سول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نيز هست ، همچنان كه كلام بعديشان نيز طعن به آن جناب است .

و قالوا لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم 

مـنـظور از (قريتين ) مكه و طائف است . و مقصودشان از (عظمت ) - به طورى كه از سياق برمى آيد - عظمت از حيث مال و جاه است ، چون در نظر افراد مادى و دنياپرست ملاك عـظـمـت و شـرافـت و عـلو مـقـام هـمـيـن چـيـزهـا اسـت . و مـراد از (رجـل مـن القريتين عظيم ) مردى از يكى از دو قريه است ، كه كلمه (احد) به منظور اختصار از آن حذف شده .
ســـخـــن مـــشـــركـــيـــن كـــه در ردّ قـــرآن گـــفـــتـــنـد چـرا بـر يـكـى از بـزرگـان و تـــوانـــگـراننازل نشده و جواب به آنها با بيان اينكه روزى هاى مادى و معنوى را خداى تعالى تقسيممى كند
و مقصودشان از اين كلام اين بوده است كه رسالت ، مقامى شريف و الهى است ، و چنين مقامى سزاوار نيست كه به هر كس داده شود،بلكه بايد به كسى داده شود كه فى نفسه شريف بـاشـد، و در قـوم خـود حـكـمـفـرمـا و مـطـاع بـاشـد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مردى فقير است ، كه به همين جهت چنين شرافت و مـقـامـى را نـدارد، پـس اگـر قـرآن او بـه راسـتـى نـازل از نـاحـيـه خـدا مـى بـود، بـايـد بـه مـرد عـظـيـمـى در مـكه و يا مرد عظيمى در طائف نازل شود كه داراى مال بسيار و نفوذ بى اندازه اند.
در مـجمع البيان گفته : منظور از دو مرد عظيم در يكى از دو شهر، وليد بن مغيره از مكه و ابـا مـسـعـود عـروه بـن مـسـعـود ثـقـفـى از طـائف بـوده - بـه نـقـل از قـتـاده . بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: عـتـبـه ابـن ابـى ربـيـعـه از مـكـه و ابـن عبدياليل از طائف بوده - به نقل از مجاهد. بعضى ديگر گفته اند: وليد بن مغيره از مكه و حبيب بن عمر ثقفى از طائف بوده - به نقل از ابن عباس .
ليكن حق مطلب اين است كه اين تطبيق ها از خود نامبردگان بوده ، و گر نه مشركين شخص معينى را در نظر نداشتند، بلكه بطور مبهم گفته اند كه جا داشت يكى از بزرگان مكه و طائف پيامبر بشوند، و اين معنا از ظاهر آيه به خوبى استفاده مى شود.

اهم يقسمون رحمه ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوه الدنيا... 

