ـامـل بـه پـا دارنـد، و در انـجـام ايـن وظـيـفـه تـبـعـيـض قـائل نـشـونـد، كه پاره اى از احكام دين را به پا بدارند، و پاره اى را رها كنند. و اقامه كـردن ديـن عـبـارت اسـت از ايـنـكـه بـه تـمـامـى آنـچـه كـه خـدا نازل كرده و عمل بدان را واجب نموده ايمان بياورند.
و مـجـمـوع شرايعى كه خدا بر انبياء نازل كرده يك دين است كه بايد اقامه شود، و در آن ايـجـاد تفرقه نكنند، چون پاره اى از احكام الهى است كه در همه اديان بوده ، و معلوم است كـه چنين احكامى مادام كه بشر عاقل و مكلفى در دنيا باقى باشد، آن احكام هم باقى است ، و وجوب اقامه آن واضح است . و پاره اى ديگر هست كه در شرايع قبلى بوده و در شريعت بـعدى نسخ شده ، اين گونه احكام در حقيقت عمر كوتاهى داشته ، و مخصوص طايفه اى از مـردم و در زمـان خـاصـى بـوده ، و معناى نسخ شدن آن آشكار شدن آخرين روز عمر آن احكام اسـت نـه ايـنـكـه مـعـنـاى نـسـخ شـدنـش ايـن بـاشـد كـه آن احـكـام بـاطـل شده ، پس حكم نسخ شده هم تا ابد حق است ، چيزى كه هست مخصوص طايفه معينى و زمـان مـعـينى بوده ، و بايد آن طايفه و اهل آن زمان هم ايمان به آن حكم داشته باشند، و هم به آن عمل كرده باشند، و اما بر ديگران واجب است تنها به آن ايمان داشته باشند، و بس ، و ديـگـر واجـب نـيست كه به آن عمل هم بكنند، و معناى اقامه اين احكام همين است كه قبولش داشته باشند.
پس با اين بيان روشن گرديد كه امر به اقامه دين و تفرقه نكردن در آن ، در جمله (ان اقـيـمـوا الديـن و لا تـتـفـرقـوا فـيـه ) بـه اطـلاقـش بـاقـى اسـت ، و شامل همه مردم در همه زمانها مى باشد.
حكم آيه مطلق است و مخصوص احكام مشترك بين همه شرايع نيست 
و نـيز روشن گرديد اينكه جمعى از مفسرين آيه را مخصوص احكام مشترك بين همه شرايع دانسته اند، (و گفته اند شامل احكام مختص بهر شريعت نمى شود، چون اينگونه احكام به اخـتـلاف امـتـهـا مـخـتـلف مـى شـود، و هـر امـتـى بـر حـسـب احـوال و مـصـالح خـودش ‍ احـكامى داشته ، و معنا ندارد كه امتهاى بعدى هم آن احكام را اقامه كنند) صحيح نيست . چون گفتيم جمله (ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ) مطلق است ، و جـهـت ندارد ما اطلاق آن را تقييد كنيم ، و اگر اينطور بود كه آنان گفته اند بايد امر به اقامه دين مخصوص ‍ باشد به اصول سه گانه دين ، يعنى توحيد، نبوت و معاد، و بقيه احـكـام را اصـلا شـامـل نـشـود، چـون حـتـى يـك حـكـم فـرعـى هـم سـراغ نـداريم كه با همه خـصوصياتش در تمامى شرايع وجود داشته باشد، و اين معنا با سياق آيه (شرع لكم من الدين ما وصى به ...) سازگار نيست ، و همچنين با آيه (و ان هذه امتكم امه واحده و انا ربكم فاتقون فتقطعوا امرهم بينهم زبرا) و آيه شريفه (ان الدين عند اللّه الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم .)
(كبر على المشركين ما تدعوهم اليه ) - مراد از جمله (ما تدعوهم اليه آنچه ايشان را بدان مى خوانى ) دين توحيد است كه پيامبر عظيم الشاءن اسلام مردم را بدان دعوت مى كـرد، نـه اصـل تـوحـيـد فـقـط، بـه شـهـادت آيـه بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد اهل كتاب در دين توحيد اختلاف به راه انداختند. و مراد از اينكه فرمود (كبر على المشركين ) اين است كه پذيرفتن دين توحيد بر مشركين گران آمد.
