ز زيد بن على ، از پدران بزرگوارش از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت آورده كـه فـرمـود: مـردى نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـد و عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! مـن بـرده اى داشتم ، پدرم مثل اين كه بخواهد به من ضررى برساند برده مـرا آزاد كـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) فـرمـود: تـو و هـر چـه مـال دارى بـخششى هستى كه خداى تعالى به پدرت كرده ، تو تيرى هستى از تيردان او (يـهـب لمـن يـشـاء انـاثـا و يـهـب لمـن يـشـاء الذكـور او يـزوجـهـم ذكـرانـا و انـاثـا و يجعل من يشاء عقيما) پس عتق كردن پدرت نافذ و صحيح است . آرى ، پدر تو مى تواند از مـال تـو و حـتـى از بـدن تـو بـهـره بـگـيـرد، ولى تـو نـه مـى تـوانـى از مال او بردارى ، و نه از بدن او استفاده بكنى ، مگر به اذن او.
مـؤ لف : ايـن مـعـنا از حضرت رضا (عليه السلام ) در جواب چند مساءله كه محمد بن سنان پـرسـيـده نـيـز روايـت شـده ، و روايـتـش را صـاحـب كـتـاب عـلل الشـرايـع آورده . و نـيـز از طـرق اهـل سـنـت از عـايـشـه از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نقل شده است .وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ (51)‏ 
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (52) 
صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ (53)

ترجمه آيات

و هيچ بشرى را نشايد كه خدا با او تكلم كند، مگر به طريق وحى ، و يا از وراء حجاب ، و يـا آنـكـه رسولى بفرستد پس به اذن خود هر چه مى خواهد به او وحى كند كه خدا بلند مرتبه فرزانه است (51).
و هـمـيـنـطـور مـا روحى از امر خود را به سويت وحى كرديم ، و گر نه تو نه مى دانستى كتاب چيست ، و نه مى توانستى ايمان چيست ، و ليكن ما آن را نورى كرديم تا به وسيله آن هر كه از بندگانمان را خواستيم هدايت كنيم ، و تو به يقين به سوى صراط مستقيم هدايت مى كنى (52).
صـراط خـدايـى كـه آنـچـه در آسـمـانـهـا و آنـچـه در زمـين است ملك او است ، آگاه باش كه بازگشت همه امور به خدا است (53).

بيان آيات

اين آيات آخرين فصلى است كه خداى سبحان در اين سوره در باره وحى و تعريف آن بيان نموده ، و در اين فصل وحى و سخن گفتن خدا با بندگانش را به سه قسمت تقسيم مى كند: يـا بـه وسـيـله وحـى ، يـا از پـس پـرده و حـجـاب ، و يـا بـه وسـيـله ارسـال رسـول كـه بـه اذن خـود هـر چـه بـخـواهـد بـه آن رسـول وحـى مـى كـنـد. آنـگـاه مـى فـرمـايـد: پـيـامـهـاى خـود را بـه ايـن طـريـق بـر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وحى مى كند، و آنچه از ناحيه خداى تعالى به آن جناب وحى شده قبل از وحى در نفس آن جناب سابقه نداشته ، يعنى آن جناب به هيچ يك از مـعارفى كه به وى وحى شده قبلا آگاهى نداشت و اين وحى است كه نورى است الهى ، و خـداى تـعـالى هـر يـك از بندگان خود را بخواهد به اين هدايت اختصاص مى دهد، و او را مـورد وحـى خـود قـرار مـى دهـد، و بـه دنـبـالش هـر يـك از بـنـدگان را بخواهد به وسيله پيامبرش و به اذن خود هدايت مى فرمايد.

و مـا كـان لبـشـر ان يـكـلمـه اللّه الا وحـيـا او مـن وراء حـجـاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء... 

