 كه وحى را به مردم مى رساند، درست نيست ، زيـرا بـا جـمـله (يـوحـى ) نـمـى سـازد، چـون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پيام خدا را به مردم ابلاغ مى كند نه وحى را، و معقول نيست كه تبليغ را وحى بخوانند.
وحى با واسطه قسم دوم وحى 
و نـيز خلاصه گفتار اين شد كه قسم دوم از وحى ، يعنى (او من وراء حجاب )، وحى با واسـطـه اسـت ، و واسـطـه اش هـمان حجاب است . چيزى كه هست اين واسطه مانند واسطه در قـسم سوم خودش وحى نمى كند، بلكه تنها وحى از ماوراى آن آغاز مى شود، و آغاز شدنش را از كلمه (من ) كه براى ابتداء است استفاده مى كنيم .
و كلمه (وراء) در اينجا به معناى پشت نيست ، بلكه به معناى بيرون هر چيزى است كه مـحـيط به آن چيز است ، به شهادت كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (و اللّه من ورائهم محيط) و اين قسم تكلم (تكلم از ماوراى حجاب ) مانند تكلم خداى تعالى با موسى در كوه طـور اسـت كه در باره اش فرموده : (فلما اتيها نودى من شاطى الواد الايمن فى البقعه المـبـاركـه مـن الشـجـره ) و نـيز از همين قسم است وحى هايى كه در عالم رؤ يا به انبياء (عليهم السلام ) مى شده .
و قـسـم اول از تـكلم تكلمى است كه خداى تعالى با پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله وسـلّم ) و بـدون واسـطـه جـبـرئيـل مـى كـرد كـه در آن نـه رسول ملكى ، يعنى جبرئيل ، واسطه بود، و نه هيچ گونه حجابى كه فرض شود.
و چـون وحـى در تمامى اين اقسام مختلف منتسب به خداى تعالى است ، لذا مى توان وحى را بطور مطلق به خداى تعالى نسبت داد و مستند به او كرد. ساده تر بگويم : مى توان در هـر سـه قـسـم از وحى گفت خدا چنين وحى كرده ، بدون قيدى كه معين كند منظور كدام يك از اقـسـام وحى است . و به همين عنايت است كه تمامى اقسام وحى در كلام خداى تعالى به خدا مـسـتـنـد شده ، و فرموده : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ) و نيز فرموده : (و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم ).
ايـن مـطـالب كـه در تفسير آيه مورد بحث آورديم ، مطالبى بود كه با كمك سياق از آيه استفاده نموديم ، ولى مفسرين در تفسير آن بحث هايى دامنه دار و مشاجره هاى طولانى كرده اند كه ما از اشتغال به گفتگوى در باره آن صرفنظر كرديم ، و خواننده خود مى تواند به تفاسير مفصل مراجعه نمايد.
اشاره به وجه تعليل نزول وحى از جانب خداوند به اينكه او (على حكيم ) است 
(انـه عـلى حـكـيـم ) - ايـن جـمـله تعليلى است براى مضمون آيه شريفه ، مى فرمايد خـداى تـعـالى به خاطر علو مقامى كه از خلق و نظام حاكم در آن دارد، بزرگتر از آن است كـه مـانـنـد خلق كه با هم گفتگو مى كنند با خلق خود گفتگو كند، و به خاطر علو مقامش و حـكـمتش ‍ راه وحى را براى سخن گفتن با خلق اختيار كرده و اين بدان جهت است كه هدايت هر نـوعـى از مـخـلوقـات بـه سـوى سـعـادت خـاص ‍ خودش كار خدا است ، همانطور كه خودش فرموده : (الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) و نيز فرموده : (و على اللّه قصد چ ) و سـعـادت انـسان كه راه سعادت خود را به وسيله علم و شعور طى مى كند اين است كه سعادت او را به او اعلام بدارد و او را به سنتى كه خود در زندگى انسانها جارى مى كند راهـنـمـايـى فـرمـايـد، تـا انـسـانـهـا بـه آن بـرسـنـد، و در ايـن راهـنـمـايـى تـنـها دلالت عـقـل كـافـى نيست ، چون عقل همان طور كه گاهى راه را نشان مى دهد، گاهى هم به خطا مى رود، و به همين جهت خداى سب حان طريق وحى را برگزيد كه از هر خطايى مصون است . و مـا در بـيـان ايـن حـجـت در چـنـد جـا از ايـن كـتـاب بـحـث مفصل كرده ايم .
تـــوضـــيـح آيـه : (و كـذلك اوحينا اليك روحا من امرنا...) و بيان مراد از (روح ) ووحى آن 

و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان .... 