معناى اجتباء و مرجع ضمير در سه كلمه اليه 
(اللّه يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب ) كلمه (اجتباء) به معناى جمع كردن و بـه سـوى خـود جـلب نـمـودن است ، و مقتضاى وحدت سياق اين است كه ضمير در هر سه كـلمـه (اليـه ) به يك جا برگردد، در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: خداى تعالى از بندگانش هر كه را بخواهد به دين توحيد - كه تو بدان دعوت مى كنى - جمع و جلب مـى كـنـد، و هـر كـه را بخواهد به سوى آن هدايت مى كند. در نتيجه مجموع چند جمله (كبر عـلى المـشـركين ما تدعوهم اليه ، اللّه يجتبى اليه من يشاء) در معناى آيه شريفه (هو اجتبيكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج مله ابيكم ابراهيم ) خواهد بود.
ايـن بـود نـظـر مـا؛ ولى بـعـضى از مفسرين گفته اند: ضمير در كلمه (اليه ) دومى و سومى به خداى تعالى برمى گردد. اين نظريه هم بد نيست ، ولى نظريه ما مناسب تر اسـت . بـه هـر حـال جـمـله (اللّه يـجـتبى اليه - تا آخر آيه -) در اين صدد است كه اشـاره كـنـد بـه ايـنـكـه خـداى تعالى بى نياز از ايمان مشركين است كه اين قدر از ايمان آوردن اسـتـكبار مى ورزند. و اين آيه نظير آيه شريفه (فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون ) مى باشد بعضى ديگر گفته اند: مراد از جـمـله مـا (تـدعـوهـم اليـه )، ما تدعوهم الى الايمان به آنچه كه مردم را مى خوانى تا بدان ايمان آورند است ، كه همان مساءله رسالت مى باشد، در نتيجه معنا چنين مى شود كه : مـشـركين از ايمان آوردن به رسالت تو استكبار مى ورزند. و آن وقت جمله (اللّه يجتبى ...) در مـعـنـاى آيـه (شـريـفـه اللّه اعـلم حـيـث يـجـعـل رسـالتـه ) خـواهـد بـود، و حال آنكه اين معنا خلاف ظاهر آيه است .

و ما تفرقوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم ... 

ضـمـيـر در (تـفـرقـوا) بـه (نـاس ) كـه از سـيـاق مـفهوم است برمى گردد. و كلمه (بغى ) به معناى ظلم و يا حسد است . و اگر (بغى ) را مقيد كرد به كلمه (بينهم ) بـراى ايـن اسـت كـه بـفـهـمـانـد ظـلم و يـا حـسـد در بـيـنـشـان متداول بود. و معناى آيه اين است كه :
تـوضـيـح مـعـنـاى آيـه : (و مـا تـفـرقـوا الا مـن بـعـد ما جائهم العلم بغيا بينهم ....) 
هـمـيـن مـردمـى كـه شـريـعت بر ايشان تشريع شده بود، از شريعت متفرق نشدند، و در آن اخـتـلاف نـكـردند، و وحدت كلمه را از دست ندادند، مگر در حالى كه اين تفرقه آنها وقتى شـروع شـد - و يـا ايـن تـفـرقـه شـان وقـتى بالا گرفت كه قبلا علم به آنچه حق است داشـتـنـد، ولى ظـلم و يـا حسدى كه در بين خود معمول كرده بودند نگذاشت بر طبق علم خود عمل كنند، و در نتيجه در دين خدا اختلاف به راه انداختند.
پـس منظور از اختلاف در اينجا اختلاف در دين است كه باعث شد انشعابها و چند دستگيها در بـشـر پـيـدا شـود. و خـداى سبحان آن را در مواردى از كلام خود مستند به بغى كرده . و اما اخـتلافى كه بشر قبل از نازل شدن شريعت داشت ، و باعث شد كه خدا شريعت را تشريع كند، اختلاف در شؤ ون زندگى و تفرقه در امور معاش بود كه منشاءش اختلافى بود كه بـشـر در طـبـيـعـت و سـليـقـه و هـدف داشـت ، و وسـيـله شـد بـراى نزول وحى و تشريع شرع تا آن اختلافات برداشته شود، و آيه (كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين ) همانطور كه در تفسيرش گذشت ، به اين اختلاف اشاره مى كند.
(و لو لا كـلمـه سـبـقـت مـن ربـك الى اجـل مـسـمـى لقضى بينهم ) - مراد از كلمه اى كه در سابق گذشت يكى از فرمانهايى است كـه خـدا در آغـاز خـلقـت بـشـر صـادر كـرد، نـظير اينكه همان روزها فرمود: (و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين ).
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت : اگـر نبود اين مساءله كه خ