ث پاداش و كيفر و ثواب و عقاب مختلف است ، الا ايـنـكـه هـر چـه بـاشـد از كـنـنـده اش تـجـاوز نـمـى كـنـد، يـعـنـى عـمـل تـو عـمـل مـن نـمـى شـود، پـس هـر كـسـى در گـرو عـمـل خـويـش اسـت ، و احـدى از افـراد بـشـر نـه از عـمـل ديـگـرى بـهـره مـنـد مـى شود، و نه متضرر مى گردد، پس معنا ندارد كه كسى را جلو بـيـنـدازد تـا از عـمـل او مـنـتـفـع شـود، و يـا يـكـى ديـگـر را عـقـب انـدازد تـا مـبـادا از عـمـل او مـتـضـرر شـود. البـتـه اعمال مردم درجات مختلفى دارد، و بعضى از بعضى ديگر بـهـتـر و گران بهاتر است ، اما ارزيابى و سنجش آن به دست خدايى است كه به حساب اعـمال بندگان خود رسيدگى مى كند، نه به دست مردم و نه پيغمبر و نه افرادى پايين تر از او، چون مردم در هر رتبه اى كه باشند بنده و مملوك خدايند و هيچ كس مالك نفس هيچ كس نيست .
و ايـن هـمـان نـكـتـه اى اسـت كـه خـداى تـعـالى در گـفـتـگـوى نـوح بـا قـومـش نـقـل كـرده كـه : قـومـش گـفـتـنـد: (انـومـن لك و اتـبـعـك الارذلون قال و ما علمى بما كانوا يعملون ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون ) و نيز در خطابش بـه رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: (ما عليك من حسابهم من شى ء و ما من حسابك عليهم من شى ء).

(لا حـجـه بـيننا و بينكم ) - شايد مراد اين باشد كه هيچ حجت و دليلى كه دلالت كند بـر ايـنـكـه بـعـضى از مردم بر بعضى ديگر مقدمند در بين ما نيست ، تا يكى از ما با آن دليل استدلال كند بر اينكه مقدم بر ديگران است .
احتمال هم دارد كه اين نفى كردن حجت كنايه باشد از نفى لازمه آن ، يعنى خصومت ، و معناى جـمـله ايـن بـاشد كه ما بر سر اين ، دعوا و خصومت نداريم كه بين ما مردم تفاوت رتبه و درجـه هـسـت ، بـراى ايـنـكـه رب هـمه ما يكى است ، و ما همگى در اينكه بندگان يك خداييم يكسانيم ، و هر يك در گرو عمل خويش هستيم ، پس ديگر حجتى يعنى خصومتى در بين نيست ، تا هر يك به خاطر به كرسى نشاندن دعوى خود آن حجت را اقامه كند.
از ايـنـجـا روشن مى شود كه معنايى كه بعضى براى اين جمله كرده اند درست نيست ، و آن اين است كه (احتجاج و خصومتى نيست ، چون حق روشن شده ، و ديگر احتياجى براى احتجاج و يـا مـخـالفـت نـمـانـده ، مگر اينكه كسى بخواهد با علم به حق عناد و لجاجت كند)؛ چون سـيـاق كلام و غرض از آن اين است كه بيان كند كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مـاءمـور شـده بـيـن خود و امتش برابرى و مساوات اعلام كند، و در مقام اين نيست كه چيزى از مـعـارف اصولى را اثبات كند، تا مفسر مذكور كلمه (حجت ) را بر روشن شدن حق در آن معارف معنا كند.
مقصود از جمع در لا الله يجمع بيننا
(اللّه يجمع بيننا) - مراد از ضمير گوينده (نا ما) مجموع گوينده و مخاطب در جمله هـاى قـبل است . و مراد از اينكه فرمود: (خدا ما را جمع مى كند) - به طورى كه مفسرين گفته اند - اين است كه : خدا ما را در روز قيامت براى حساب و جزاء جمع مى كند.
و بعيد نيست كه منظور، جمع كردن بين مردم در ربوبيت باشد، چون خدا رب جميع است ، و جـمـيـع بنده اويند. و بنابراين جمله مورد بحث تاءكيد همان جمله سابق است كه مى فرمود: (اللّه ربـنـا و ربـكـم ) و مـقدمه و زمينه چينى است براى جمله بعد كه مى فرمايد: (و اليـه المـصير) آنگاه مفاد هر دو جمله اين مى شود كه : خدا تنها پديد آرنده ما است ، چون رب همه ما است ، و منتهاى ما به سوى او است ، چون بازگشت ما به سوى او است ، پس هيچ پديد آرنده اى در بين ما بجز خداى عزّوجلّ نيست .
مـقـتـضـاى ظـاهـر ايـن بـود كـه در تـعليل بفرمايد: (اللّه ربى و ربكم لى عملى و لكم اعـمـالكـم لا حـجـه بـيـنـى و بـيـنـكـم ) چـون ايـن جـمـله مـحـاذى بـا جـمـله : (آمـنـت بـمـا انـزل اللّه مـن كـتـاب ) است ، همانطور كه آنجا فرمود: (بگو من ايمان دارم ) در اينجا نـيـز بـايـد مـى فـرمـود: (اللّه پـروردگـار مـن ، و پـروردگـار شـمـا اسـت عمل من براى خودم و عمل شما براى شما است ، و حجتى بين من و بين شما نيست و ماءمور شده ام كه به عدالت رفتار كنم ) ولى اينطور نفرمود: بلكه فرمود: (اللّه پروردگار ما و شـمـا است ) و خلاصه به جاى من و شما فرمود:(ما و شما) و اين بدان جهت بود كه كلام سابقش يعنى (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا...) و نيز جمله (اللّه يجتبى اليـه مـن يـشـاء و يهدى اليه من ينيب ) مى فهماند كه در اين ميان مردمى هم هستند كه به آنـچـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ايمان آورده ايمان دارند، و دعوت او را مى پذيرند و شريعتش را پيروى مى كنند.
پـس مـراد از كـلمـه (مـا) در (ربـنـا) و در (لنـا اعـمـالنـا) و در (بـيـنـنـا) رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و مؤ منين به آن جناب است . و مراد از مخاطبين در جـمـله (و ربـكـم ) و (اعـمـالكـم ) و (بـيـنـكـم ) سـايـر مـردم يـعـنـى اهـل كـتـاب و مـشـركـيـن انـد، و ايـن آيـه نـظـيـر آيـه شـريـفـه (قـل يـا اهـل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ) مى باشد.

