سـت كـه از سـيـاق آيـات قـبـل فـهـمـيـده مـى شـود. و (ام ) القـرى مـكـه مـكـرمـه اسـت . و مراد از انذار مكه ، انذار اهل مكه است . و مراد از (من حولها) ساير نقاط جزيرة العرب است ، يعنى آنهايى كه در خـارج مـكه زندگى مى كنند. مؤ يد اين معنا كلمه (عربيا) است ، چون مى فرمايد: بدين جهت قرآن را عربى نازل كرديم كه عربى زبانها را انذار كنى .
دعوت پيامبر اسلام (ص ) جهانى ، ولى تدريجى و مرحله به مرحله بوده است 
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه اگـر غـرض از نازل كردن قرآن فقط انذار عرب زبانها باشد با جهانى بودن قرآن نمى سازد.
جوابش اين است كه دعوت پيامبر اسلام در جهانى شدنش تدريجى و مرحله به مرحله بوده ، در مـرحـله اول بـه حـكـم آيـه شـريـفـه (و انـذر عشيرتك الاقربين ) ماءمور بود تنها فاميل خود را دعوت كند، و در مرحله دوم به حكم آيه شريفه (قرانا عربيا لقوم يعلمون ) ماءمور شده آن را به عموم عرب ابلاغ كند، و در مرحله سوم به حكم آيه (و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ) ماءمور شده آن را به عموم مردم برساند.
يـكـى از ادله اى كـه مـى رسـانـد كـه چـنـيـن مـراتـبـى در دعـوت اسلام بوده ، آيه شريفه (قل ما اسئلكم عليه من اجر - تا جمله - ان هو الا ذكر للعالمين ) است ، چون آن طورى كـه از سـيـاق سـوره بـرمـى آيد خطاب در آن به كفار قريش است ، مى فرمايد: اين قرآن هـدايـت و تـذكـر بـراى تـمـام عـالميان است و اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد، و چون كتابى است همگانى ديگر معنا ندارد كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از عرب مطالبه اجر و پاداش كند.
عـلاوه بـر ايـنـكـه در ايـن مـعـنـا هـيـچ حـرفـى نـيـسـت كـه دعـوت بـه اسـلام شـامـل اهـل كـتـاب و مـخـصـوصـا يـهـود و نـصـارى نـيـز مى شود، (چون در قرآن بارها به اهـل كتاب خطابها كرده ، و ايشان را به پذيرفتن دين دعوت فرموده ). و نيز مسلم تاريخ اسـت كـه مـردمـى از غـيـر عـرب اسـلام را پـذيـرفـتـه انـد، مـانـنـد سـلمـان ايـرانـى ، و بلال حبشى ، و صهيب رومى .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله (من حولها) سائر اقوام بشريت غير عرب است ، و مـؤ يـد ايـن احـتـمـال آن اسـت كـه از مـكه تعبير فرموده به (ام القرى ) يعنى مركز تمامى شهرهاى دنيا و گر نه مى فرمود: مكه .
و اين آيه شريفه بطورى كه ملاحظه مى فرماييد وحى را از نظر نتيجه و هدفش معرفى مى كند، كه وحى عبارت است از انذار مردم از طريق القاء الهى ، و نبوت هم همين است ، پس وحى القائى است الهى به غرض نبوت و انذار.

و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق فى الجنه و فريق فى السعير 

ايـن جـمـله عـطـف اسـت بـر كـلمـه تـنـذر كـه در اول آيـه اسـت ، و ايـن عـطـف از قـبـيـل عـطـف خـاص بـر عـام اسـت كـه مـعـمولا در مواردى اينطور عطف مى كنند كه خاص اهميت مـخـصـوص دارد، پـس در آيـه مـورد بـحـث مـى خـواهـد بـفـرمـايـد: مـا ايـن قـرآن را بـر تو نازل كرديم تا مردم را از خدا بترسانى و انذار كنى ، و مخصوصا از غضبش در روز قيامت انذار نمايى .
و كـلمـه (يـوم الجـمـع ) مـفـعـول دوم بـراى جـمـله تنذر است ، نه اينكه ظرف آن باشد، (تـوضـيـح ايـنـكه : نمى خواهد بفرمايد در روز قيامت انذار كنى بلكه مى خواهد بفرمايد: مـردم را از روز قـيـامـت انذار كنى و بترسانى ). و منظور از (روز جمع ) روز قيامت است كه خداى تعالى در جاى ديگر درباره اش فرموده : (ذلك يوم مجموع له الناس ... فمنهم شقى و سعيد).
و جـمـله (فـريـق فـى الجـنـه و فـريـق فـى السـعـيـر) در مـقـام تـعـليـل و دفـع توهمى است كه ممكن است به ذهن كسى بيايد، گويا فرموده : چرا از روز جـمـع انـذارشان كند؟ آنگاه در پاسخ فرموده : براى اينكه در آن روز يك دسته بهشتى و دسـتـه ديـگـر جهنمى مى شوند، يعنى به دو دسته تقسيم مى گردند، يكى سعيد و داراى پـاداش و ديـگرى شقى و معذب . پس بايد انذار بشوند تا از راه شقاوت بپرهيزند، و از پرتگاه هلاكت كنار آيند.

