بندگان از آفريدگار پوشيده نبوده ، خدا بر هر چيزى شهيد و رقيب 

و ما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم و لا ابصاركم و لا جلودكم ...

هـيـچ شـكـى نـيست در اينكه خداى سبحان خالق هر چيزى است ، و به جز او هيچ چيزى پديد آورنـده نـيـسـت . و مـعـلوم اسـت كـه بـيـن او و پـديـده هـايـى كـه پـديـد آورده چـيـزى حـائل نـمـى شـود، و او را از خـلقـش بـيـخبر و غافل نمى سازد، پس در نتيجه او با يك يك مـوجـودات در هـر حـال و در هـر جـا هـسـت ، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده : (ان اللّه عـلى كـل شـى ء شـهـيـد) و نـيـز فـرمـوده : (و كـان اللّه عـلى كل شى ء رقيبا).
پـس انـسـان هـم كـه يـكـى از مـوجـودات اسـت هـر جـا و بـه هـر حـال كـه بـاشد خدا با اوست ، و هر عملى كه انجام دهد خدا با عملش هم هست و هر عضوى از اعـضاى خود را كه بكار بزند، و هر سبب و ابزارى هم كه بكار ببندد، و هر طريقه اى را هـم كـه اتـخـاذ بكند، خداى عزّوجلّ با آن عضو و آن سبب و آن طريقه نيز هست ، و بدين جهت اسـت كـه مـى فـرمـايـد: (و هـو مـعـكـم اينما كنتم ) و نيز فرموده : (افمن هو قائم على كل نفس بما 