ه او در نظر دارد، همچنان كه (مساءت ) و بدى و زشتى عمل ، بر خلاف اين است ،
اشاره به معناى اينكه خداوند بر حسن عمل مى افزايد
و مـعـنـاى (زيـادتـر كـردن حـسـن عـمـل ) ايـن اسـت كـه جـهـات نـقـص آن را تـكـمـيـل كـنـد، و از ايـن بـاب اسـت زيـادتـر كـردن ثـواب عـمـل ، هـمـچنان كه در آيه (و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) و آيه (ليجزينهم اللّه احـسـن مـا عـمـلوا و يـزيـدهـم مـن فـضـله ) بـه هـر دو جـهـت نـظـر دارد، هـم تكميل نواقص ، و هم زيادى ثواب .
و معناى آيه مورد بحث اين است كه : هر كس حسنه اى به جاى آورد، ما با رفع نواقص آن و زيـادى اجر حسنى بر آن حسنه مى افزاييم كه خدا آمرزگار است و بدى ها را محو مى كند، و شكور است ، خوبى هاى عمل را از عاملش ظاهر و بر ملا مى سازد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از (حـسـنـه ) هـمـان مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت ، و مـؤ يـد ايـن احـتـمـال روايـاتـى اسـت كـه از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام ) وارد شـده ، كـه آيـه (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا) - تـا چـهـار آيـه - در بـاره مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) نازل شده ، و لازمه اين تفسير آن است كه اين آيات در مدينه نازل شده و داراى يك سياق باشد. و قهرا مراد از حسنه از حيث انطباقش بر مـورد، هـمـان مـودت خـواهد بود، آن وقت آيه شريفه (ام يقولون افترى ...) اشاره خواهد بـود بـه سـخنى كه بعضى از منافقين كه قبول آيه قبلى برايشان گران مى آمده گفته انـد، و ايـن سـمپاشى را در بين مؤ منين كرده اند، چون در بين آنان افراد ساده لوحى بوده انـد كـه بـه سـخـنـان مـنـافـقين ترتيب اثر مى داده اند. و مراد از آيه سوم و چهارم كه مى فرمايد: (و هو الذى يقبل التوبه ) - تا آخر دو آيه - توبه همان مؤ منين ساده لوح خواهد بود، كه از قبول گفتار منافقين برگشته اند.
و در جـمـله (ان اللّه غـفـور شـكـور) التـفـاتـى از تـكـلم بـه غيبت به كار رفته ، چون قـبـل از ايـن جـمله خداى تعالى گوينده بود، مى فرمود ما چنين و چنان مى كنيم ، و در اينجا غـايـب حـسـاب شـده ، مـى فـرمـايـد خـدا غـفور و شكور است . و وجه اين التفات آن است كه خـواسـته به علت غفور و شكور بودن خود اشاره كند، و بفرمايد بدين جهت غفور و شكور است كه (اللّه ) است - عز اسمه .

ام يقولون افترى على اللّه كذبا... 

كـلمـه (ام ) مـنـقـطعه است ، و سياق كلام ، سياق توبيخ است ، و لازمه اش انكار اين معنا است كه آن جناب به دروغ چيزى را بر خدا افتراء ببندد.
(فـان يشا اللّه يختم على قلبك ) - (معناى جمله قبلى اين بود كه منافقين مى گويند: تو از پيش خود گفتى كه بايد به خويشاوندانت مودت بورزند)، و معناى اين جمله با كمك سـيـاق اين است كه : نه ، تو به خدا افتراء نبستى و دروغگو نيستى ، چون زمام هيچ امرى بـه دسـت تـو نـيـست تا بخواهى افترائى ببندى ، و آنچه مى گويى وحى است از ناحيه خـداى سـبـحـان ، بـدون اينكه خود تو دخالتى در آن داشته باشى ، بلكه زمام امر بسته بـه مـشـيت خداى تعالى است ، اگر خواست مهر بر دلت مى زند، و باب وحى را به رويت مى بندد، ولى او خواسته كه به تو وحى كند و حق را بيان نموده و سنت خود را اجراء كند، چـون سـنـت او چـنـيـن اسـت كـه هـمـواره بـا كـلمـات خـود باطل را محو و حق را محقق كند.
