 معارف و شرايع در كتاب هـسـت ، از لوازم نـزول كـتـاب و غـير منفك از آن است و از آثار حسنه آن است ، لذا جا دارد كه ايـمـان را هـم بـا كـتاب ذكر كند، پس در حقيقت معناى آيه چنين مى شود (ما اين چنين كتابى بـر تـو نـازل كـرديـم كـه تو خودت نه كتابى مى دانستى چيست ، و نه از ايمان و آثار حسنه اى كه در دلت از آن كتاب مى يابى اطلاعى داشتى ).
پاسخ اشكال دوم 
و نـيـز مـمـكـن اسـت از اشـكـال دومـى پاسخ داده شود به اينكه : هر چند معهود از كلام خداى تـعـالى در مـعـناى روح همين است كه گفته شد، و ليكن در آيه مورد بحث هم اگر بخواهيم روح را بـر هـمـيـن مـعـنـا حـمـل كـنـيـم و بـگـويـيـم : مـنـظـور، روح امـرى و يـا جبرئيل است ، باعث مى شود كه كلمه (اوحينا) را به معناى (ارسلنا) بگيريم (و آيه را چـنـيـن مـعـنـا كنيم : ما اين چنين فرستاديم به سويت روحى را از امر خود)، چون روح به مـعـناى روح امرى و يا جبرئيل چيزى نيست كه قابل وحى باشد (و معنا ندارد مثلا بگوييم ما ايـن چـنـيـن فـرشته اى را به سوى تو وحى كرديم ). پس هيچ چاره اى نداريم مگر اينكه بـگـويـيـم مـراد از وحى كردن ارسال و فرستادن است ، و اين هم خيلى بعيد و ناجور است . پـس آسـان تـر هـمـين است كه بگوييم روح به معناى قرآن است نه اينكه ايحاء به معناى ارسـال بـاشـد. ولى بـا كـمـى دقـت مـعـلوم مـى شـود كـه نـه جـواب اول درست است ، و نه جواب دوم .
بـعضى ديگر از مفسرين گفته اند: مراد از روح همان روح امرى است ، كه هميشه با ملائكه وحـى بـر انـبـيـاء نـازل مـى شـود، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده : (ينزل الملئكه بالروح من امره على من يشاء من عباده ان انذروا9)، پس مراد از وحى كردن روح به سوى پيغمبر نازل كردن روح است بر آن جناب .
مـمـكـن اسـت بـراى تـوجـيـه ايـن وجـه و ايـنـكـه چـرا از (انـزال ) بـه (وحـى كردن ) تعبير كرده ، بگوييم : چون كلمه (امر) به طورى كـه آيـه (انـما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن ) بيان كرده ، عبارت است از كلمه خدا، و روح هـم از امـر خـدا و از كـلمـات خـداسـت ، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده : (قـل الروح من امر ربى )، پس روح كلمه خدا است ، و آيه (انما المسيح عيسى بن مريم رسـول اللّه و كـلمـتـه القـيـهـا الى مـريـم و روح مـنـه ) نـيـز مـصـدق ايـن مـعـنـا اسـت ، و نـازل كـردن كـلمـه خـود تـكـليـم و سـخـن گـفـتـن اسـت ، پـس چـه عـيـبـى دارد كـه از انـزال روح بـه ايـحـاء و وحـى كـردن تـعـبـيـر كـنـد، بـا اينكه انبياء (عليهم السلام ) در اعـمـالشـان مؤ يد به روح القدسند، و به وسيله همين روح است كه شرايع به آنان وحى مـى شود همان طور كه فرموده : (و ايدناه بروح القدس ). و در تفسير آيه (و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتاء الزكوه ) نيز به اين معنا اشاره كرديم .
مـمـكـن هـم هـسـت ايـن اشـكـال را كـه چـرا از انـزال و يـا ارسـال تعبير به ايحاء كرده اينطور از ميان ببريم كه كلمه (روحا) منصوب به نزع خافض است و ضمير (جعلناه ) هم به قرآن بر مى گردد، گو اينكه كلمه (قرآن ) قـبـلا ذكـر نـشـده بـود تـا ضمير به آن برگردد، ولى از زمينه كلام و يا از (كلمه ) كتاب فهميده مى شود آن وقت معنا چنين مى شود: (ما اين چنين قرآن را با روحى از خود به تو وحى كرديم تو خودت نه كتاب مى دانستى چيست و نه ايمان ، و ليكن ما قرآن - و يا كـتـاب - را نـورى قـرار داديـم ...) ولى مـن هـيـچ مـفـسرى را نديده ام كه آيه را اينطور توجيه كرده باشد.
