 خـود شـعـورى داشـتـه باشند، و به حكم آيه (و ما من دابه فى الارض و لا طائر يـطـيـر بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون ) همه جانداران داراى شعورى مخصوص به خود هستند.
توضيحى راجع به (قدير) بودن خداى تعالى 
كـلمـه (قدير) يكى از اسماء حسناى خداى تعالى است كه مركز همه قدرتها است . راغب مى گويد كلمه (قدرت ) هرگاه وصف انسان قرار گيرد نام هيئتى براى انسان است كه بـا آن مـى تـوانـد كـارى را كه مى خواهد انجام دهد. و چون خداى تعالى با آن وصف شود، مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد. ايـن كـلمـه تـنـهـا در مـورد خـداى تـعـالى بـطـور مـطـلق استعمال مى شود، و تنها در مورد او است كه مى توان بطور مطلق گفت (قادر) است ، و امـا غـير خداى تعالى محال است كسى قادر مطلق باشد، هر چند كه لفظ قادر بطور مطلق درباره آن اطلاق بشود. پس هر گاه بخواهيم غير خدا را قادر بخوانيم حق كلام اين است كه بـگـويـيـم فـلانـى قـادر بر فلان كار است . و اگر بگوييم فلانى قادر است ، صرف تـعـبـيـر اسـت و گـر نه معنايش مقيد است ، چون آن كس ، قادر بر كار معينى است ، نه قادر مـطـلق . و به همين جهت است كه غير از خدا احدى به اين صفت توصيف نمى شود، مگر آنكه به ضدش نيز توصيف مى شود، چون غير خدا هر كه را فرض كنيم به هر كارى كه قادر بـاشد، از كارهاى د يگر عاجز است ، تنها كسى كه بطور كلى عجز از او منتفى است و به هيچ وجه متصف به آن نمى شود، خداست .
و كـلمه (قدير) به معناى آن فاعلى است كه هر چه بخواهد مى كند، و بر مقتضاى حكمت هـم مـى كـنـد، نـه زائد بـر آن ، و نـه ناقص از آن ، و به همين جهت صحيح نيست كه غير از خداى تعالى كسى به اين صفت متصف شود: (انه على ما يشاء قدير او است كه بر هر چه بـخـواهـد قـديـر است ). كلمه (مقتدر) نيز قريب المعناى با كلمه قدير است و به همين مـعـنـا اسـت جـمـله (عـنـد مـليـك مـقـتـدر) چـيـزى كـه هـسـت در غـيـر خـداى تـعـالى هـم استعمال مى شود، و در غير خدا معنايش متكلف و مكتسب قدرت است ، يعنى كسى كه براى به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مى اندازد، و خود را قدرتمند وانمود مى كند.
و حـقـا خـوب مـعنا كرده ، چيزى كه هست در آنجا كه گفت (و چون خداى تعالى با آن وصف شـود مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد) پـيـداسـت كـه سـهـل انـگـارى نـمـوده ، چـون صـفـات ذاتـى خـداى تـعـالى از قـبـيـل حـيـات و عـلم و قـدرت مـعـانـى ايـجـابى هستند، نه سلبى براى اينكه عين ذاتند، و مـعـقـول نـيـسـت مـعـناى سلبى عين ذات باشد، مثلا معناى حيات ، نداشتن مرگ ، و معناى علم ، نـداشـتـن جـهل ، و معناى قدرت ، نداشتن عجز باشد اين عقيده صابئين است ، و لازمه اش اين است كه ذات خدا خالى از صفات كمال باشد.
پس حق مطلب اين است كه معناى قدرت در خداى تعالى نيز قدرت بر انجام هر كارى باشد كه اراده كرده ، و لازمه آن اين است كه مطلق عجز از ساحت او نفى شود.

و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير 

كلمه (مصيبت ) به معناى هر ناملايمى است كه به انسان برسد، گويى از راه دور به قصد آدمى حركت كرده تا به او رسيده است . و مراد از جمله (ما كسبت ايديكم ) گناهان و زشـتـى هـا اسـت . و مـعـنـاى جـمـله (و يعفوا عن كثير) اين است كه خداوند بسيارى از همان گناهان و زشتى هايتان را مى بخشايد.
خـطـاب در ايـن آيـه اجـتـمـاعـى و مـتـوجـه بـه جـامـعـه اسـت ، و مـانـنـد خـطـابـهـاى ديـگـر مـنـحـل بـه خـطـابهاى جزئى و به فرد فرد اجتماع نيست ، و لازمه اش اين است كه مراد از مـصـيـبـت هـم مـصـائب عـمـومـى و هـمـگـانـى از قـبـيـل قـحـطـى ، گـرانـى ، و بـا، زلزله و امثال آن باشد.
