 اين (از آن من است ) و احدى حق ندارد مرا از هر كارى كه با آن مى كنم منع نمايد، و از من حساب بكشد، و من گمان نمى كنم قيامتى بپا شود، - و در آن بـه حـسـاب اشـخـاص بـرسـنـد - و سـوگـنـد مـى خورم كه به فرض هم كه به سوى پـروردگـارم برگردم ، و قيامت قيام كند، تازه نزد پروردگارم عاقبت خوبى دارم ، چون من در درگاه او حرمتى دارم ، به شهادت آن نعمتها كه به من ارزانى داشت .
ايـن آيـه شـريـفـه نـظير آيه (ما اظن ان تبيد هذه ابدا و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربـى لاجـدن خـيـرا مـنـهـا مـنقلبا) است ، كه راجع به داستان آن مردى است كه باغى بزرگ داشت ، و شرحش تا اندازه اى در تفسير سوره كهف گذشت .
(فلننبئن الّذين كفروا بما عملوا و لنذيقنهم من عذاب غليظ) - اين آيه شريفه تهديد و وعيدى است به كفار.

و اذا انعمنا على الانسان اءعرض و نا بجانبه و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض 

كلمه (نا) از ماده (ناى ) است كه به معناى دور شدن است . و مراد از كلمه (جانب ) پـهلو است ، و ممكن است مراد از آن جهت و مكان باشد، پس اينكه فرمود: (و نآ بجانبه ) كـنـايـه اسـت از دور شـدن و خود را كنار كشيدن ، و اين هم كنايه است از تكبر و نخوت ، و مـراد از (دعـاى عريض ) دعاى وسيع و طولانى است ، و اين خود كنايه است از استمرار و اصرار دعا كننده در دعاى خود. و آيه شريفه در مقام مذمت انسان و توبيخ وى است به اينكه وقتى خداى تعالى به او نعمتى مى دهد او از خدا روى مى گرداند، و تكبر مى كند. و چون نعمتى را از او سلب مى كند، باز به ياد خدا مى افتد و به سويش روى مى آورد، و بطور دايم دست به دعا برمى دارد، و در دعايش اصرار مى ورزد.
اعـــراض از قـــرآن حـــتـــى بـــا احـــتـــمـال ايـنـكـه از نـاحـيـه خـدا بـاشـد، بـرخـلاف حـكـمعقل است 

قـل رايـتـم ان كـان مـن عـنـد اللّه ثـم كـفـرتـم بـه مـن اضل ممن هو فى شقاق بعيد

كـلمـه (اءرايـتـم ) (بـر خـلاف مـعـنـايى كه از ماده و هيئتش به نظر مى رسد) به معناى (خبر دهيد مرا) مى باشد. و كلمه (شقاق ) و نيز كلمه (مشاقه ) به معناى خلاف و مـخـالفـت اسـت . و كـلمـه (شـقـاق ) بـعـيـد بـه مـعـنـاى اخـتـلاف شـديـد اسـت كـه قابل اتفاق نيست و جمله (ممن هو فى شقاق ) بعيد كنايه است از مشركين . و اگر نفرمود (منكم از شما) با اينكه خطاب به مشركين بود، بلكه به جاى آن موصولى (من ) وصله اى (هـو فـى شـقـاق بـعـيـد) را آورد، بـراى ايـن اسـت كـه صـله و مـوصـول معناى صفت را مى دهد، و خواست تا به اين وسيله بر علت حكم - يعنى اينكه از شـمـا گـمـراهـتر كسى نيست - دلالت كرده باشد، و بفهماند بدين جهت كسى گمراهتر از شما نيست كه شما در شقاقى بعيد هستيد، بعيد از حق ، آن حقى كه ديگر مافوق ندارد.
در نـتـيـجـه مـفاد آيه اين است كه : قرآن شما را به سوى خدا مى خواند، و به بانك بلند اعـلام مـى دارد كـه از نـاحـيـه خـداسـت ، پـس حـد اقـل ، احـتـمـال ايـن را بـدهـيـد كـه در ادعـاى خـود راسـت مـى گـويـد، چـون هـمـيـن كـه ايـن احـتـمـال عـقـلايـى را بـدهـيـد، كـافـى اسـت كـه بـه حـكـم عـقـل نـظـر كـردن در امـر آن بـرايـتـان واجـب شـود، زيـرا عـقـل دفـع ضـرر احتمالى را هم واجب مى داند، و چه ضررى خطرناكتر از هلاكتى ابدى كه ايـن قـرآن شـمـا را از آن هـشـدار مـى دهـد؟ پـس بـه حـكـم عقل ديگر معنا ندارد كه به كلى از آن اعراض كنيد.

سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق ...

