ـرف (مـن ) كـه بر سر آن آمده زايده است و تنها خاصيت تاءكيد را دارد، مانند حرف (باء) در جمله (و كفى باللّه شهيدا) و كلمه (أ كمام ) جمع (كم ) است كه به معناى غلاف و پوسته روى ميوه است ، و معناى جمله اين است كه : هـيـچ مـيـوه اى از ظـرف و غـلافـش بـيـرون نـمـى آيـد و هيچ ماده اى حامله نمى شود و وضع حـمـل نـمـى كـنـد، مـگـر بـا عـلم خـدا، يـعـنـى خـداى تـعـالى بـه تـمـام جـزئيـات احوال هر چيزى دانا است .
پـس خـداى سـبـحـان بـدان جـهـت كـه آفـريـدگـار اشـيـاء اسـت ، و گـردانـنـده احـوال آنـهـا اسـت ، عالم به آنها و به جزئيات حالات آنها، و مراقب وضع آنها نيز هست ، و اين بهترين تدبير است و به همين جهت تنها او رب و معبود است .
بنابراين ، آيه شريفه در مقام اشاره به يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت است ، و به همين جهت است كه در ذيل اين صدر فرموده : (و يوم يناديهم أ ين شركائى ... ).
(و يوم يناديهم أ ين شركائى قالوا اذناك ما منا من شهيد... من محيص )
ظـرف (يـوم ) مـتـعـلق اسـت بـه جـمـله (قـالوا). بـعضى گفته اند: ظرف است براى مـطـلبـى تقديرى كه فعلا نمى شود بيان نمود و بدين جهت عمدا نام آن را نبرد تا اعلام كـنـد كـه آن قـدر مـهم است كه بيان ، قاصر از معرفى آن است ، همچنان كه در جمله (يوم يجمع اللّه الرسل ) نيز ظرف (يوم ) متعلق به چنين مظروفى است .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد : مـتـعـلق اسـت بـه چـيـزى كـه حـذف شـده ، از قبيل (بياد آر) و امثال آن .
و بعيد نيست كه وجه اول با صدر آيه مناسبتر باشد، البته به شرطى كه صدر آيه را بـه هـمـان مـعنايى بگيريم كه ما احتمالش را داديم كه در اين صورت آيه شريفه در مقام نـفـى شـركـاء خـواهـد بود، از اين راه كه تدبير عالم قائم به خداى تعالى است ، و خود مشركين هم در قيامت به آن اعتراف مى كنند.
كـلمـه (آذناك ) از مصدر (ايذان ) است كه به معناى اعلام مى باشد . و مراد از اينكه مـى گـويـنـد: مـا بـه تو اعلام مى كنيم كه هيچ يك شهيد نيستيم ، اين است كه هيچ يك از ما شـهـادت زبـانـى نمى دهد. و يا شهيد به معناى رؤ يت حضورى است كه بنا بر معناى دوم جـمله (و ضل عنهم ما كانوا يدعون من قبل ) عطف تفسيرى مى شود كه علت انتفاى شهادت را بيان مى كند.
(و ظنوا ما لهم من محيص ) - كلمه (ظن ) به طورى كه مى گويند در اينجا به معناى يقين است . و كلمه (محيص ) به معناى مفر و گريزگاه است .
و معناى آيه اين است كه : روزى كه خداى تعالى مشركين را از دور صدا مى زند: كجا هستند شـريـكـان مـن ؟ - يعنى آن سنگ و چوبهايى كه شما شريك من مى پنداشتيد؟ مى گويند: اينكه به تو اعلام مى كنيم كه احدى از ما نيست كه عليه تو به وجود شركايى شهادت و گـواهـى دهـد. و يـا اين است كه : احدى از ما نيست كه شركايى براى تو ببيند. آرى در آن روز آن خدايانى كه در دنيا به جاى خدا مى خواندند از نظر ايشان غايب مى شوند ، و يقين مى كنند كه ديگر هيچ گريزگاهى از عذاب ندارند.
نـــكـــوهـــش انـــســـان از جـــهـــت ايـــنـــكـــه در حـــال تـــنـــعـــم از خـداغافل و روى گردان است و در سختى و تنگى به دعا مى پردازد 