و لو شاء اللّه لجعلهم امه واحده 
...
از آنجا كه آيات اين فصل در صدد بيان اين معنا است كه انذار مردم لازم است ، به همين جهت نـبـوت يـك حـاجـت ضـرورى بـشـر اسـت ، چـون مردم در روز قيامت دو طايفه مى شوند، و از آنـجـايـى كـه در چـنـيـن مـقـامـى زودتـر از هـر چـيـز ايـن سـؤ ال به ذهن مى دود كه اگر بهانه براى فرستادن پيامبران اين است كه عده اى از بندگان خـدا دوزخـى نـشـونـد، چرا از همان اول مردم را يك جور خلق نكرد تا دو دسته نشوند و چرا بـيـن آنـها امتياز قائل شد، تا بعضى بهشتى و بعضى دوزخى گردند، مى خواست همه را يـكـسـان و داراى يـك صـفـت خـلق كـنـد، تـا همه راه بهشت را طى كنند، و آن وقت احتياجى به مـسـاءله نـبـوت و انـذار پـيـش نـيـايـد؟ لذا در پـاسـخ از ايـن سـؤ ال ذهـنـى فـرمود: (و اگر خدا مى خواست همه را يك جور خلق مى كرد...) (و ان شاءاللّه به زودى روشن مى گردد كه چرا خدا نخواست ).
(و لكن يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصير) - كلمه (لكن ) بـه اصـطـلاح اسـتـدراك اسـت ، مـى خـواهـد بـفـرمايد ممكن نيست تمامى بشر امتى واحده بـاشـنـد، به اين بيان كه سنت خداى تعالى بر اين جارى شده كه مردم يكسان نباشند، و نـخـواسـته كه يكسان و يك جور باشند، و دليل بر اينكه مى خواهد بفرمايد سنت هميشگى خـدا چـنـيـن اسـت ، جـمـله (يدخل من يشاء) است كه چون با صيغه مضارع آمده بر استمرار دلالت دارد، و مى فهماند كه خدا همواره چنين است ، نه براى يكبار و دو بار، و گر نه مى فرمود: (و لكن ادخل من يشاء) و يا عبارتى نظير آن .
در ايـن آيـه شـريـفـه (بـيـن مـن يـشـاء) و (الظـالمون ) مقابله افتاده ، و اين خود مى فـهـمـانـد كـه مـراد از (مـن يـشـاء) غير ظالمين است ، در نتيجه معنا چنين مى شود: خدا غير ظـالمـيـن را داخـل رحـمـت خـود مـى كـنـد، و امـا ظـالمـيـن يـار و مـددكـارى نـدارنـد. حـال بـبينيم منظور از (ظالمين ) چيست ؟ در سوره اعراف ظالمين را به معاندينى كه منكر مـعـادنـد تـفـسـيـر نموده مى فرمايد: (فاذن موذن بينهم ان لعنه اللّه على الظالمين الذين يصدون عن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخره كافرون ).
و از سـوى ديـگـر بـيـن (داخل كردن در رحمت خود) و بين (ولى و ياور نداشتن كفار) مـقـابـله انـداخـتـه ، و مى فهماند آنهايى كه داخل در رحمت خدا مى شوند، هم ولى دارند كه وليـشـان خـداسـت ، و هـم نـصـيـر. و در مـقـابـل آنـهـايـى كـه ولى و نـاصـر نـدارنـد داخـل در رحـمـت او نـمى شوند، و نيز مى فهماند مراد از رحمت ، بهشت است ، و لازمه نداشتن ولى و ناصر، جهنم است .
شـــرح مـــفـــاد آيـه : (و لو شـاء الله لجـعـلهـم امـه واحـده ) و نـقـد و رد وجـوهى كه پيرامونآن گفته شده است 
در نـتـيجه حاصل معناى آيه اين مى شود كه : خداى سبحان نبوت و انذار را كه نتيجه وحى اسـت بـديـن جـهـت مـقـدر و مقرر كرد كه مى دانست به زودى يعنى در قيامت مردم دو دسته مى شوند، لذا مقدر كرد تا مردم از داخل شد