پـس ايـنكه فرمود: (فان يشا اللّه يختم على قلبك ) كنايه است از اينكه امر، به مشيت خـدا بـرمى گردد و ساحت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) منزه از اين است كه از پيش خود چيزى بگويد.
و ايـن مـعـنا - به طورى كه ملاحظه مى فرماييد - با سياق مناسب تر است ، بنابراين كـه گـفـتـيـم مراد از قربى ، قرابت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم )، و توبيخ متوجه به منافقين و بيماردلان است .
وجوه مختلف در معناى جمله (فان يشاء الله يختم على قلبك ) 
البـتـه مـفـسرين در معناى جمله مورد بحث وجوهى ديگر آورده اند كه بعضى از آنها از نظر شما مى گذرد:
1- زمـخـشرى در كشاف گفته : جمله (فان يشا اللّه يختم على قلبك ) معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد تو را از آنانى قرار مى دهد كه مهر بر دلهايشان زد، آن وقت است كه بر خدا افتراء خواهى بست ، چون كسى جز اين گونه افراد بر خدا افتراء نمى بندد.
آنـگـاه مـى گـويـد: ايـن اسـلوب كـلام ، افـتـراء بـسـتـن را از مـثـل پـيـامـبـر بـعيد مى شمارد و مى فهماند كه افتراء بستن چنين افرادى در بعيد بودن ، مثل شرك ورزيدن به خدا و داخل شدن در زمره كسانى است كه خدا بر دلهايشان مهر زده ، و مثالى كه مى توانيم براى اين طرز حرف زدن بياوريم ، اين است كه بعضى از افراد امين كه نسبت خيانت به او داده اند بگويد: مگر خدا دست از هدايتم برداشته و مرا تنها گذاشته و بـه خـودم واگـذار كـرده ، و مـگـر خـدا دلم را كـور كـرده . در ايـن مثال آن شخص امين نمى خواهد خذلان و كورى دل را براى خود اثبات كند، بلكه مى خواهد از ايـن كـه نـسـبت خيانت به او و به مثل او بدهند استبعاد نمايد و بفهماند كه دادن چنين نسبتى تهمتى است بس بزرگ .
2- بـعـضـى گـفـته اند: معناى اين جمله اين است كه اگر به اين فكر بيفتى كه بر خدا افـتـراء بـبـنـدى خـدا مـهـر بـر دلت خـواهـد زد و قـرآن را از يـادت خـواهـد بـرد، بـا ايـن حـال چـگـونـه مـى تـوانـى بـر خـدا افـتـراء بـبـندى . و اين جمله مى خواهد همان مطلبى را خـاطرنشان كند كه جمله (لئن اشركت ليحبطن عملك ) اگر شرك بورزى يقين بدان كه خداوند عملت را بى ثمر مى كند در مقام افاده آن است .
3- بـعـضـى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد قلب تو را با داروى صـبـر قوى مى كند تا در برابر آزار مشركين از پاى در نيايى ، و اگر مى گويند (او مفترى و ساحر است ) ناراحت نشوى .
اين سه وجه خالى از ضعف نيستند.
4- بـعـضى گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند همچنان كـه بـر دل كـفـار زده ، و ايـن خـود نـوعـى تـسـليـت اسـت بـراى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تا با مقايسه وضع خود با كفار متوجه نعمت خدا شود، و شكر خدا را به جاى آورد.
5- بـعـضـى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر به دلهاى كفار و زبان ايشان مى زند و عذابشان را زودرس مى كند. و اگر به جاى اينكه بفرمايد (اگر بخواهد مهر بر دلهاشان مى زند) فرمود: (اگر بخواهد مهر بر دلت مى زند) كه هم خـطـابـست و هم مفرد، در حقيقت براى اين بوده كه خواسته است روى سخن را متوجه گوينده (او بـر خـدا افـتـراء بسته كند)، و بفرمايد اى كه چنين گفته اى اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند.
(و يمح اللّه الباطل و يحق الحق بكلماته ) - تعبير به مضارع (يمحو: محو مى كند؛ و يـحـق : ثـابـت مـى كـنـد) بـراى اين است كه بر استمرار دلالت كند و بفهماند مساءله محو بـاطـل و احقاق حق سنتى است كه خداى تعالى آن را با كلمات خود جارى مى سازد. و منظور از (كلمات ) همان وحى است كه خداى تعالى به انبيائش مى كن