هـم نـبـود، همچنان كه آيه شريفه (كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين مـبـشـريـن و مـنـذريـن و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى اللّه الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه ) بدان اشاره مى كند. پس روشن شد كه حكم تشريعى و حق قانونگذارى تنها از آن خداى سبحان است ، و تنها ولى در اين حكم ، او است ، پس واجب است تنها او را ولى خود بگيرند و تنها او را بپرستند و به
تعليل انحصار ولايت در خداى تعالى به اينكه (حكم فقط از آن او است )
و ايـن اسـت مـعـنـاى جـمـله (و مـا اخـتـلفـتـم فـيـه مـن شـى ء فـحـكـمـه الى اللّه ). و حـاصل اين حجت - كه گفتيم حجت چهارم است - اين است كه آن ولى كه پرستيده مى شود و بـه ديـن او مـتـديـن مـى شـونـد بـايـد كـسـى بـاشـد كـه بـتـوانـد اخـتلافى كه در بين پـرسـتـنـدگـانـش پـيـدا مى شود برطرف سازد، و آنچه از شؤ ون اجتماع آنان به فساد گـرايـيـده اصـلاح كـنـد، و ايـشـان را به وسيله قانون - كه همان دين است - به سوى سـعـادت زنـدگـى دائمى سوق دهد. و حكم در اين مورد اختصاص به خداى تعالى دارد پس لازم است كه تنها او به عنوان ولى اتخاذ شود و نه ديگرى .
مـفـسـريـن در تـفـسـيـر جمله (و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى اللّه ) تفسيرهايى ديـگـر دارنـد، بـعـضـى گـفـتـه انـد: ايـن جـمـله حـكـايـت كـلام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه به مؤ منين خطاب كرد و فرمود: در هر امرى كه كفار، يعنى اهل كتاب و مشركين ، با شما اختلاف مى كنند، آنها چيزى مى گويند، و شـمـا چـيـزى ديـگـر، حكم آن امر واگذار به خداست ، و آن اين است كه مؤ منين را كه حق به جـانـب ايـشـان اسـت پـاداش ، و مـبـطـليـن را عـقـاب مـى كـنـد - ايـن قول را صاحب تفسير كشاف ذكر كرده است .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه هـر اخـتـلاف و نـزاعـى كـه مى كنيد، رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را در آن حكم قرار دهيد، و داورى ديگران را بر داورى آن جـنـاب مـقـدم نـداريـد، و در حـقيقت اين جمله مطلبى را بيان مى كند كه آيه شريفه (فـان تـنـازعـتـم فـى شـى ء فـردوه الى اللّه و الرسول ) بدان اشاره مى كند.
بعضى ديگر گفته اند: در تاءويل هر آيه اگر اختلاف كرديد، و آيه برايتان مشتبه شد، در بـيـان آن بـه آيـات مـحـكـم كـتـاب خـدا و بـه ظـاهـر كـلمـات رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مراجعه كنيد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه در هـر مـسـاءله از مـسـائل عـلوم ، اگـر اخـتلافى برايتان پيش آمد كه هيچ ارتباطى با وظائف و تكاليف شما نداشت ، و راهى هم براى به دست آوردن حق مطلب نداشتيد، بگوييد (خدا داناتر است ) مـثـلا وقـتـى در مـسـاءله روح (جـان ) پـرسـيـده بـودنـد كـه روح چـيـسـت ، هـمين دستور به رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) داده شـد: (و يـسـئلونـك عـن الروح قل الروح من امر ربى ) و آيه مورد بحث به اعتراف همه صاحبان اقوالى كه گذشت كلام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت ، حـال يـا قـرآن آن را از آن جـنـاب حـكـايـت كـرده ، و يـا كـلمـه (قـل ) در ابـتـداى آن در تـقـديـر اسـت ، و تـقـديـرش : (قل و ما اختلفتم ...) است .
و خـوانـنده عزيز اگر در سياق آيات مورد بحث دقت كند، و سپس به مطالب ما برگردد و در آن نـظـر كـنـد هـيـچ شـكـى بـرايـش نـمـى مـانـد كـه اقوال مذكور همه از درجه اعتبار ساقط است .

