ا از سابق اين قضا را رانده بود كه بـنـى آدم هر يك چقدر در زمين بمانند و تا چه مدت و به چه مقدار از زندگى در زمين بهره مـنـد شـونـد هـر آيـنـه بـيـن آنـان حـكـم مـى كـرد، يـعـنـى بـه دنـبـال اخـتـلافـى كـه در دين خدا كرده و از راه او منحرف شدند، حكم مى نمود و همه را به مقتضاى اين جرم بزرگ هلاك مى فرمود.
طرح يك سؤ ال و پاسخ آن 
در اينجا ممكن است كسى بگويد: اين وقتى درست است كه خدا اقوامى را هلاك نكرده باشد، و مـا مـى بـينيم كه اين قضا را رانده و اقوامى را هلاك كرده ، و خود خداى تعالى داستان آنها را در كلام خود آورده . درباره هلاكت قوم نوح و هود و صالح (عليهماالسلام ) جدا جدا حكايت كـرده ، و دربـاره هـمـه اقـوامـى كـه هـلاك شـدنـد فـرمـوده : (و لكـل امـه رسـول فـاذا جـاء رسـولهـم قـضـى بـيـنـهـم بـالقـسـط) بـا ايـن حال ديگر آيه مورد بحث چه معنايى دارد؟
در جـواب مـى گـويـيـم : هـلاكت و قضاهايى كه درباره اقوام گذشته در قرآن كريم آمده ، راجـع بـه هـلاكـت آنـان در زمـان پـيـامبرشان بوده . فلان قوم وقتى دعوت پيغمبر خود را نـپـذيـرفـتـنـد، در عصر همان پيامبر مبتلا به عذاب مى شده و هلاك مى گرديده ، مانند قوم نوح ، هود، و صالح كه همه در زمان پيامبرشان هلاك شدند، ولى آيه مورد بحث راجع به اخـتـلافـى اسـت كـه امـتها بعد از درگذشت پيغمبرشان در دين خود راه انداخته اند و اين از سياق كاملا روشن است .
(و ان الذين اورثوا الكتاب من بعدهم لفى شك منه مريب ) - ضمير در (من بعدهم ) بـه هـمـان اسلافى برمى گردد كه در آيه قبلى فرمود: با علم به حقانيت و يكى بودن دين در آن اختلاف كردند و كاسه ظلم و حسد خود را بر سر دين شكستند. و مراد از (الذين اورثوا الكتاب من بعدهم ) نسلهاى بعد از آن اسلاف و نياكان هستند. پس مفاد آيه اين است كه : آغاز كنندگان اختلاف و مؤ سسين تفرقه كه با داشتن علم و اطلاع اين اختلاف را باب كـردنـد، آنـچـه را كردند از در بغى كردند و در نتيجه نسلهاى بعدشان هم كه كتاب را از آنها به ارث بردند، در شكى مريب (شكى كه ايشان را به ريب انداخت ) قرار گرفتند.
آنـچـه كـه ما در معناى آيه آورديم مطالبى بود كه از سياق استفاده كرديم ، ولى مفسرين حـرفـهـايـى بـسـيـار زده انـد كـه هـيـچ فـايـده اى در نـقـل آنـهـا نـيست و اگر كسى بخواهد بر اقوال آنان اطلاع يابد بايد به كتبشان مراجعه كند.

فلذلك فادع و استقم كما امرت و لا تتبع اهواءهم ... 

