 كه داراى مغفرت است ، داراى عقابى دردناك نيز هست ، يعنى مـنـتـظـر بـاش ، و يـا ايـنـان مـنـتـظـر بـاشند، تا ببينند از ناحيه پروردگارشان چه بر سـرشان مى آيد، آيا با اينكه همان حرفهايى كه امتهاى گذشته مى زدند و اينان نيز مى زنـنـد خـدا با مغفرتش با ايشان معامله مى كند، و يا با عقابش ؟ و بنابراين ، آيه شريفه در معناى آيه (اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصير) مى باشد، يعنى آنچه از نيكى و بدى انجام دهيد جزايش ‍ عينا به شما مى رسد.
بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه : به تو درباره اينهايى كه به ذكر كـافـر شـدنـد وحـى نـمـى شـود مـگـر هـمـان كـه بـه رسـولان قـبـل از تـو وحـى مـى شد، و آن اين بود كه پروردگار تو داراى مغفرت و عقابى دردناك اسـت . پـس مـراد از (قـول ) وحـى اسـت . و جـمـله (ان ربـك ... بـيـان مـا قـد قيل ) است .
توضيح آيه : (ولو جعلناه قرآنا اعجميا...) 

و لو جعلناه قرآنا اعجميا لقالوا لو لا فصلت آياته أ عجمى و عربى 

راغـب مـى گـويـد كـلمـه (عـجـمه ) در مقابل (ابانه - روشن گويى است ) (كه به فارسى آن را كلام گنگ مى گويند). و نيز مى گويد: (عجم ) به معناى غير عرب است ، و غير عرب را عجمى مى گويند، و اعجم به كسى مى گويند كه در زبانش لكنت باشد، حال چه اينكه عرب باشد يا غير عرب ، چون عرب همان طور كه زبان غير عربى را نمى فـهـمـد، زبـان چـنـيـن كـسى را هم دير مى فهمد، و لو اينكه عربى حرف بزند. پس كلمه (اعجمى ) به معناى غير عربى و غير بليغ است ، چه اينكه اصلا عرب نباشد، يا آنكه عـرب بـاشـد ولى لكنتى در زبانش باشد. پس كلمه أ عجمى صفت چنين شخصى است ، نه صـفـت كـلام ، و اگـر در آيـه شـريفه بر كلام اطلاق شده ، مانند اطلاق عربى بر كلام ، مجازى است .
پـس مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگر ما قرآن را أ عجمى مى كرديم ، يعنى كلامى بود كه مـقـاصـدش را نـمـى رسـانـد، و نظمش بليغ نبود كفار از قوم تو مى گفتند چرا آياتش را روشـن و مـبـين نكردى ، و چرا مطالبش را از هم جدا نساختى ، آيا كتابى أ عجمى و گنگ بر مردمى عربى نازل مى شود؟ و اين دو با هم منافات دارد.
و اگر فرمود (عربى ) و نفرمود (عربيون ) و يا (عربية ) با اينكه كتاب به جـمـعـيتى كه همان عرب باشد نازل شده ، براى اين بود كه منظور صرف عربيت بود، و كـارى بـه يـك نفر و چند نفر نداشت ، بلكه تنها منظور بيان اين نكته است كه نبايد بين كلام و مخاطب به آن تنافى باشد، حال چه مخاطب يكى باشد و چه بسيار.
در كـشـاف گـفته : اگر بپرسى چطور ممكن است منظور از كلمه (عربى ) مردمى باشد كـه قـرآن بـراى آنـان نـازل شـده و ايـن صـحيح نيست كه كلمه (عربى ) بر امت عرب اطلاق شود، در جواب مى گوييم : اين اطلاق در اين مقام بايد همينطور باشد، چون در مقامى كه منكر مى خواهد نامهاى گنگ و غير مفهوم را انكار و مذمت كند، هر چند كه نامه به قومى از عـرب نوشته شده باشد، مى گويد: آيا براى خواننده عربى نامهاى أ عجمى مى نويسد؟ بـراى ايـنـكـه مـقـام ، مـقـام نـامـنـاسـب بـودن حـال نـامـه بـا حال خواننده آن است ، نه بيان اينكه خواننده يك نفر است يا يك جمعيت ، و به همين جهت بايد عـبـارت از هـر خصوصيت ديگرى كه ممكن است ذهن شنونده را متوجه آن كند، و از غرض باز بدارد مجرد سازد.
و لذا مـى بـيـنـى كـه اشـخـاص وقتى لباس بلند بر تن زنى كوتاه قامت مى بينند، مى گـويـنـد (لبـاس بـلنـد و لابـس قـصير است ). و اگر بگويند لباس بلند و لابسه قصيره است ، در حقيقت لكنتى در كلام آورده اند، و به اصطلاح زيادى حرف زده اند، براى ايـنـكـه گـفـتـگـو دربـاره مـذكر بودن لابس يا مؤ نث بودن او نبود، بلكه گفتگو درباره غرضى بود ماوراى آن .
(قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء) - اين جمله اين نكته را بيان مى كند كه اثر و خاصيت قـرآن دائر مـدار واژه عـربـيـش نـيـسـت ، بـلكـه ايـن مـردمـنـد كـه در مقابل آن دو جورند، طايفه اى با ايمان و طايفه اى ديگر بى ايمانند، و گرنه قرآن هدايت و شـفـاء اسـت بـراى هـر كـس كـه داراى ايـمان باشد، و او را به سوى حق هدايت مى كند. و بـيـمـاريـهـاى درونـى را، از قـبـيـل شـك و ريـب ، شـفـا مـى دهـد. و در عـيـن حال براى كسانى كه ايمان نمى آورند ضلالت و كورى است ، و باعث آن است كه حق و راه رشاد را تشخيص ندهند.
و در ايـنـكـه مردم بى ايمان را چنين توصيف كرده كه در گوشهايشان (وقر)و سنگينى دارنـد، اشـاره اسـت بـه اعـتـرافـى كـه خـود آنـان كـرده بـودنـد، و در اول همين سوره از ايشان حكايت كرد كه گفتند (و فى آذاننا وقر).
(اولئك يـنـادون مـن مـكـان بـعـيـد) - منظور از ندا شدنشان از محلى دور اين است كه نه صـدايـى را مـى شـنـونـد، و نـه صـاحـب صـدا را مـى بـيـنـنـد، و ايـن خـود تـمـثيلى است از حـال كـفـار كـه نـه مـوعـظـتـى را مـى پـذيـرنـد، و نـه حـجـتـى را تعقل مى كنند.

