ـى ايـن سـخـن از ايـشـان سـخـنـى اسـت كـه جـز جـهـل اسـاسى ندارد، چون مغالطه اى است كه در آن بين اراده تكوينى و تشريعى خدا خلط كـرده انـد، و اولى را بـه جـاى دومـى گـرفـتـه انـد، چـون مـقـتـضـاى دليل مذكور اين است كه اراده اى تكوينى از خدا متعلق به عدم پرستش ملائكه نشده باشد و تـعـلق نـگرفتن چنين اراده اى به عدم پرستش آنان مستلزم آن نيست كه اراده تشريعى خدا هم بدان تعلق نگرفته باشد.
پـس از آنـجـايى كه خدا سبحان به اراده تكوينى اش نخواسته كه مشركين بت نپرستند و ملائكه را عبادت نكنند، خود اعتراف به اين است كه در اين كار اجبارى ندارند و همين كافى است كه در فعل و ترك شرك مختار باشند، و آنگاه اراده تشريعى خدا متوجه ايشان بشود، و از ايـشـان بخواهد كه تنها او را بپرستند، و برايش شريكى نگيرند، و اراده تشريعى تـخلفش از مراد محال نيست ، چون اراده اى است اعتبارى نه حقيقى ، اراده اى است كه تنها در شـرايـع و قـوانـيـن و تـكـاليـف مـولوى بـكار مى رود، و همان مقدار از حقيقت را دارا است كه عمل مورد اراده از مصلحت ، و عمل مورد نهى از مفسده دارا باشد.
از آنـچـه گـذشـت فـسـاد ايـن گـفـتـار روشـن مـى شـود كـه : استدلال مشركين مشتمل بر دو مقدمه است ، اول اينكه پرستيدن ملائكه به مشيت خداى تعالى اسـت ، و دوم ايـنـكـه همين مشيت مستلزم آن است كه ملائكه پرستى مورد رضايت خداى تعالى باشد، و مشركين در مقدمه اول درست گفته ، و در دومى به خطا رفته اند، چون نفهميده اند كـه مـشـيـت عـبـارت اسـت از تـرجـيـح بـعضى از ممكنات بر بعضى ديگر، هر چه مى خواهد باشد، بدون اينكه رضايت و عدم رضايت در هيچ طرف دخالت داشته باشد.
عـلت فـسـاد ايـن حـرف : مـضـمـون حـجت اين است كه مشيت خدا بر ترك عبادت ملائكه تعلق نـگـرفـتـه ، و تـعـلق نـگـرفـتـن مـشـيـت بـه تـرك ، مـسـتـلزم آن نـيـسـت كـه تـعـلق بـه فـعـل گـرفـتـه بـاشـد، بـلكه مستلزم اذن به آن است كه آن نيز عبارت است از عدم منع از فعل .
از سـوى ديـگـر از ظـاهـر كـلام مـفـسـر مـزبـور بـرمـى آيد كه اراده خدا را منحصر در اراده تـكـويـنـى گـرفـتـه ، و اراده تـشـريـعـى را بـه كـلى مـهـمـل دانـسـتـه ، بـا اينكه مدار در تكاليف مولوى همان اراده تشريعى خدا است ، و اين خود اشـتـبـاهـى و نـيـز از آنچه گذشت فساد اين گفتار كه به بعضى از مفسرين نسبت داده اند روشـن مـى شـود كـه : مـراد مـشـركـيـن از ايـن كـه گـفـتـنـد (لو شاء الرّحمن ما عبدناهم ) عـذرخـواهـى از مـلائكـه پرستى خويش است ، و معتقدند كه مشيت خدا بدان تعلق گرفته و اعتراف به قباحت آن دارند.
وجـه فـسادش اين است كه : مشركين هرگز قبول ندارند كه ملائكه پرستيشان كار زشتى اسـت ، تـا از آن عـذرخـواهـى كـنـنـد، چـون مـى بـيـنـيـم در ذيـل آيـه از ايـشان حكايت شده كه گفته اند: (انا وجدنا آباءنا على امه و انا على آثارهم مـهـتـدون مـا پـدران خـود را ديـديـم كـه بـر كيشى بودند، و ما بر پيروى كيش آنان هدايت خواهيم شد).
(ان هم الا يخرصون ) - كلمه (خرص ) بطورى كه از ظاهر كلام راغب بر مى آيد، عـبـارت است از سخنى كه از روى پندار و تخمين زده شود. البته اين كلمه به دروغ گفتن نيز تفسير شده .