ايـن جـمـله تـفـريـع و نتيجه گيرى از مطالب گذشته است كه مى فرمايد: خدا براى همه انبياء يك دين تشريع كرده بود، ولى امتها دو قسم شدند يكى نياكان كه با علم و اطلاع و از در حـسـد، در ديـن اخـتلاف انداختند، و يكى نسلها كه در شك و تحير ماندند. به همين جهت خـداى تـعـالى تـمـامى آنچه را كه در سابق تشريع كرده بود براى شما تشريع كرد، پـس تـو اى پـيـامبر مردم را دعوت كن ، و چون آنها دو دسته شدند يكى مبتلا به حسد يكى مـبـتـلا به شك ، پس تو استقامت بورز، و به آنچه ماءمور شده اى پايدارى كن ، و هواهاى مردم را پيروى مكن .
لام در جـمله (فلذلك ) لام تعليل است . و بعضى گفته اند لام به معناى (الى ) است و معناى جمله اين است كه : پس به سوى همين دينى كه برايتان تشريع شده دعوت كن ، و در ماءموريت پايدارى نما.
كلمه (و استقم ) امر از استقامت است كه به گفته راغب به معناى ملازمت طريق مستقيم است ، و جمله (و لا تتبع اهواءهم ) به منزله تفسير كلمه (استقم ) است .
(و قـل آمـنـت بـمـا انـزل اللّه مـن كـتـاب ) - در ايـن جـمـله مـى فرمايد: بگو به تمامى كتابهايى كه خدا نازل كرده ايمان دارم . و در تصديق و ايمان به كتب آسمانى مساوات را اعـلام كـن . و مـعـلوم اسـت كـه مـراد از كـتـب آسـمـانـى كـتـابـهـايـى اسـت كـه مشتمل بر شريعتهاى الهى است .
(و امـرت لا عـدل بـيـنـكـم ) - بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: لام در جـمـله (لاءعدل ) لام زائد است كه تنها خاصيت تاءكيد را دارد، نظير لام در (لنسلم ) در جمله (و امرنا لنسلم لرب العالمين ). و معناى جمله مورد بحث اين است كه : و من ماءمور شده ام بـين شما عدالت برقرار كنم ، يعنى همه را به يك چشم ببينم ، قوى را بر ضعيف و غنى را بر فقير و كبير را بر صغير مقدم ندارم ، و سفيد را بر سياه و عرب را بر غير عرب و هاشمى را و يا قرشى را بر غير آنان برترى ندهم . پس در حقيقت دعوت متوجه به عموم مردم است و مردم همگى در برابر آن مساويند.
بيان آيه : (و قل آمنت بما انزل الله من كتاب ...)
پـس جـمـله (امـنـت بـما انزل اللّه من كتاب ) مساوى دانستن همه كتابهاى نازله است از حيث ايـنـكـه بـايـد هـمـه ايـمـان آورنـد. و جـمـله (و امـرت لاعدل بينكم ) مساوى دانستن همه مردم است از حيث اينكه همه را بايد دعوت كرد، تا متوجه شرعى كه نازل شده بشوند.
بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: لام در جـمـله (لاعـدل بـيـنـكـم ) لام تـعـليـل اسـت و معناى آن اين است : اين كه من ماءمور شده ام بدانچه ماءمور شده ام بدين جهت بوده كه بين شما عدالت برقرار كنم .
و نـيـز دربـاره عدالت بعضى گفته اند: مراد از آن ، عدالت در داورى است . بعضى ديگر گـفـتـه انـد: عـدالت در حـكـم اسـت . و بـعضى ديگر معناى ديگرى كرده اند، ليكن همه اين معانى از سياق آيه به دور است ، و سياق با آن ***

اللّه ربنا و ربكم ... 

اين جمله مى خواهد مطالب گذشته ؛ يعنى تسويه بين كتب و شرايع نازله ، و ايمان آوردن بـه همه آنها، و تسويه بين مردم در دعوتشان به سوى دين ، و برابر بودن همه طبقات مـردم در مـشـمـوليـت احـكـام را تعليل كند، و به همين جهت كلام بدون حرف عطف آمده ، گويا مطلب ديگرى است غير مطالب گذشته .
پـس جـمـله مـزبـور بـه ايـن مـعـنـا اشـاره مى كند كه : رب همه مردم يكى است ، و آن ، اللّه تـعالى است ، پس غير او ارباب ديگرى ندارند، تا هر كسى به رب خود بپيوندد، و بر سر ارباب خود نزاع كنند، اين بگويد رب من بهتر است ، او بگويد از من بهتر است ، و هر كـسـى تـنـهـا بـه شـريعت پروردگار خود ايمان آورد، بلكه رب همه يكى ، و صاحب همه شـريعتها يكى است ، و مردم همه و همه بندگان و مملوكين يكى هستند، يك خداست كه همه را تـدبـيـر مـى كـنـد، و بـه مـنـظـور تـدبـيـر آنـهـا شـريـعـتـهـا را بـر انـبـيـاء نـازل مـى كند، پس ديگر چرا بايد به يك شريعت ايمان بياورند، و به ساير شريعتها ايـمـان نـيـاورنـد. يهود به شريعت موسى ايمان بياورد، ولى شريعت مسيح و محمد (صلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) را قـبـول نـكـنـد، و نـصـارى شـريـعـت عـيـسـى را بـپـذيـرد و در مقابل شريعت محمدى (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) سر فرود نياورد؟ بلكه بر همه واجب اسـت كـه بـه تـمامى كتابهاى نازل شده و شريعتهاى خدا ايمان بياورند، چون همه از يك خدا است .
عمل هر چه باشد از كننده اش تجاوز نمى كند
(لنـا اعـمـالنـا و لكـم اعـمـالكـم ) - ايـن جـمـله بـه ايـن نـكـتـه اشـاره مـى كـنـد كـه اعـمـال هر چند از حيث خوبى و بدى و از ح