كلمه (آفاق ) جمع افق است كه به معناى ناحيه است . و كلمه (شهيد) به معناى شاهد ، و يـا بـه مـعـنـاى مـشـهـود اسـت ، و البته معناى دوم با سياق آيه مناسبتر است . و ضمير (انـه ) به طورى كه از سياق برمى آيد به قرآن برمى گردد. آيه قبلى هم كه كفر مشركين در قرآن را ذكر مى كرد مؤ يد آن است . و بنابراين ، پس آيه مورد بحث اين وعده را مـى دهـد كـه خـداى سـبـحان به زودى آياتى در آفاق و در نفس خود بشر نشان مى دهد، تا براى همه روشن گردد كه قرآن حق است .
ســـه احـــتـــمـــال دربـاره مـراد از (آيـات ) در آيـه (سنريهم آياتنا فى الافاق و فىانفسهم ...) 
و آيـاتـى كـه بـتـوانـد حـقـانيت قرآن را اثبات كند، آياتى از خود قرآن خواهد بود كه از حـوادث و وعده هايى خبر مى دهد كه به زودى واقع خواهد شد، مانند آياتى كه خبر مى دهد كـه بـه زودى خـداى سـبـحـان پـيـامبرش و مؤ منين را يارى مى كند، و زمين را در اختيار آنان قرار داده ، دين آنان را بر تمامى اديان غلبه مى دهد و از مشركين قريش انتقام مى گيرد.
هـمـچـنان كه ديديم اينطور شد، نخست پيامبر خود را دستور داد تا از مكه به مدينه هجرت كند، چون ديگر كارد به استخوان رسيده بود، و آن جناب و مؤ منين به وى در نهايت شدت قـرار گـرفـتـه بـودنـد، نـه كـسـى مـافـوق خـود داشتند تا در زير سايه قدرت او ايمن باشند، و نه در خانه خود مى توانستند درنگ كنند، و بعد از هجرت ، صناديد و بزرگان قـريـش را در بـدر شـكـسـت داد، و مـدام امـر آن جـنـاب بـالا مـى گـرفـت تا آنكه مكه بدست حـضـرتش فتح شد، و همه شبه جزيره عرب بفرمانش در آمد، و بعد از آن كه خود آن جناب از دنـيا رفت ، بيشتر آبادى كره زمين به دست مسلمانان فتح گرديد، و خداى سبحان آيات خـود را در آفاق و نواحى زمين به مشركين نشان داد، و هم آيات خود را در نفس مشركين نشان داد، و همه آنان را در بدر به هلاكت رسانيد.
البـتـه ايـن حـوادث تـاريـخـى از اين جهت كه حوادثى تاريخى بودند آيت خدا بر حقانيت قـرآن نـبـودنـد، بـلكـه از ايـن جـهـت آيـت بـودنـد كـه قـبـل از ايـنـكـه واقـع شـونـد قرآن كريم از وقوع آنها خبر داده بود، و درست همانطور كه قرآن خبر داده بود واقع شد.
احـتـمـال هـم دارد مراد از (آيات ) و روشن شدن حق به وسيله آن آيات ، آن مطلبى باشد كه از آيات ديگر استفاده مى شود، و آن اينكه خداى تعالى به زودى دين خود را به تمام معناى كلمه ظاهر، و بر همه اديان غالب مى سازد، به طورى كه ديگر در روى زمين غير از خـداى يـگـانـه هـيـچ چيزى پرستش نشود، و هماى سعادت بر سر تمامى افراد نوع بشر بال بگستراند كه رسيدن چنين روزى غايت و هدف از خلقت بشر بود.
و مـا اگـر به خاطر داشته باشيد اين معنا را از آيه شريفه (وعد اللّه الّذين آمنوا منكم و عـمـلوا الصـالحـات ليـسـتـخلفنهم فى الاءرض )، و آياتى ديگر استفاده كرديم ، و با دليل عقلى هم تاءييدش نموديم .
و فـرقـى كـه بـيـن ايـن وجـه بـا وجـه قـبـلى اسـت ، ايـن اسـت كـه بـنـا بـر وجـه اول روى سخن در آيه مورد بحث تنها به مشركين مكه و پيروان ايشان است . و بنا بر وجه دوم بـه عـموم مشركين امت است ، ولى به هر حال خطاب در آن عمومى و اجتماعى است ، و ممكن هم هست بين هر دو وجه جمع كرد.
احـتـمـال هـم دارد مراد آن حالتى باشد كه انسان در لحظات آخر عمر پيدا مى كند، كه همه پندارهايش نقش بر آب شده ، و ادعاءهايى كه داشت از بين رفته ، و ديگر دستش از همه جا بـريـده ، بـه غـيـر از خـداى عـزّوجـلّ چـيـزى بـرايـش نـمـانـده اسـت