مـعـنـاى ايـنكه فرمود: (تو - قبل از نزول وحى - كتاب و ايمان را نمى شناختى ) وجمع آن با اينكه رسول الله (ص ) قبل از بعثت هم ايمان داشته است 
(مـا كـنـت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ) - قبلا گفتيم كه آيه شريفه در مقام بيان اين مـعنا است كه آنچه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دارد، و مردم را هم بسويش مى خـوانـد، هـمـه از نـاحـيـه خـداى سبحان است ، نه از ناحيه خودش ، و آنچه خدا به وى موهبت فـرموده به وسيله وحى بعد از نبوت بوده . بنابراين مراد از اين كه مى فرمايد: (تو خـودت درايـت و فـهـم حقايق كتاب را نداشتى ) اين است كه معارف جزئى عقايد و شرايع عـمـليـش را كـه در كـتـاب آمده خودت قبلا نمى دانستى . و درست هم هست ، براى اينكه خداى تعالى بعد از نبوت و وحى علم به اين جزئيات را به او داد. و مراد از اينكه فرمود: (و تـو نـمـى دانـسـتـى ايـمـان چيست اين است كه تو واجد ايمان و التزام تفصيلى به يك يك مـعـارف حـقـه و اعـمـال صـالح نـبـودى . و اگـر بـپـرسـى چـرا ايـمـان را بـه اعـمـال صـالح تـفـسـيـر كـردى ؟ مـى گـويـيـم در قـرآن كـريـم ايـن استعمال آمده ، و فرموده : (و ما كان اللّه ليضيع ايمانكم ).
پس معناى آيه چنين مى شود: تو قبل از وحى روح ، علمى به كتاب و معارف و شرايعى كه در آن اسـت نـداشـتـى ، و مـتصف به اين ايمان كه بعد از وحى دارا شدى نبودى ، و ايمان و التـزام به يك يك عقايد و اعمال دينى نداشتى . و بنابراين آيه مورد بحث منافات ندارد با اينكه آن جناب قبل از بعثت هم ايمان به خدا داشته باشد و اعمالش همه صالح باشد، چـون آنچه در اين آيه نفى شده علم به تفاصيل و جزئيات معارفى است كه در كتاب آمده ، و نـيـز التـزام اعـتـقـادى و عـملى به آن معارف ، معلوم است كه نفى علم و التزام تفصيلى ملازم با نفى التزام اجمالى به ايمان به خدا و خضوع در برابر حق نيست .
بـا ايـن بـيـان ، اسـتـدلالى كـه بـعـضـى بـه ايـن آيـه كـرده انـد كـه (رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قـبـل از بـعـثـت ايـمـان نـداشـتـه ) رد مـى شود. و نيز ديگر محلى براى آن حرفى كه از بـعـضـى نـقـل شـده كـه (رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قبل از بعثت هم تمامى كمالات علمى و عملى بعد از بعثت را داشته ) باقى نمى ماند، چون با ظاهر آيه كه مى فرمايد: (تو قبلا نمى دانستى كتاب و ايمان چيست ) منافات دارد.
و جاى هيچ شكى نيست كه حال رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قـبـل از بـعـثـت بـا حـال آن جـنـاب در بـعـد از بـعـثـت فرق داشته ، آيه شريفه هم به همين فرق داشتن اشاره نـمـوده ، مـى فـرمايد: آنچه بعد از نبوت دارا شد خداى تعالى از طريق وحى به او داد، و خودش در آن دخالتى نداشته .
تصديق رسالت و ايمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم 
(و لكـن جـعـلنـاه نـورا نهدى به من نشاء من عبادنا) - ضمير در كلمه (جعلناه ) به روح بـرمـى گردد. و مراد از اينكه فرمود (من نشاء) در فرضى كه مراد از روح قرآن باشد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مؤ منين به آن جناب خواهد بود، چون همه آنان از نور قرآن بهره مند شده و اهتداء مى يابند.
ايـن در صـورتـى است كه بگوييم مراد از كلمه (روح ) قرآن باشد، و اما اگر مراد از آن ، روح امرى باشد، در آن صورت مراد از كلمه (من نشاء) تمامى انبياء و گروندگان از امت هايشان خواهد بود، چون خداى تعالى به وسيله وحى اين روح به انبياء دو كار انجام داده ، يـكى اينكه انبياء و امت هاى ايشان را به 