ست (23). و يا (درباره همين مودت هم ) مى گويند به دروغ بـر خدا افتراء بسته ، (بگو) اگر من به خدا دروغ ببندم خدا اگر بخواهد مهر بر دلم مـى زنـد، و خـدا بالاخره باطل را از بين برده حق را به وسيله كلماتش به كرسى مى نشاند كه او داناى به نهفته هاى دلها است (24).
و هـمـو اسـت خدايى كه توبه را از بندگانش مى پذيرد، و از گناهان عفو مى فرمايد، و به آنچه مى كنيد دانا است (25).
و دعـاى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده اعـمـال صـالح كـردنـد مـسـتـجـاب نـمـوده ، از فضل خود بيش از آنچه خواسته اند مى دهد: و اما كفار عذابى سخت دارند (26).

بيان آيات

اين آيات فصل چهارمى است از آيات سوره ، كه وحى را تعريف مى كند به اينكه آن دينى كـه بـه وسـيـله وحـى نـازل شـده بـه صـورت كتابى است كه براى مردم نوشته شده و مـيـزانـى اسـت كـه در قـيـامـت با آن ، اعمالشان سنجيده مى شود، و بر طبق آن جزاء داده مى شـونـد، و جـزاء حـسن خود نوعى رزق است ، آنگاه رشته سخن به ثواب و عقابى كه روز قيامت دارند كشيده شده است . در اين فصل آيه مودت و آياتى مناسب با آن نيز آمده .

اللّه الذى انزل الكتاب بالحق و الميزان .... 

