لح دارد.
و نـيـز از آنـجـايـى كه عمل صالح دلالت بر اعتقاد حق ، و التزام به آن ندارد، و اين نيز مـعـلوم اسـت كـه سـخـن آن كـسـى كـه دعـوت بـه سـوى خـدا مـى كـنـد، و عـمـل صـالح هـم دارد، ولى ايـمـانـى بـه حـق نـداشـتـه ، و التـزامـى بـه آن نـدارد، احـسن القول نيست ، به همين جهت دو جمله گذشته را مقيد به شرطى ديگر كرد، و آن اين است كه (و قـال انـنـى مـن المـسـلمـيـن )، يـعـنـى اعـتـقـاد بـه اسـلام داشـتـه بـاشـد. چـون كـلمـه (قال ) به طورى كه از سياق برمى آيد در اينجا به معناى راءى و اعتقاد است .
پس اگر كسى اعتقاد به اسلام و عمل صالح داشت ، آنگاه به سوى خدا دعوت كرد، سخنش احـسـن القـول خـواهـد بـود، بـراى ايـنـكـه احـسن القول عبارت است از سخنى كه به حقيقت نـزديـكـتـر، و نـيز سودمندتر باشد، و هيچ كلمهاى به حق نزديك تر و نيز سودمندتر از كلمه توحيد نيست ، براى اينكه اين كلمه آدمى را به سوى حاق سعادتش رهنمون مى شود.

و لا تستوى الحسنة و لا السيئة ...

بـعـد از آنـكـه احـسـن القـول را خـاطـرنـشـان كـرد، فـرمـود كـه احـسـن القـول عـبـارت اسـت از دعـوت بـه سـوى خـدا، و چـون قـائم بـه چـنـيـن دعـوت در درجـه اول رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله و سلّم ) بود، لذا در آيه شريفه التفاتى بكار برده ، روى سخن را متوجه آن جناب كرد تا بهترين طريق در دعوت به سوى خدا و نزديك ترين راه رسيدن به هدف را برايش بيان كند، و نزديك ترين راه دعوت به سوى خدا، و مـؤ ثـرتـريـن آن عـبـارت از طـرز دعـوتى است كه بيشتر در دلها اثر بگذارد، و به اين منظور روى سخن به آن جناب نموده ، فرمود: (لا تستوى ...).
پـس جـمله (لا تستوى الحسنة و لا السيئة ) معنايش اين است كه : دعوت به سوى خدا با داشتن خصلت نيك ، و با نداشتن آن ، و داشتن خصلت بد يكسان و تاثيرش در نفوذ برابر با هم نيست . و كلمه (لا) در جمله (و لا السيئة ) زايده است كه تنها خاصيت تاءكيد را دارد، و نفى را تاءكيد مى كند.
معناى جمله : (ادفع بالتى هى احسن ) 
(ادفـع بـالتـى هى احسن ) اين جمله استينافى و سخنى نو است كه توهمى را كه ممكن اسـت كـسى بكند دفع مى نمايد. گويا وقتى شنونده جمله (لا تستوى ...) را مى شنود، مى پرسد: چه بايد كرد؟ در جواب مى فرمايد (بدى را به بهترين راهش دفع كن ). و مـعـنـاى آن ايـن اسـت كـه : بـدى را بـا خـصـلتـى كـه مقابل آن است دفع نما، مثلا باطل آنان را با حقى كه نزد تو است دفع كن ، نه به باطلى ديـگـر، و جـهـل آنـان را بـا حـلم و بديهايشان را با عفو، و همچنين هر بدى ديگرشانرا با خوبى مناسب آن دفع كند.
(فـاذا الّذى بـيـنـك و بينه عداوة كانه ولى حميم ) - اين قسمت از آيه مورد بحث ، اثر دفع به احسن و نتيجه آن را بيان مى كند.
و مـراد ايـن اسـت كـه : وقـتـى تـو هـمـه بـديها و باطلها را به بهترين وجه دفع كردى ، نـاگـهان خواهى ديد همان دشمنت آن چنان دوست مى شود كه گويى علاوه بر دوستى شفقت هـم دارد. بـعضى گفته اند: (تعبير به الّذى بينك و بينه عداوة ) بليغ ‌تر از آن است كه بفرمايد (عدوك دشمنت ) و به همين جهت با اينكه دومى مختصرتر بود، تعبير اولى را آورد.
آنـگـاه خـداى سـبحان دفع به احسن را تعظيم و مدح كرده ، به بهترين نقطه و بليغترين مدح ، و فرموده : (و ما يلقيها الا الّذين صبروا و ما يلقيها الا ذوحظ عظيم )؛ يعنى كسى اين سفارش را نمى پذيرد، مگر تنها آنهايى كه داراى صفت صبرند، و آنهايى كه بهره اى عظيم از كمال انسانيت و خصال نيك دارند.
و در آيـه شـريـفـه عـلاوه بـر مطالب بالا، اين دلالت را هم به روشنى دارد كه حظ عظيم تنها نصيب صاحبان صبر مى شود.
معناى آيه : (و اما ينزعنك من الشيطان نزع فاستعذ بالله ...) 

