رف دليل مى خواهد مگر اين كه چيزى در تقدير گرفته شود، تا باز هم مقابله اى كه كلام آن را افاده مى كند محفوظ بماند.

ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الو لى ... فحكمه الى اللّه 

كلمه (ام ) به طورى كه زمخشرى گفته معناى انكار را مى رساند.
بـعد از آنكه در آيه قبلى اين معنا را خاطرنشان كرد كه تنها خداى سبحان عهده دار امور مؤ مـنـيـن اسـت ، و ايـشـان را داخـل در رحـمـت خـود مـى كـنـد، و امـا سـتـمكاران ، يعنى كفار معاند، سرپرستى ندارند، اينك در اين آيه متعرض حال كفار شده كه چگونه براى خود اولياء و خدايانى گرفته ، و آنها را به جاى خدا مى پرستند، با اينكه لازم بود خدا را ولى خود بگيرند و به دين او در آيند و او را بپرستند.
لذا اين عمل ايشان را انكار نموده ، و بر لزوم پذيرفتن ولايت خدا استدلالهاى پى در پى مى آورد كه يكى از آن استدلالها جمله (فاللّه هو الولى ...) است .
پـس جـمـله (فـاللّه هـو الولى ) انـكـار سـابـق را كـه چـرا غـيـر خـدا را ولى گرفتند، تـعـليـل مى كند، و اين خود استدلالى است بر اينكه بايد خدا را ولى خود بگيرند. و جمله (فـاللّه هو الولى ) (به خاطر اينكه ضمير هو در آن آمده ) انحصار ولايت در خدا را مى رسـانـد، و مـى فـرمـايـد تـنـهـا و تـنـهـا ولى ، خـداسـت . و اصـل ولايـت داشـتـن خـدا و انـحـصـار ولايت در او، در آيات سابق كه مى فرمود: (العزيز الحـكـيـم له مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الارض و هو العلى العظيم ) به بيانى كه در تفسير همان آيات گذشت بيان شده بود.
بـــيـــان انـــحـــصـار ولايـت در خـداى سـبحان و احتجاجاتى براى اينكه بايد فقط خدا ولىگرفته شود
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خداى تعالى ولى است ، و ولايت منحصر در او است ، پس بر كـسـى كـه ولى مى گيرد واجب است او را ولى خود بگيرد، و از او به غير او تجاوز نكند، چون جز او هيچ وليى وجود ندارد.
و جـمـله (و هـو يحيى الموتى ) حجت دوم بر وجوب ولى گرفتن خداست ، و اينكه بايد تـنـهـا او را ولى بـگـيرند. و حاصل اين حجت آن است كه غرض عمده در ولى گرفتن و به ديـن او مـتـدين شدن و او را پرستيدن ، رهايى از عذاب دوزخ و راه يابى به بهشت است در روز قـيـامـت ، و چـون پـاداش دهـنـده و عقاب كننده خدايى است كه بشر را زنده مى كند و مى ميراند، و در روز قيامت همه را براى جزاى اعمالشان جمع مى كند، پس واجب آن است كه تنها او را ولى خـود بـگـيـرند، و اوليايى كه خود، اموات و بى جانند دور بريزند، چون خود اين اولياء كه يا سنگند و يا چوب ، نمى دانند چه وقت مبعوث مى شوند.
و جمله (و هو على كل شى ء قدير) حجت سوم است ، و حاصلش اين است كه در باب ولايت ، واجب است ولى قدرت بر ولايت و عهده دارى اشخاص را داشته باشد، و بتواند امور آنان را اداره كند، و آن كسى كه بر هر چيز قادر است خداى سبحان است و بس . و غير خدا هيچ كس قـدرتـى نـدارد مگر به همان اندازه كه خدا به او داده ، و تنها كسى كه مالك هر چيز است خـداسـت ، و غـير او مالكى نيست مگر تنها آن مقدارى را كه خدا تمليكش كرده ، تازه آن مقدار قـدرت كـه بـه او داده خـودش نـسـبـت بـه آن نيز قدرت دارد، و هر چه را تمليك كرده باز خودش مالك آن چيز هست ، پس يگانه ولى ، خداست و غير او كسى ولى نيست .