در چـند فصل گذشته كه گفتيم راجع به وحى صحبت مى كند، هر فصلى با جمله فعليه آغاز مى شد، در يكى كه صرفا از وحى خبر مى داد مى فرمود: (كذلك يوحى اليك ) و در دومـى كـه غـرض از وحـى را بـيـان مـى كرد مى فرمود: (و كذلك اوحينا اليك ) و در سـومـى كـه آثـار آن را بـيـان مـى كرد، مى فرمود: (شرع لكم من الدين ). ولى در اين فـصل كه مساءله انزال كتاب و ميزان را توصيف مى كند، سياق را تغيير داده آن را با جمله اسميه آغاز كرده مى فرمايد: (اللّه الذى انزل الكتاب ...) و لازمه آن اين است كه وحى را به نزول كتاب و ميزان تعريف كرده باشد.
و شـايـد وجه اين تغيير سياق همان باشد كه در آيه قبلى بيان كرديم كه منظوراز اينكه فـرمود: (و الذين يحاجون فى اللّه ) چيست . چون آن وجه اقتضاء مى كرد خداى تعالى را بـراى اجـتماع كنندگان اينطور معرفى كند كه او كسى است كه كتاب و ميزان را به حق نازل كرد. و لازمه آن اين است كه وحى را همانطور كه توجه فرموديد به اثرش تعريف كند.
مـــقـــصـــود از (كـــتـــاب ) و (مـــيـــزان ) در آيـــه : (الله الذىانزل الكتاب بالحق و الميزان ....)
و بـه هر حال مراد از كتاب ، وحيى است كه مشتمل بر شريعت و دين باشد، شريعت و دينى كـه در مـجـتمع بشرى حاكم باشد. در تفسير آيه (كان الناس امه واحده ...) نيز گفتيم كـه مـنـظـور از كـتـاب در قـرآن كـريـم شـريـعـت و ديـن اسـت ، و مـعـنـاى (انـزال آن بـه حـق ) ايـن اسـت كـه ايـن كـتـاب حـق مـحـض اسـت ، و آميخته با اختلاف هاى شيطانى و نفسانى نيست .
و كلمه (ميزان ) به معناى هر مقياسى است كه اشياء با آن سنجيده مى شود. و مراد از آن بـه قـريـنـه ذيـل آيـه و آيـات بـعـد هـمـان ديـنـى اسـت كـه كـتـاب مـشـتـمـل بـر آن اسـت ، و از ايـن جـهـت ديـن را مـيـزان نـامـيـده كـه عـقـايـد و اعمال به وسيله آن سنجش مى شود، و در نتيجه در روز قيامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جـزاء داده مـى شـود. پـس مـيـزان عـبـارت اسـت از ديـن بـا اصـول و فـروعـش . و مؤ يد اين وجه كلام ديگر خداى تعالى است كه مى فرمايد: (لقد ارسـلنـا رسـلنـا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ) چون ظاهر اينكه فرموده : معهم با آنان اين است كه مراد از ميزان همان دين باشد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد مـيـزان بـه مـعـنـاى عـدل اسـت ، و اگـر عـدل مـيزان خوانده شده بدين جهت است كه ميزان وسيله برقرارى انصاف و مساوات در بين مـردم اسـت و عـدل نـيز چنين است . آنگاه براى گفته خود چنين تاءييد آورده كه در سابق در آيه : (و امرت لاعدل بينكم ) كلمه عدل ذكر شده بود، پس معلوم مى شود منظور از ميزان همان عدل است .
ليـكـن مـا اين معنا را قبول نمى كنيم ، براى اينكه در خود آيه هيچ شاهدى بر اين نيست كه مـنـظـور از مـيـزان ، عـدل بـاشـد. و مـا در سـابـق در مـعـنـاى آيـه (لاعـدل ) گفتيم كه مراد از عدل اين است كه آن جناب در تبليغ رسالت خود و در اجراى احـكـام خـدا بـيـن مـردم فـرق و تـفـاوت نـگـذارد، و خـلاصـه مـراد از عدل برقرار كردن مساوات در بين همه طبقات است ، نه عدالت قاضى و حاكم .
سخن ديگر مفسرين در معناى (ميزان ) 
بعضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان همان ترازوى معروف است ، كه با آن سنگينى چيزى سنجيده مى شود.
و خواننده خودش مى داند كه اين تفسير درست نيست .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان ، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است .
البته ممكن است كلام اين مفسر را به همان وجهى كه ما آورديم ارجاع داد، چون ما گفتيم مراد از مـيـزان ، ديـن خـدا بـا اصـول و فـروع آن اسـت ، و مـعـلوم اسـت كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مصداق تمام عيار آن است ، چون ترازويى است كـه وزن ديـن دارى تـك تك امت به وسيله او سنجيده مى شود و هر فردى كه بيشتر به آن جناب شباهت دارد، دين دارتر، و هر فردى كه كمتر شباهت دارد دينش كمتر است ، ولى با اين حـال ايـن تـوجـيـه بـا آيـه 25 سـوره حـديـد كـه چـنـد سـطـر قبل گذشت آن طور كه بايد نمى سازد.
(و ما يدريك لعل الساعه قريب ) از آنجا كه كلمه (ميزان ) اشعارى به حساب و جزا و اشـاره اى بـه روز قـيـامـت داشـت ، از ايـن رهـگـذر بـه مـسـاءله انـذار مـنـتـقـل شـد، و ايـشـان را بـه آيـنـده اى كـه در انـتـظـارشـان اسـت ، آيـنـده اى كـه يـا هول انگيز و يا نويدبخش است هشدار مى دهد.
كـلمـه (يـدرى ) از مـصدر (ادراء) گرفته شده كه به معناى اعلام است ، و منظور از كـلمـه (سـاعـت ) - بـه طـورى كـه گفته شده - آمدن ساعت است ، و به همين جهت كلمه قـريب كه خبر اين مبتداء است مذكر آمده ، و گر نه اگر منظور خود ساعت بود نه آمدن آن ، بـايـد مـى فـرمـود: (السـاعـه قـريـبـه ) پـس مـعـنـاى جـمـله ايـن مـى شـود كـه : اى رسـول گـرامـى ! تـو چـه مـى دانـى شـايـد آمـدن قـيـامـت نزديك باشد. خطاب در آيه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است ، از اين باب كه آن جناب شنواى خطاب است ، و گـر نـه گر نه منظور تمامى مردمند چون تمامى مردم شنوا هستند و انذار و تخويف آن شامل همه مى شود.

يستعجل بها الذين لا يؤ منون بها و الذين آمنوا مشفقون منها... 

مـراد از اسـتـعـجـال كـفـار بـه آمـدن قـيـامـت ، اسـتـعـجـال از بـاب مـسـخـره اسـت ، نـه استعجال واقعى ، كه به راستى خواسته باشند قيامت زودتر بيايد، و اين نوع استه زاء به قيامت در قرآن كريم مكرر از كفار حكايت شده ، از آن جمله اين است كه مى گفتند: (متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ).
كـلمـه (مـشـفـقـون ) جمع اسم فاعل از باب افعال است ، و (اشفاق ) به معناى نوعى ترس است . راغب مى گويد: اشفاق عنايتى است كه با خوف آميخته باشد، چون مشفق كسى را گـويـند كه مشفق عليه را دوست مى دارد، و مى ترسد بلايى به سر او آيد، اين حالت را كه مى ترسد محبوبش در معرض آسيبى واقع شود اشفاق گوين