ن وحيى كه در گرفتن اين سوره دارى مى بينى .
بيشتر مفسرين كلمه (كذلك ) را اشاره گرفته اند به وحى ، اما نه از آن جهت كه وحى اسـت ، بـلكـه از جـهـت مـفـادى كـه دارد، و در حقيقت گفته اند اشاره به معارفى است كه اين سـوره مـشـتـمـل بر آن است . آن وقت از اين گفتار خود نتيجه گرفته اند كه مضمون سوره چـيـزى اسـت كـه خـداى تعالى به همه انبياء وحى فرموده ، پس وحى اين سوره وحيى است مـشـتـرك . ولى خواننده عزيز متوجه شد كه غرض اين سوره و سياق آياتش با گفتار اين مفسرين سازگار نيست .
(العـزيـز الحـكـيـم له مـا فـى السـمـوات و مـا فى الارض و هو العلى العظيم ) در اين جملات از اسماء حسناى الهى پنج نام مقدس ذكر شده : 1- عزيز 2- حكيم 3- على 4- عـظـيـم 5- (له مـا فى السموات و ما فى الارض )؛ و اين جمله به معناى مالك است ، و اگر نام مالك را اينطور مشروح ذكر كرده و نيز آن چهار نام ديگر را در اينجا آورد، براى ايـن اسـت كـه اصـل وحـى را و هـمـچـنـيـن سـنـت جـارى بـودن آن را تـعـليـل كـرده باشد، چون وحى عبارت است از قانون خداوندى كه هدايت گر مردم است به سـعـادت دنـيا و آخرتشان و هيچ كس و هيچ مانعى نيست كه خداى را از تشريع چنين قوانينى بـاز بـدارد، براى اينكه (عزيز) است ، يعنى در هر چه اراده كند مغلوب هيچ چيز و هيچ عاملى واقع نمى شود.
و نـيـز خـداى تـعـالى امـر هـدايـت بـنـدگـان خـود را مـهـمـل نـمـى گـذارد، و در آن سـهـل انـگـارى نمى كند، براى اينكه (حكيم ) است ، يعنى افـعـالش هـمـه مـتـقـن اسـت ، و يـكـى از آثـار مـتـقـن بـودن عمل اين است كه عمل خود را طورى انجام دهد كه به نتيجه برسد.
و نـيـز حـق خـداى تـعـالى است كه در بندگان خود و امور ايشان به هر طورى كه بخواهد تـصـرف كـنـد، چـون او (مـالك ) ايـشـان است ، و نيز حق او است كه بندگان به وظيفه پـرسـتـش او قيام كنند و او ايشان را به بندگى خود وادار سازد و امر و نهى كند، چون هم (على ) است ، و هم (عظيم ).
پس هر يك از اين پنج اسم سهمى در تعليل اصل وحى دارند، و نتيجه مجموع آنها اين است كه خداى تعالى از هر جهت ولى بندگان است ، و جز او ولى ديگرى نيست .

و تكاد السموات يتفطرن من فوقهن ... 

كـلمـه (يـتـفـطـرن ) از مصدر (تفطر) است كه به معناى پاره پاره شدن است ، چون كـلمـه (تـفـطر) كه مصدر باب تفعل است ، از (فطر) گرفته شده ، كه به معناى پاره شدن و شكافتن است .
آنـچه كه از سياق آيه و نظم كلام كه درباره بيان حقيقت وحى و آثار و نتائج آن است به دست مى آيد، اين است كه مراد از (پاره پاره شدن آسمانها از بالاى سر مردم ) شكافتن آنـهـا اسـت بـه وسـيـله وحـيـى كـه از نـاحـيـه خـداى عـلى عـظـيـم نـازل مـى شـود، و فـرشـتـگـان آن وحـى را از هـمـه آسـمـانـهـا عـبـور مـى دهـند تا به زمين نازل كنند، چون مبدا وحى خداى سبحان است ، و آسمانها به حكم آيه و (لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين ) راه هايى است به سوى زمين .
و اما اينكه چرا جمله (يتفطرن ) را مقيد كرد به جمله (من فوقهن )؟ وجهش روشن است ، بـراى ايـنـكـه وحـى از مـافـوق و بـالاى سـر نـازل مـى شـود، چـون از نـاحـيـه خـدايـى نـازل مـى شـود كـه مـا فـوق هـر چـيز است ، و علو و عظمتى مطلق دارد، قهرا اگر آسمانها شكافته شوند از بالا شكافته مى شوند.