و لقد اتينا موسى الكتاب فاختلف فيه ... 

ايـن آيـه شـريفه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را از اينكه قومش لجبازى مى كنند و به كتابش كفر مى ورزند، تسليت مى دهد.
(و لو لا كـلمـة سـبـقـت مـن ربـك لقضى بينهم ) - منظور از اين كلمه كه اگر از ناحيه پـروردگـار مـتـعال قبلا نگذشته بود به زندگى كفار خاتمه داده مى شد همان جمله (و لكـم فـى الاءرض مـسـتقر و متاع الى حين ) است كه در آغاز خلقت خطاب به بنى نوع آدم فرموده بود.
(و انـهـم لفـى شـك مـنه مريب ) - يعنى قوم حضرت موسى (عليه السلام ) نسبت به كـتـاب مـوسـى در شـكـى ريـب آور بـودنـد، ايـن را بـدان جـهـت مـى فرمايد تا خاطر خطير رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله و سلّم ) را نسبت به آنچه از قوم خود مى بيند تسليت دهد.

من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها... 

يـعـنـى عـمـل ، قـائم بـه صـاحـب عـمـل اسـت ، و بـيـانـگـر حال او است .
اگـر عـمـل صـالح و مـفـيـد بـاشد خود او هم از آن سود مى برد، و اگر مضر و بد باشد، خـودش از آن مـتـضـرر مـى گـردد. پـس ايـن رفـتـار خـداى تـعـالى كـه نـفـع عـمـل صـالح را بـه صـاحـبـش مـى رسـانـد و او را ثـواب مـى دهـد، و ضـرر عمل بد را نيز به صاحبش مى رساند و عقابش مى كند، اصلا ظلمى نيست ، و چنان نيست كه وضع شى ء در غير موضعش باشد.
و اگـر ايـن روش از خـداى تـعـالى ظـلم بـاشد، بايد در ثواب دادن ميليونها بنده و عقاب كـردن مـيـليـونـهـا ديگر، در برابر ميلياردها عمل نيك و بد، ظلام بندگان باشد، ولى از آنـجـايى كه گفتيم اين روش ظلم نيست ، پس خداى تعالى ظلام بندگان نمى باشد، و با ايـن بـيـان روشـن مـى شـود كـه چـرا فـرمـود (پـروردگار تو ظلام بندگان نيست ) و نفرمود: (پروردگار تو ظالم به بندگان نيست ).

اليه يرد علم الساعة ... الا بعلمه 

بـرگـشـتـن علم به قيامت به سوى خدا، به معناى آن است كه اين علم مختص به او است ، و احدى به جز او اطلاعى از آن ندارد . و اين معنا در كلام مجيدش مكرر آمده .
(و مـا تـخـرج مـن ثـمـرات مـن اكـمـامـهـا) - كـلمـه (ثـمـرات ) در ايـن جـمـله فـاعـل (تـخـرج ) اسـت . و ح