(و مـا اخـتـلفـتـم فـيـه من شى ء فحكمه الى اللّه ) - اين جمله حجت چهارم بر انحصار ولايـت در خـداسـت . و اصـولا بـايـد دانـسـت كه حكم حاكم در بين دو نفرى كه با هم اختلاف دارنـد، بـه مـعـنـاى آن اسـت كـه حـكـم را مـحكم ، و حق را كه در بين آن دو نفر كه به خاطر اخـتـلافـشـان در نـفـى و اثبات مضطرب شده تثبيت كند. و اختلاف ، گاهى در عقيده پيدا مى شـود، مثل اينكه يكى بگويد: خدا واحد است ، ديگرى بگويد بسيار است ، و گاهى اختلاف در عـمـل و يـا چـيـزى كـه مـربـوط بـه عـمـل اسـت پـيـدا مـى شـود، مـثـل اخـتـلاف در امور زندگى و شؤ ون حيات . و بنابراين ، حكم از نظر مصداق با قضاء يكى مى شود، اگر چه از نظر مفهوم مخالف يكديگرند.
و ايـن حـكـم و قـضـاء وقـتـى تمام مى شود كه حاكم به نوعى از ملكيت ، مالك حكم و ولايت بـاشـد، هـر چـنـد كـه دو طـرف اخـتـلاف ايـن مـلكـيـت را بـه او داده بـاشـنـد، مـثـل ايـنـكـه دو نـفـر كـه با هم نزاع دارند به شخص ثالث بگويند: تو بيا و در بين ما داورى كـن . و در بـيـن خـود قـرار بگذارند كه هر چه آن شخص گفت تسليم شوند. در اين مـثـال دو نـفـر طـرف نـزاع ، شـخـص ثـالث را مـالك حكم كرده اند و از جانب خود تسليم و قبول حكم را به او واگذارده اند تا آزادانه طبق آنچه به نظرش مى رسد حكم كند. پس آن شخص ثالث ولى آن دو نفر در اين حكم مى شود.
و خداى سبحان مالك تمامى عالم است ، و به جز او مالكى نيست ، چون هر موجودى خودش و آثارش قائم به خداى تعالى است ، و در نتيجه او مالك حكم و قضاء به حق است ، هم چنان كـه خـودش مـى فـرمـايـد: (كـل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون ) و نيز فرموده : (ان اللّه
تـقـسـيـم احـكـام خـداونـد به تكوينى و تشريحى كه هر دو اختصاص به خداوند دارند 
و حـكـم خـداى تـعـالى دو جـور اسـت ، يـكـى حـكم تكوينى ، و آن اين است كه پديدار شدن مسببات را به دنبال اسباب قرار دهد، و وقتى موجودى در بين چند سبب قرار گرفت كه بر سـر آن نـزاع داشـتـنـد، آن موجود را دنبال سببى قرار دهد كه نسبت به بقيه اسباب چ تام بـاشـد. خـداى مـتعال از يعقوب (عليه السلام ) حكايت مى كند كه گفت : (ان الحكم الا لله عليه توكلت ) كه كلمه حكم در اين جمله به معناى حكم تكوينى است .
و يـكـى هـم حـكـم تـشـريـعـى اسـت ، مـانـنـد تـكـاليـفى كه در دين الهى درباره اعتقادات و دسـتـورالعـملها آمده ، و در آيه شريفه (ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم ) به همين معنا آمده .
البته در اين بين حكم سومى هم هست كه ممكن است به وجهى يكى از مصاديق هر يك از آن دو حـكـم شـمـرده شـود، و آن عـبـارت است از حكمى كه در روز قيامت در بين بندگانش در آنچه اخـتـلاف مـى كـردنـد مـى راند، و آن اين است كه در آن روز حق را آشكار و اظهار مى كند به طـورى كـه اهل جمع همه حق را ببينند و به عيان و يقين مشاهده كنند، تا در نتيجه آنهايى كه در دنـيـا اهـل حـق بـوده انـد، در سـايه ظهور آن رستگار، و از آثارش برخوردار گردند. و آنهايى كه در دنيا در برابر حق استكبار مى ورزيدند، به خاطر استكبارشان و آثارى كه در اسـتـكـبـارشـان بود شقى و بدبخت شوند. و كلمه (حكم ) در آيه شريفه (فاللّه يـحـكـم بـيـنـهـم يـوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) به همين معناى سوم است ، (كه گفتيم هم ممكن است آن را معنايى غير آن دو معنا گرفت ، و هم ممكن است آن را به وجهى يكى از مصاديق حكم تكوينى و به وجهى ديگر يكى از مصاديق حكم تكليفى شمرد).
ايـن را هـم مـى دانـيـم كـه اختلاف مردم در عقايد و اعمالشان اختلافى است تشريعى كه جز احـكـام تـشـريـعى چيز ديگرى نيست كه اين اختلاف را از ميان بردارد. و اصلا اگر اختلاف نـبـود قـانـون 