در سابق در جلد دوم اين كتاب پيرامون معناى سخن گفتن خدا بحث كرديم ، و در آنجا گفتيم كـه اطـلاق لفـظ كـلام خـدا بـر قـرآن كـريـم كـه فـعـل خـاصـى از خدا است ، اطلاق حقيقى يا مجازى است ، و اين اطلاق به هر جور كه باشد در قـرآن كـريـم آمـده ، از آن جـمـله فـرمـوده : (يـا مـوسـى انـى اصـطـفـيـتـك عـلى النـاس بـرسـالاتـى و بـكلامى ) و نيز فرموده : (و كلم اللّه موسى تكليما) و وحيى هم كه انبياء (عليهم السلام ) از خداى تعالى مى گيرند، از مصاديق كلام است .
و بـنابراين ، ديگر جهت ندارد كه استثناء (الا وحيا) را استثنايى منقطع بگيريم ، چون وحـى و دو قـسـم بـعـد از آن يـعـنـى تـكـلم از وراء حـجـاب و ارسـال رسـول ، هر سه از مصاديق تكلم خداست - البته مصداق اعم از حقيقى و مجازى - پـس هـر سـه نـوع تـكـلمـى كـه در ايـن آيه ذكر شده ، يعنى وحى و تكلم از وراء حجاب و ارسال رسول ، نوعى از تكلم با بشر است .
و بنابراين كلمه (وحيا) با در نظر داشتن اينكه به گفته راغب به معناى اشاره سريع است ، مفعول مطلق نوعى است . و همچنين آن دو قسم ديگر در معناى مصدر نوعى است
اقـسـام سـه گـانـه وحـى در آيـه شـريـفه (و ما كان لبشران يكلمه الله الاوحيا او من وراءحجاب او...)
و مـعـنـاى آيـه اين است كه : هيچ بشرى در اين مقام قرار نمى گيرد كه خدا با او تكلم كند بـه نـوعـى از انـواع تـكـلم مـگـر بـه يـكـى از ايـن سـه نـوع ، اول ايـنـكـه به نوعى به او وحى كند، دوم اينكه از وراء حجاب با او سخن گويد، و سوم اينكه رسولى بفرستد، و به اذن خود هر چه مى خواهد وحى كند.
نـكـتـه ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه اين سه قسم را با كلمه او عطف به يكديگر كـرده ، و ظاهر اين كلمه آن است كه سه قسم مذكور با هم فرق دارند، و بايد هم همين طور باشد، چون مى بينيم دو قسم اخير را مقيد به قيدى كرده . يكى را مقيد به حجاب و ديگرى را بـه رسـول . ولى اولى را به هيچ قيدى مقيد ننموده . و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از قسم اول سخن گفتن خفى باشد، سخن گفتنى كه هيچ واسطه اى بين خدا و طرف مقابلش نـبـاشـد. و امـا دو قـسم ديگر به خاطر اين كه قيدى زائد در آن آمده كه يا حجاب است و يا رسـولى كـه به وى وحى مى شود، سخن گفتنى است كه با واسطه انجام مى شود. چيزى كـه هـسـت در يـكـى واسـطـه رسـول اسـت كـه وحى را از مبداء وحى گرفته به پيامبر مى رسـانـد، و در ديگرى آن واسطه حجاب است ، كه خودش رساننده وحى نيست ، ولى وحى از ماوراى آن صورت مى گيرد.
پـس تـا ايـنـجـا خـلاصـه گـفـتـار ايـن شـد كـه قـسـم سـوم ، يـعـنـى (اءو يـرسـل رسـولا فـى وحـى بـاذنـه مـا يـشـاء) عـبـارت اسـت از وحـى بـه تـوسـط رسـول - كـه همان فرشته وحى است - پيام خدا نخست به او داده مى شود و او هر چه را خـداى سـبـحـان اذن داده باشد به پيامبر وحى مى كند، همچنان كه قرآن كريم در اين باره فـرمـوده : (نـزل بـه الروح الامـيـن عـلى قـلبـك ) و نـيـز فـرمـوده : (قـل مـن كـان عـدوا لجـبـريـل فـانـه نـزله عـلى قـلبـك بـاذن اللّه ) و در عـيـن حال وحى كننده خداى سبحان است ، همچنان كه فرموده : (بما اوحينا اليك هذا القرآن ).
و امـا ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از رسـول در جـمـله (او يـرسـل رسـولا فـيـوحـى بـاذنـه مـا يـشـاء) رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) اس