و الذين يحاجون فى اللّه من بعد ما استجيب له حجتهم داحضه عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد 

كـلمـه (حـجـت ) بـه مـعـنـاى سـخـنـى اسـت كـه مـنـظـور از آن اثـبـات و يـا ابـطـال چـيـزى باشد، و اين واژه از ماده حج گرفته شده كه به معناى قصد است . و كلمه (داحض ) اسم فاعل از (دحض ) است كه به معناى بطلان و ***

و مـعـنـاى آيـه بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد ايـن اسـت : كـسـانـى كـه دربـاره خـدا احتجاج و اسـتـدلال مـى كـنـنـد تـا ربـوبـيـت او را نـفـى و يـا ديـن او را بـاطـل كـنـنـد، (بـا ايـنـكـه مـردم دعـوت او را پـذيـرفـتـه ، و داخـل ديـنـش شـده انـد، چـون حـجـتـش روشـن و واضـح بـود)، حـجـتشان نزد پروردگارشان باطل و زايل است ، و غضبى از خدا برايشان است و عذابى شديد دارند.
و ظـاهـرا مـراد از ايـنـكـه فرمود: (بعد از آنكه استجابت شد) استجابت حقيقى است ، به ايـنـكـه كـسـانـى كـه دعـوت او را اسـتـجـابـت كرده اند از روى علم و آگاهى و بدون شك و اضـطـراب اسـتـجـابـت كـرده انـد، و خـلاصـه ، فـطـرت سـالم انسانيت وادارشان كرده كه استجابت كنند، چون دين با معارفى كه در آن است فطرى بشر است ، و بدون هيچ درنگى آن را مـى پـذيـرد، البـتـه در صـورتـى كـه فـطـرت (بـه خـاطـر عوامل خارجى ) نمرده باشد.
همچنان كه فرموده : (انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم اللّه ) و نيز فرموده : (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها) و نيز فرموده : (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره اللّه التى فطر الناس عليها).
مـــقـــصـــود از ايــنـكـه فـرمـود: بـعـد از آنـكـه ديـن خـدا اسـتـجـابـت شـد حـجـت مـنـكـران خداباطل است 
و بنابراين ، حاصل معناى آيه اين است : كسانى كه در خداى تعالى و يا دين او احتجاج مى كـنـنـد، و مـيـخـواهند بعد از آنكه فطرت سالم و زنده بشر آن را پذ