بـررسـى مـفـاد آيـه (و مـا اصـبكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم ....) كه وجود ارتباط بينگناهان و مصائب دنيوى را افاده مى كند
پـس مـراد آيـه ايـن شد: مصائب و ناملايماتى كه متوجه جامعه شما مى شود، همه به خاطر گـنـاهـانى است كه مرتكب مى شويد، و خدا از بسيارى از آن گناهان درمى گذرد و شما را به جرم آن نمى گيرد.
پـس آيـه شـريـفـه در معناى اين آيات است : (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايـدى النـاس ليـذيـقـهـم بـعـض الذى عـمـلوا لعـلهـم يـرجـعـون ). (و لو ان اهـل القـرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا). (ان اللّه لا يـغـيـر مـا بـقـوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) و آيات ديگرى كه همه دلالت دارد بر اينكه بين اعمال آدمى و نظام عالم ارتباطى خاص برقرار است . به طورى كه اگر جوامع بـشـرى عـقـائد و اعمال خود را بر طبق آنچه كه فطرت اقتضاء دارد وفق دهند، خيرات به سـويـشـان سرازير و دره اى بركات برويشان باز مى شود، و اگر در اين دو مرحله به فساد بگرايند، زمين و آسمان هم تباه مى شود، و زندگيشان را تباه مى كند.
ايـن آن حـقيقتى است كه سنت الهى اقتضاى آن را دارد، مگر آنكه باز هم پاى سنت ديگر به ميان آيد، همان سنت كه گفتيم حاكم بر سنت رزق است ، يعنى سنت امتحان و استدراج و املاء كـه در ايـن صـورت وضع صورتى ديگر به خود مى گيرد، (و به جاى چشاندن نمونه اى از آثـار سـوء اعمالشان ، نعمت را به سويشان سرازير مى كند، تا به طور كلى با فـسـاد خـو بـگـيـرنـد، و سـراسـر جـهـان بـراى نـابـوديـشـان يـك جـهـت شـده ، عـوامـل و اسـبـابـش بـراى مـنـقـرض سـاختن آنان بسيج شوند)، همچنان كه فرموده : (ثم بـدلنـا مكان السيئه الحسنه حتى عفوا و قالوا قدمس اباءنا الضراء و السراء فاخذنا هم بغته و هم لا يشعرون ).
ممكن هم هست خطاب در آيه منحل به خطابهاى جزئى و متوجه به فرد فرد بشر بشود، آن وقـت مـراد از (مـصـيـبـت ) نـامـلايـمـاتـى اسـت كـه مـتـوجـه جـان و مـال و فـرزنـد و عرض تك تك افراد مى شود و ناشى از گناهانى است كه هر كس خودش مرتكب شده ، و خدا از بسيارى از آن گناهان درمى گذرد.
سه مطلبى كه از سياق آيه شريفه بدست مى آيد 
و بـه هـر حـال چـه خـطـاب عـمـومـى غـيـر مـنـحـل بـاشـد، و چـه عـمـومـى مـنـحـل ، از سـيـاق بـر مـى آيـد كـه اولا مـؤ مـن و كـافـر را يـكـسـان شـامل مى شود، و مؤ يد اين معنا آيه بعدى است كه بطور مسلم متوجه مؤ من و كافر است . و ثـانـيـا مـراد از جـمـله (مـا كسبت ايدى الناس ) تنها گناهان و زشتى ها است ، نه تمامى اعـمـال چـه خـوب و چـه بـد. و ثـالثا مراد از مصائبى كه به انسانها مى رسد آثار سوء دنيايى اعمال است ، آثارى كه بين آنها و آن اعمال ارتباط و تداعى خاصى است ، نه جزاى آخرتى اعمال .
بـا اين بيان اولا جواب يك شبهه در خصوص آيه شريفه ، داده مى شود. و ثانيا تفسيرى كه بعضى در باره آيه كرده اند رد مى شود.
امـا شـبـهـه اى كـه شـده اين است كه بعضى گفته اند: اگر منظور از مصائب عموم مصيبتها بـاشـد، ايـن عـمـومـيـت بـا مصائبى كه انبياء (عليهم السلام ) با آن مواجه شدند منتفى مى شـود، چـون انـبـيـاء (عليهم السلام ) معصوم بودند و گناهى نداشتند تا مستوجب آن مصائب گردند، و همچنين اطف