تـــوضـــيـــح ايـنـكـه آيه : (و تكاد السموات يتفظرن من فوقهن ...) و در مقام بيان عظمتوحى و كلام خدا است 
و نـيـز مـى خـواهـد امر وحى را بزرگ بدارد، از اين جهت كه وحى كلام كسى است كه على و عـظـيـم اسـت ، پـس از ايـن جـهـت كـه كـلام خـدايـى است داراى عظمت مطلق و آسمانها در هنگام نـزول آن نـزديـك بـه پـاره پـاره شـدن مى شود، و از اين جهت كه كلام خدايى است على و داراى علو، اگر آسمانها پاره شوند از بالا پاره مى شوند.
پـس آيـه شـريـفه در مقام بزرگداشت كلام خدا از اين جهت كه در هنگام نزولش از آسمانها عـبـور مـى كـنـد، نـظـيـر آيـه شـريـفـه (حـتـى اذا فـزع عـن قـلوبـهـم قـالوا مـا ذا قـال ربكم قالوا الحق و هو العلى الكبير) است كه در مقام بزرگداشت وحى است ، از حيث اينكه ملائكه حامل آن به سوى زمين هستند.
و نـيـز نـظـيـر آيـه شـريـفـه (لو انـزلنـا هـذا القـرآن عـلى جـبـل لرايـتـه خـاشـعـا مـتـصدعا من خشيه اللّه ) است كه در مقام بزرگداشت وحى است بر فرضى كه بر كوهى نازل شود.
و نـيـز نظير آيه شريفه (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا) است كه در مقام بزرگداشت آن از نـظـر سـنگينى و صعوبت عمل آن است . اين آن مطلبى است كه سياق ، آن را به دست مى دهد.
ولى ديـگـر مـفـسـريـن آيـه را بـر دو مـعـنـاى ديـگـر حمل كرده اند:
اول ايـنـكـه مـراد از (تـفـطـر) پـاره شـدن آسـمـانـهـا از جلال و عظمت خداى جل جلاله است ، همچنان كه توصيف خدا به على عظيم در آيه قبلى هم مؤ يد اين معنا است .
دوم ايـنـكـه مـراد شـكـافـتـن آسـمـانـهـا از شـرك مـشـركـيـن اهـل زمـيـن اسـت ، و از ايـن حـرفـشـان كـه مـى گـفـتند: (اتخذ الرّحمن ولدا) خدا فرزندى گرفته ، چون عين اين كلام در سوره مريم نيز آمده ، و فرموده : (تكاد السموات يتفطرن منه ).
صـاحـبـان ايـن دو تـوجـيـه دربـاره قـيـد (مـن فـوقـهـن ) دچـار اشـكـال شـده اند، و مخصوصا آن كه وجه دوم را اختيار كرده درباره توجيه قيد مذكور به زحـمـت افتاده و همچنين در اينكه اتصال جمله (و الملئكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمـن فـى الارض ...)، بـه مـا قبل را چطور توجيه كنند دست و پا زده اند، كه هر كس به كتب تفسير آنان مراجعه كند بر اين مطلب واقف مى گردد.
مـــقـــصـــود از اســـتـــغـــفـار مـلائكـه بـراى زمـيـنيان (و يستغفرون لمن فى الارض ) در خواست تشريع دين براى آنها است 
(و الملئكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ) يعنى فرشتگان ، خداى را از هر چه كه لايق به ساحت قدسش ‍ نيست منزه داشته ، و او را با شمردن كارهاى جميلش ثـنـا مى گويند. و يكى از چيزهايى كه لايق ساحت قدس او نيست همين است كه امر بندگان خود را مهمل گذارد، و آنان را به سوى دينى كه خود تشريع مى كند، و از راه وحى ابلاغ مـى فـرمـايـد هدايت نكند، با اينكه اين هدايت يكى از كارهايى است كه انجامش از ناحيه خدا جـمـيـل و پـسـنـديـده اسـت . و از خـداى سـبـحـان درخـواسـت مـى كـنـنـد كـه اهـل زمـيـن را بـيـامـرزد. و مـعـلوم اسـت كـه حـصـول ايـن آمـرزش سـبـبـى دارد كـه قـبلا بايد حاصل شده باشد، و آن سبب عبارت است از پيمودن طريق بندگى ، و آنهم احتياج به هدايت خـود خـدا دارد. پـس بـرگـشـت درخـواسـت مـغـفـرت بـراى اهـل زمين به اين درخواست است كه خدا براى آنان دينى تشريع كند، و آنگاه كسانى را كه بـه آن دين مى گروند بيامرزد. پس معناى جمله مورد بحث اين مى شود: كه ملائكه از خداى سـبـحان درخواست مى كنند كه براى ساكنين زمين از طريق وحى دينى تشريع كند، و آنگاه به وسيله آن دين ايشان را بيامرزد.
شـاهـد بـر ايـن مـعـنـا ايـن اسـت كـه جـمـله مـورد بـحـ