شد كه چون ديده مردم اسرافگر از تهديد (فـاهـلكـنـا) عـبرت نمى گيرند، روى سخن را كه تاكنون با خود اسرافگران بود از آنـان بـرگـردانيده و متوجه رسول خود كرده ، تا هم تعريضى به آنها كرده باشد و هم زمـيـنـه را بـراى جمله (و مضى مثل الاولين ) فراهم نموده باشد. مؤ يد آن جمله (و لئن سالتهم ) است كه خطاب را متوجه رسول خود كرده .

و در نـتـيـجـه مـعـنـاى آيـه چـنـين مى شود: ما اقوامى نيرومندتر از ايشان را هلاك كرديم . و داسـتـان آن گـذشـتـگـان در سـوره هـايـى كـه قـبـل از ايـن سـوره نازل شد گذشت كه چگونه كيفر استهزاى خود را ديدند.

و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم 

در ايـن آيه و آيات بعدش - تا شش آيه - بر ربوبيت خداى تعالى و يگانگى اش در ربـوبـيـت احـتـجاج شده ، و اشاره اى هم به مساءله معاد شده و اعترافشان را به اينكه خدا خـالق هـر چـيـز اسـت سـندى قرار داده بر بطلان اسرافگريشان ، و گوشه هايى از كار خـلقـت را - مـانـنـد: او اسـت كـه زمـيـن را گـهـواره خلق كرده ، و در آن راههايى قرار داده و بـارانـهـايـى نـازل مـى كـنـد - كـه در عـيـن حـال تـدبـيـر امـور بـنـدگـان هـم هـسـت دليل قرار مى دهد بر اينكه پس غير از خدا مالك و مدبرى براى امور خلق نيست ، پس تنها رب او است و غير او ربى نيست .
احـتـجـاج بـر ربـوبـيـت و يـگـانـگـى خداى تعالى با ذكر بخشى از آيات تكوينى او 
و بـا ايـن بـيـان روشـن مى گردد كه آيه مورد بحث مقدمه و زمينه چينى است براى مضمون آيات بعد - و همانطور كه گفتيم - بر ربوبيت و يگانگى خدا در آن احتجاج مى كند. و در ايـن كـتـاب مـكـرر گـذشـت كه وثنيت منكر اين معنا نيست كه صنع و ايجاد تنها كار خداى تعالى است ، بلكه تنها تدبير را مستند به غير خدا مى كند.

الذى جعل لكم الارض مهدا و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون 

يعنى : خدا آن كسى است كه زمين را براى شما طورى آفريد كه در دامن آن پرورش يابيد، آن طـور كه اطفال در گهواره تربيت شده و نشو و نما مى كنند، و برايتان در زمين راه ها و بـزرگـراه هـايـى درسـت كـرد تـا به وسيله آنها به سوى مقاصد خود راه يافته و هدايت شويد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه اند معناى (لعلكم تهتدون ) اين است كه : شايد شما به معرفت خدا و توحيد در عبادتش راه يابيد.
ولى معناى اول روشن تر است .
در ايـن آيـه شـريـفـه بـعـد از التـفـاتـى كـه در دو آيـه قـبـل از خطاب به غيبت شده بود، دوباره التفاتى از غيبت به خطاب شده ، و بعد از آنكه در دو آيـه قـبـل مـردم غـايـب فـرض شـده بـودنـد و روى سـخـن را مـتـوجـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) كـرده بـود، در ايـن آيه دوباره روى سخن را متوجه مردم كرده ، همچنان كه در آغاز سوره هم متوجه ايشان بود.
و بـعـيـد نيست وجه آن ، عنايتى باشد كه به اين نكته داشته كه از مشركين اين اعتراف را بـگـيـرد كـه غـيـر از خـدا خالقى نيست . آنگاه اين معنا را ضميمه آن كند كه تدبير نيز از خلقت است ، و نتيجه بگيرد كه مرام وثنيت كه مرام شما مخاطبين است داراى تناقض است ، از يكسو خالق را منحصرا خدا مى دانيد، و از سوى ديگر از نادانى خود تدبير را كار غير خدا مى دانيد.