از ظاهر سياق برمى آيد كه كلمه (كذلك ) اشاره باشد به آنچه در آيه قبلى بود كه وحـى را بـه سـه قـسمت تقسيم مى نمود. روايات بسيارى هم اين ظهور را تاءييد مى كنند، چـون در آن روايـات آمـده كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) همانطور كه با وساطت جبرئيل - كه قسم سوم از وحى است - وحى الهى را مى گرفت ، همچنين گاهى در خـواب - كـه از مصاديق قسم دوم است - آن را دريافت مى كرد، و گاهى هم بدون واسطه آن را تلقى مى فرمود كه همان قسم اول است .
ولى بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: كلمه مذكور اشاره به مطلق وحيى است كه بر انبياء نـازل مـى شـده . البـته اگر مراد از روح جبرئيل امين ، و يا (روح ) امرى باشد - كه بيانش مى آيد - بايد همين معنا را قبول كرد.
و مراد از اينكه فرمود: وحى كرديم به تو روحى را - به طورى كه گفته اند - همان وحـى قـرآن اسـت ، و صاحبان اين قول جمله (و لكن جعلناه نورا...) را مؤ يد گفتار خود گرفته ، و گفته اند: به همين جهت بايد بگوييم مراد از روح ، قرآن است .
ليـكـن دو اشـكـال بـر ايـن تفسير متوجه است : اول اينكه هيچ شكى نيست در اين كه كلام در سـياق بيان اين حقيقت است كه : اى پيامبر آنچه از معارف و شرايع كه هم خودت دارى و هم مردم را به سوى آن دعوت مى كنى از خود تو نيست ، و تو چنان نبودى كه از پيش ‍ خودت آنـهـا را دريـابـى ، و به علم خودت كشف كنى ، بلكه هر چه از اين مقوله دارى از ناحيه ما اسـت كـه به وسيله وحى بر تو نازل كرديم در اين معنا هيچ شكى نيست ، و بنابراين كه سـيـاق كلام سياق افاده اين معنا باشد اگر مراد از وحى كه وحى شده قرآن مى بود بايد در جـمـله (مـا كـنـت تـدرى ما الكتاب و لا الايمان ) تنها به ذكر كتاب اكتفاء مى فرمود، چـون مـراد از كـتـاب قـرآن اسـت ، و ديـگـر حـاجـتـى بـه ذكـر ايمان نبود، چون گفتن قرآن شامل ايمان هم مى شد.

اشكال دوم : قيد (من اءمرنا) چه وجهى دارد؟! 
اشـكـال دوم ايـنكه هر چند كه ممكن است قرآن را روح ناميد به اعتبار اينكه دلها را با هدايت خـود زنـده مـى كند، همچنان كه خودش ‍ فرموده : (اذا دعاكم لما يحييكم ) و نيز فرموده : (او مـن كـان مـيـتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) و ليكن در آيه مورد بـحـث ديـگـر وجـهـى نـدارد كه آن را مقيد به قيد (من امرنا) كند، با اينكه از ظاهر كلام خـداى تـعـالى بـرمـى آيـد كـه روح از امـر خـداسـت ، خـلقـى اسـت از عـالم عـلوى كه همراه فـرشـتـگـان در هـنـگـام نـازل شـدن آنـهـا مـى بـاشـد، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (تـنـزل المـلئكـه و الروح فـيـهـا بـاذن ربـهـم مـن كـل امـر) و نـيـز فـرمـوده : (يـوم يـقـوم الروح و المـلئكـه صـفـا) و بـاز فـرمـوده : (قـل الروح مـن امـر ربـى ) و نـيز فرموده : (و ايدناه بروح القدس ) و نيز در جاى ديـگـر جـبـرئيـل را روح الامـيـن و نـيـز روح القـدس خـوانـده ، فـرمـوده : (نزل به الروح الامين و قل نزله روح القدس من ربك ).
مـمـكـن اسـت از اشـكـال اول جـواب داده شـود بـه اينكه مقتضاى مقام هر چند همين بود كه به ذكر كتاب اكتفاء كند و ديـگـر نـام ايـمـان را بـه مـيـان نـيـاورد، و ليـكـن از آنـجـايـى كـه ايـمـان رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به جزئياتى كه ا