ام آتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون 

ضـمـيـر در (مـن قـبـله ) بـه قـرآن بـر مـى گـردد، و در ايـن آيـه دليـل نـقـلى بـر شـرك را نـفـى مـى كـنـد هـمـچـنـانـكـه در آيـه قـبـلى مـى فـرمود: مشركين دليـل عـقـلى بـر شـرك ندارند. و حاصل معناى دو آيه اين است كه : مشركين هيچ دليلى بر عبادت ملائكه ندارند، نه دليل عقلى و نه دليل نقلى ، در نتيجه خداى تعالى اذنى به اين عمل نداده .

بل قالوا انا وجدنا اباءنا على امه و انا على آثارهم مهتدون 

كـلمـه (امت ) به معناى طريقه اى است كه مقصود آدمى باشد، (چون ماده (ام )، (يوم ) بـه مـعـنـاى قـصـد كـردن اسـت )، و مـراد از امـت در ايـنـجـا ديـن اسـت . و كـلمـه (بل ) اعراض از خلاصه اى است كه از دو آيه قبلى به دست مى آيد.
تقليد كوركورانه همواره مستند امم مشرك بوده است 
در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى شود: مشركين هيچ دليلى بر حقانيت بت پرستى خود نـدارنـد، نـه عـقـلى و نـه نـقـلى ، بـلكـه خـلاصـه دليـلشـان تنها تقليد كوركورانه از پدرانشان است و بس .

و كـذلك مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك فـى قـريـه مـن نـذيـر الا قال مترفوها انا وجدنا... 

يـعـنـى تـمـسـك بـه تـقليد اختصاص به اينان ندارد، بلكه ، عادت ديرينه امت هاى مشرك گـذشـتـه نـيـز بـوده . و مـا قـبـل از تـو بـه هـيـچ قـريـه اى رسـول نـذيـرى يـعـنـى پـيـامـبـرى نـفـرسـتـاديـم ، مـگـر آنـكـه تـوانـگـران اهـل آن قـريـه هـم بـه هـمـين تقليد تشبث جستند، و گفتند: (ما اسلاف و نياكان خود را بر دينى يافتيم ، و همان دين را پيروى مى كنيم ، و از آثار پدران دست برنمى داريم ، و با آن مخالفت نمى كنيم ).
و اگـر در آيـه مـورد بـحـث ايـن كـلام را تـنـهـا از تـوانـگـران اهـل قـريـه هـا نـقـل كـرده ، بـراى ايـن اسـت كـه اشـاره كـرده باشد به اينكه طبع تنعم و نـازپـروردگـى اين است كه وادار مى كند انسان از بار سنگين تحقيق شانه خالى نموده ، دست به دامن تقليد شود.

قال اولو جئتكم باهدى مم وجدتم عليه اباءكم ... 

گوينده اين سخن همان نذيرى است كه فرمود به سوى قريه ها مى فرستاديم . و خطاب نـذيـر در ايـن جـمـله بـه هـمـان نـاز پـروردگـان مـتـنـعـم اسـت ، و بـه تـبـع ، شـامـل ديـگـران هـم مـى شود. جمله (او لو جئتكم ) عطف بر محذوفى است كه كلام بر آن دلالت دارد، و تـقدير كلام چنين است : (قال انكم على اثارهم مقتدون و لو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه اباءكم گفت : آيا آثار نياكان را پيروى مى كنيد، هر چند كه من هدايتى بهتر از آن آثـار آورده بـاشم ؟ و حاصل كلام اينكه : آيا شما همچنان به دين نياكان خود پابند هستيد، هر چند كه آنچه از دين كه من برايتان آوردم هدايتى صحيح تر از آن باشد؟ و اگر نـذير نامبرده ، دين حق خود را هدايت بيشتر و صحيحتر دانسته با اينكه دين نياكان مشركين مـشـتمل بر هدايت نبوده ، از باب مجازات و مدارات با خصم است ، نه اينكه بخواهد بگويد دين شما مشركين هم هدايت است ، ولى دين من هادى تر است .
(قـالوا انـا بما ارسلتم به كافرون ) - اين جمله پاسخ مشركين است به كلام نذير نـامـبـرده ، كـه فـرمـود: (آيا حتى در صورتى كه دين من هدايت بيشترى باشد؟). ولى پاسخ آنان در حقيقت پاسخ نيست ، بلكه تحكم و زورگويى است . 

فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عاقبه المكذبين 

يـعـنـى نـتـيـجه آن فرستادن نذير و اين لجبازى و تقليد كوركورانه مشركين اين است كه ايـشـان را بـه جـرم تـكـذيـبـشـان هـلاك كـرديـم ، پـس ‍ بـنـگـر كـه عـاقـبـت پـيـشـيـنـيـان اهـل قـرى چـه بـود. و ايـن تـهـديـدى اسـت بـه قـوم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ).وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِي بَرَاء مِّ