لا يسئم الانسان من دعاء الخير و ان مسه الشر فيؤ س قنوط 

كـلمـه (يـسـئم ) از مـصـدر (سـامـه ) اسـت كـه بـه مـعـنـاى ملال و آزردگى است ، و كلمه (يؤ س ) و (قنوط) هر دو به معناى قطع شدن اميد است ، و كلمه (دعا) به معناى طلب است .
از ايـن آيـه شـريـفـه شـروع بـه پـايـان دادن سـوره شده و علت جحود و لجبازى كفار در مقابل حق صريح را بيان مى كند، و مى فرمايد: انسان به خودش مغرور است ، وقتى شرى بـه او مـى رسـد كـه از دفـعـش عـاجـز مـى مـانـد، از هـر خـيـرى مـاءيـوس گـشـتـه ، مـتـوسـل بـه دعـاء و درخـواسـت و تـوجـه بـه پروردگارش مى شود. و اگر خيرى به او برسد به آن خير مشغول و سرگرم مى شود، و دچار خودبينى و خودپسندى شده ، و همان خير، هر حق و حقيقتى را از ياد او مى برد.
و معناى آيه اين است كه : انسان از طلب خير خسته نمى شود، هر چه را كه براى زندگيش نافع ببيند در طلبش برمى خيزد، و اگر شرى به او برسد بيش از اندازه دچار نوميدى و يـاس مـى گـردد، چون مى بيند اسبابى را كه به آنها تكيه داشت همه از كار افتاده . و ايـن نـومـيـدى اش بـه بـيـانـى كـه خـواهـد آمـد مـنـافـات نـدارد بـا ايـنـكـه در هـمـيـن حال به خدا اميد ببندد.

و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لى ...

بـا در نـظـر گـرفـتـن آيـه قـبـلى ، جـا داشـت بـفـرمـايـد (و ان ذاق خـيـرا قال هذا لى ) و ليكن اينطور نفرمود، و به جاى (ذاق ) فرمود (اذقناه ) و به جاى (خيرا) فرمود (رحمة منا)، بدان جهت كه بفهماند خيرى كه چشيده رحمتى از ناحيه خدا بـود، و خـدا آن خـيـر را بـه كـامـش ريخته ، و گرنه او خودش نمى توانست آن خير را به سـوى خـود جـلب كـنـد، چـون مالك آن نيست . اگر مالكش بود هيچ وقت از او جدا نمى شد، و گـرفـتـار (ضـراء) نـمى گشت . و به همين منظور جمله (و لئن اءذقناه ) را مقيد كرد به جمله (من بعد ضراء مسته ).
(ليـقـولن هذا لى ) - يعنى مى گويد: خود، مالك اين خير هستم ، و به همين جهت اختيار آن را دارم كه هر كارى بخواهم با آن بكنم ، و هر جور كه بخواهم در آن تصرف نمايم
و احـدى حـق نـدارد مـرا از هيچ جهت از آن منع كند، و يا بر سر كارى از كارهايم از من حساب بـكشد. و چون زبان حال انسان در چنين حالى اين است لذا دنبالش اضافه كرد: (و ما اظن الساعة قائمة )، و من اصلا ايمانى به قيام قيامت كه روز حسابرسى است ندارم .
(و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ) - يعنى و به فرض هم كه بازگشتى بـه سـوى خـدا داشته باشم ، تازه نزد او مثوبتى حسنى و سرانجامى نيك خواهم داشت . و اين زبان حال هم ناشى از عقيده اى است كه انسان خودپسند درباره خود دارد، يعنى خود را داراى كـرامـت مـى دانـد، و مستحق خير مى پندارد، گويا مى گويد: آنچه از خير كه بدستم آمـده (اگـر از نـاحـيه خودم بوده كه كسى حق حسابكشى از مرا ندارد)، و اگر از ناحيه خدا بـوده ، پـس مـعـلوم مـى شـود مـن نـزد خـدا كـرامـت و احـتـرامـى دارم ، و هـمـيـن خـود دليـل اسـت بـر ايـنـكه اگر قيامتى هم باشد، و به سوى پروردگارم برگردم ، نزد او نيز سرانجامى نيك خواهم داشت .
بـنابراين ، معناى آيه چنين مى شود: سوگند مى خورم بر اينكه اگر به انسان از ناحيه خود رحمتى بچشانيم ، رحمتى كه از ناحيه ما است ، و او نه مالك آن است و نه استحقاقش را دارد (براى اينكه من اين رحمت را بعد از ضرائى كه به او رسيده بود چشاندم ، و او بايد بـفـهـمـد كـه مـالك و مـسـتـحـق آن خـيـر و رحـمـت نـيـسـت ، زيـرا اگـر بـود از اول مى بود، و ديگر لحظه اى پيش دچار ضراء نمى شد) مى گويد: (هذا لى اين خير از آن من است ) بدين جهت كه حال و روز سابقش را فراموش كرده .
و در جـمـله (هـذا لى ) اشـاره بـه خـود نعمت مى كند، نمى گويد اين رحمت از آن من است ، چـون اگـر بـگـويـد اين رحمت ، در حقيقت اعتراف كرده به اينكه از ناحيه خداست ، بلكه از روى تكبر و غرور مى گويد