ذلكم اللّه ربى عليه توكلت و اليه انيب 

اين جمله حكايت كلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است كه مى فرمايد: اين است اللّه كه پروردگار من است ، من بر او توكل مى كنم ، و به سويش برمى گردم . و كلمه (ذلكـم ) اشـاره است به همان حجتهايى كه در اين دو آيه بر اين معنا اقامه شد كه بر خلق واجب است تنها خدا را ولى خود بدانند، و لازمه ولايت خدا ربوبيت او نيز هست .
بـعـد از آنـكـه ايـن حـجـتها اقامه شد، رسول گرامى خود را دستور مى دهد كه در ميان مردم اعـلام كـنـد: (مـن خـودم تنها خداى را ولى خود مى دانم ، و به ربوبيت او - يعنى مالكيت تـدبـيـرى براى او - اعتراف مى كنم ). آنگاه دنبالش به آثار آن تصريح كرده ، مى فرمايد: (عليه توكلت و اليه انيب ).
اثـــر يـــكـتاپرستى و خدا را ولى گرفتن اين است كه انسان در تكوين و تشريع خدا رامرجع مى داند
آرى اثـر يـكـتـاپـرسـتـى و ولى نـگـرفـتـن غـيـر خـدا، يـكـى ايـن اسـت كـه بـر او تـوكـل كنند، و اثر ديگرش اين است كه همواره به او رجوع مى كنند، چون گفتيم منظور از ايـن ولايـت ولايـت ربـوبـيـت است ، و اين ولايت به دو نظام مربوط مى شود، يكى به نظام تكوين به اينكه امور تكوين را تدبير نموده ، و اسباب و مسببات را طورى تنظيم كند كه نتيجه اش پديد آمدن فلان موجود و بقاء آن و نيز مقدرات آن باشد. و يكى ديگر به نظام تـشـريـع يـعـنـى تـدبـيـر اعـمـال انـسانها به اينكه قوانينى و احكامى مقرر كند كه اگر انـسـانـهـا رفتار خود را در طول زندگى با آن قوانين تطبيق دهند، آن قوانين ايشان را به كمال سعادتشان برساند.
و معلوم است كسى كه خداى را به تنهايى ولى خود مى گيرد، هم در ناحيه تكوين و هم در نـاحيه تشريع ، امر تدبير خود را مستند به او مى داند، و در هر دو ناحيه او را مرجع خود مى داند. در ناحيه تكوين از تمامى اسباب ظاهرى منقطع گشته ، و به هيچ سببى ركون و اعتماد نمى كند، چون خدا را يگانه سببى مى داند كه شكست ناپذير است و سببيت هر سببى از او است ، و اين همان توكل است .
و در نـاحـيـه تـشـريـع هـم در هـر واقـعـه اى كـه در طـول زنـدگـى با آن روبرو مى شود، به حكم خدا رجوع مى كند، و اين همان انابه است . پـس ‍ مـعـلوم شـد كـه چـگـونه جمله (عليه توكلت ) و جمله (و اليه انيب ) دو اثر از آثـار جـمـله (ذلكم اللّه ربى ) است . و معنايش اين است كه من به خاطر آنكه غير از خدا رب و ولى تدبيرى ندارم ، لاجرم در همه امور زندگيم به او رجوع مى كنم ، هم در تكوين و هم در تشريع .

فاطر السموات و الارض ... 

احتجاج بر انحصار ربوبيت در خداى سبحان 
بـعـد از آنـكـه تـصريح كرد به اينكه خداى تعالى رب او است ، چون حجتها بر انحصار ولايـت در او اقـامـه شـد، ايـنـك بـه دنبالش در اين آيه و آيه بعدش اقامه حجت مى كند بر اينكه ربوبيت هم منحصر در او است . و خلاصه حجت مذكور اين است كه : خداى تعالى (به اعـتراف خود شما مشركين ) پديد آرنده موجودات و فاطر آنها است ، يعنى موجودات را او از كتم عدم بيرون مى آورد و شما را نر و ماده خلق كرد، و از اين راه عدد شما را بسيار كرد، و هـمـچـنـيـن حـيـوانـات را نـيـز نـر و مـاده آفريد، و از اين طريق آنها را تكثير نمود، تا شما (نسل به نسل ) از آن حيوانات استفاده كنيد، و اين ، هم خلقت است و هم تدبير.
و نـيـز او سـمـيـع اسـت ، يـعـنـى آنـچـه از حـوائج كـه مـخـلوقـاتـش دارنـ