و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ باللّه انه هو السميع العليم

كـلمـه (نـزغ ) بـه مـعـناى (نخس ) است ، يعنى سيخ و يا تازيانه زدن به پهلوى حيوان و يا به عقب آن تا تحريك شود و تندتر برود و كلمه (ما) در جمله (اما ينزغنك ) زايده است ، و اصل آن (و ان ينزغنك ) مى باشد.
حـال بـايـد ديـد نـازغ (تـحـريـك كننده ) كيست ؟ ممكن است خود شيطان باشد. و ممكن هم هست تـسـويـلهـا و وسـوسـه هـاى او بـاشـد، ولى چـون خـطـاب در آيـه بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) اسـت ، مـنـاسـبـتـر بـه مـقـام شـامـخ آن جـناب احتمال اول است ، چون تسويلات و وساوس شيطانى در آن جناب راه ندارد.
بـله ، ايـن امـكـان دارد كـه آن خـبـيـث بـا وسوسه مردم ، يعنى كفار و معاندينى كه آن جناب دعوتشان مى كرده ، امور را عليه وى دگرگون سازد، مثلا زحمات آن جناب را خنثى نموده ، كـفـر و جـحـود را در كـفـار و مـنـكـريـن بـيشتر سازد، و در دشمنى و آزار پيامبر آتششان را تـيـزتـر كـنـد، و نـتـيـجـه اش ايـن شـود كـه دفـع به احسن آن جناب كمتر مؤ ثر بيفتد. و بـنـابـرايـن ، بـرگـشـت اين نزغ از شيطان به افكندن دشمنى در بين آن جناب و مردم مى شود. و خلاصه همان نزغى خواهد بود كه آيه شريفه (من بعد ان نزغ الشيطان بينى و بـيـن اخـوتـى ) نـام مـى بـرد، و همان چيزى خواهد بود كه آيه شريفه (و ما ارسلنا من قـبـلك مـن رسـول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته ) آن را القاء در (امنية ) خوانده .
و امـا اگـر احـتـمـال دوم را بـگـيـريـم ، چـاره اى جـز ايـن نـيـسـت كـه آيـه را حـمـل كـنيم بر مطلق دستور، تا متمم امر باشد، و آن وقت آيه شريفه به وجهى شبيه به مثل معروف دخترم به تو ميگويم عروسم تو بشنو مى شود.
(فـاسـتـعـذ بـاللّه انه هو السميع العليم ) - كلمه (عوذ) و نيز (عياذ) - به كـسـره عـيـن - و نيز (معاذ)، و همچنين (استعاذه )، همه يك معنا را مى دهند، و آن عبارت اسـت از پـنـاه بـردن . و مـعـناى جمله مورد بحث اين است كه : هر وقت ديدى شيطان در كارت وسـوسـه مـى كـند، پناه ببر به خدا از شيطنت او، كه خدا شنواى مسالت تو، و داناى به حـال تـو اسـت . و يـا: شـنـواى سـخـنـان تـو، و دانـاى بـه اعمال تو است .
احتجاج از راه وحدت تدبير سراسر عالم و پيوستگى آن بر وحدت رب مدبر 

و من اياته الليل و النهار و الشمس و القمر...

خـداى سـبـحـان بـعـد از آنـكـه روشـن كـرد كـه دعـوت رسـول اسـلام (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) احـسـن القـول اسـت ، و آنـگـاه بـه او سـفـارش ‍ كـرد بـه ايـنـكـه بـديـهـا را بـه احـسـن الخـصـال دفـع كـنـد در ايـن آيه دوباره به اصل دعوت برگشته ، بر وحدانيت خدا و بر مـسـاءله مـعاد احتجاج مى كند. احتجاج بر مساءله توحيد را در اين آيه و آيه بعديش ، و بر مساله معاد را در آخرين آيات مورد بحث مى آورد.
پـس جمله (و من آياته الليل و النهار) احتجاجى است از راه وحدت تدبير سراسر عالم و پـيـوستگى آن بر وحدت رب مدبر. و باز احتجاجى است از راه وحدت رب ، بر پرستش او بـه تـنـهـايـى . و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود: (و براى خورشيد و قمر سجده مكنيد ...).
پـس كلام در اين آيه در واقع دفع دخلى است از توهمى كه ممكن است بشود، گويا بعد از آنكه فرمود: (و يك