و الذين نزل من السماء ماء بقدر فانشرنا به بلده ميتا كذلك تخرجون 

در ايـن آيـه شـريـفـه ، نـازل كـردن آب از آسمان را مقيد كرده به قيد (قدر) تا اشاره كـرده بـاشـد بـه اينكه نازل شدن باران عبث و بى حساب نيست ، بلكه از اراده و تدبير خـدا نـاشـى مـى شـود. و كلمه (انشرنا) ماضى ، از مصدر (انشار) و به معناى احياء اسـت . و كـلمه (ميتا) مخفف ميت - با تشديد - است . و اگر كلمه (بلده ) را با كلمه (مـيـت ) توصيف كرده و فرموده (شهرى مرده ) تنها بدين اعتبار است كه شهر براى خـود مـكانى است ، چون همان طور كه زراعت مرده و زنده دارد، شهر را هم مى توان متصف به اين دو صفت كرد، چون گفتيم شهر نيز مكان و سرزمينى است .
در اين آيه در آغاز، خداى تعالى غايب فرض شده بود، مى فرمود (خدا آن كسى است كه آبى از آسمان به اندازه نازل كرد) و سپس متكلم با غير فرض شده و فرمود: (پس ما بـه وسـيـله آن آب شهرى مرده را زنده كرديم ) و اين التفات صرفا براى اين است كه عنايت خود را به زنده كردن مكان هاى مرده اظهار بدارد.
و بـعـد از آنـكـه بـا نـازل كـردن آب بـه انـدازه ، و زنـده كـردن شـهـرى مـرده ، اسـتـدلال كـرد بـر خـلقـت و تـدبـيـر خـود، در آخـر نـتـيـجـه ديـگـرى هـم از ايـن اسـتـدلال گـرفـت ، نـتـيـجه اى كه توحيد تمام نمى شود مگر به آن . و آن عبارت است از مساءله معاد، يعنى برگشتن همه به سوى خدا: (و كذلك تخرجون ) يعنى همانطور كه شـهـرى مـرده را زنـده مـى كـنـد، هـمـينطور شما هم از قبورتان سر برمى داريد و زنده مى شويد.
بـعـضى از مفسرين گفته اند: اگر از روياندن گياهان تعبير كرد به (انشار) - كه در واقـع بـه مـعـناى احياى مردگان است - و از احياى مردگان هم تعبير كرد به (اخراج ) بـراى ايـن اسـت كه در اولى روياندن را امرى عظيم نشان دهد، و در دومى مساءله بعث و مـعـاد را كـارى آسـان جـلوه داده بـاشـد تـا در نـتـيـجـه هـم سـنـن استدلال را ارج نهاده باشد، و هم راه قياس را روشن تر ساخته باشد.

و الذى خلق الازواج كلها و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون 

بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: مراد از (ازواج )، اصناف موجودات از نر و ماده و سياه و سـفـيـد و امثال آن است . بعضى ديگر گفته اند: مراد جفت از هر چيز است ، چون هر چيزى - به جز خداى تعالى - زوجى دارد، مانند: بالا و پايين ، چپ و راست ، ماده و نر.
(و جـعـل لكـم مـن الفـلك و الانعام ما تركبون ) - يعنى (تركبونه ) و برايتان از كشتى و چارپايان چيزهايى قرار داد كه سوارش ‍ شويد. كلمه (تركبون ) از (ركوب ) اسـت كـه وقـتـى در مـورد حـيـوانـات يـعـنـى اسـب و شـتـر و امثال آن استعمال شود، به خودى خود متعدى مى گردد، و مى گوييم (ركبت الفرس ) و چـون در مـورد كـشـتـى و مـانند آن به كار مى رود، با كلمه (فى ) متعدى مى گردد، مى گوييم (ركب فيه ) همان طور كه در كلام خداى تعالى آمده : (و اذا ركبوا فى الفلك ) و اگـر در آيـه مـورد بـحـث كـه سـخن از كشتى هم به ميان آمده كلمه (فى ) نياورده براى اين است كه جانب انعام را غلبه داده باشد.

لتستووا على ظهوره ثم تذكروا نعمه ربكم اذا استويتم عليه و تقولوا... لمنقلبون 

(اسـتـواء بـر ظـهـر) بـه مـعـنـاى استقرار بر پشت حيوان ، و يا هر مركب ديگر است . و ضـمـير در كلمه (ظهوره ) به (ما) ى موصوله در جمله (ما تركبون ) و ضمير در جـمـله (اذا اسـتـويـتـم عـليـه ) نـيـز بـه هـمـان موصول برمى گردد، و در اين آيه جمله (لتـسـتـووا على ظهوره ) با آوردن كلمه (ظهور)، و جمله (استويتم ) عليه بدون آوردن كلمه (ظهور)، به يك معنا است ، چون هم مى توان گفت بر پشت حيوان سوار شدم ، و هم مى توان گفت بر حيوان سوار شدم .
مـــقـصـود از بـه يـاد آوردن نـعـمـت پـروردگـار پـس از سـوار شـدن بـر كـشـتـى هـا و چهارپايا