مراد از (رحمت ) بطورى كه از سياق استفاده مى شود نبوت است .
راغـب مـى گـويـد كـلمـه (عـيـش ) تـنـهـا در حـيـات جـانـداران استعمال مى شود، و اين كلمه اخص از كلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار بكار مى رود، و هـم در مـورد خـداى تـعـالى ، و هـم فـرشتگان ، ولى كلمه عيش در مورد خدا و ملائكه اسـتـعـمال نمى شود. و كلمه (معيشت ) هم از مشتقات (عيش ) است كه به معناى آذوقه و هر چيزى است كه با آن زندگى مى كنند. و نيز در معناى كلمه (تسخير) گفته : تسخير هـر چـيـزى بـه مـعـنـاى رانـدن قهرى آن به سوى غرض مخصوص است - تا آنجا كه مى گـويد: (و سخرى ) نام همان چيزى است كه مقهور واقع شده ، و آن را به سوى اراده و خواست خود سوق مى دهد.
پاسخ به گفتار مشركين مكه 
آيـه مـورد بـحـث و دو آيـه بـعـدش در مـقـام پـاسخ به گفتار مشركين مكه است كه اعتراض كـردنـد كـه چـرا قـرآن بـر يـكـى از مـردان مـكـه و طـائف نـازل نـشـد. و حـاصـل جـواب ايـن اسـت كه گفتار آنان تحكمى است روشن ، تحكمى كه هر شـنـونـده اى را بـه شـگـفـت وا مى دارد، براى اينكه در مساءله اى مداخله و حكم مى كنند كه مـربـوط به ايشان نيست ، و آن مساءله نبوت است ، مساءله اى كه از دنيا و آنچه در آن است مـهـم تـر اسـت . و ايـن مـشـركـين در امر معيشت دنيايى كه در آن زندگى مى كنند و از رزقش ارتزاق مى نمايند، و خود قطره اى از درياى بى كران رحمت ما است ، هيچ مداخله اى ندارند، بـا ايـنـكـه مـعـيـشت دنيا از نظر ما مساءله اى است بسيار كوچك و بى ارج ، چون متاعى است زايـل و نـاپـايـدار، و تـقسيم همين زندگى ناچيز در بين آنان ، به دست ما است ، و از تحت قـدرت و مـشـيـت آنـان بـيـرون است ، آن وقت چگونه به خود اجازه مى دهند به تقسيم چيزى مداخله نموده كه هزاران بار از زندگى دنيا مهم تر است ، و آن مساءله نبوت است كه رحمت كـبـريـايى ما، و كليد سعادت دائمى بشر، و رستگارى جاودانه ايشان است . و مشركين كه در تقسيم معيشت دنيا هيچ گونه دخل و تصرفى ندارند چگونه مى خواهند اين مساءله مهم را تـقسيم نموده ، بگويند نبوت نبايد بر فلان شخص داده شود، و بايد به فلان و فلان داده مى شد.
بـنـابـر اين ، جمله (اهم يقسمون رحمه ربك ) استفهامى است انكارى ، و التفات از تكلم (نـحـن قـسـمـنـا) بـه غـيـبـت (رحـمـه ربـك ) بـراى ايـن اسـت كـه دلالت كـنـد بـر ايـنـكـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) به عنايتى ربوبى اختصاص يافته كه به مقام نبوت رسيده است .
و معناى آيه اين است كه : مشركين ، مالك نبوت - كه رحمت خاصه اى است از ما - نيستند، تا به تقسيم آن پرداخته ، از تو منعش ‍ نموده ، به هر كس ديگرى كه خواستند بدهند.
و جـمـله (نـحـن قـسـمـنـا بـيـنـهـم مـعـيـشـتـهـم فـى الحـيـوه الدنـيـا) دليـل ايـن انـكـار را بـيـان مـى كـند و مى فرمايد اينكه گفتيم اينها اختياردار مساءله نبوت نـيـسـتـنـد تـا به تقسيم آن بپردازند، براى اين است كه از تقسيم چيزى كه به مراتب از نـبـوت پـايـين تر است عاجزند،و آن معيشت زندگى دنياى ناچيزشان است كه ما در بينشان تـقـسـيـم كـرده ايـم ، آن وقت چگونه مى خواهند چيزى را تقسيم كنند كه بسيار ارجمندتر و داراى قـدر و مـنزلت بيشتر است ؟ آن هم به اندازه اى كه كسى نمى تواند مقدارش را درك كـنـد، يـعنى به مساءله نبوت بپردازد كه رحمت خاصه ما است ، و هر كسى را كه بخواهيم بدان اختصاص مى دهيم ؟
رزق دنيا به مشيت خداوند است و اختيار آن بدست انسان 
و دليل بر اينكه اختيار ارزاق و معيشت هابه دست انسان نيست ، اختلاف افراد مردم در دارائى و فقر، و عافيت و صحت ، و اولاد و ساير چيزهايى است كه رزق شمرده مى شود، با اينكه هـر فرد از افراد بشر را كه در نظر بگيرى مى بينى كه او هم مى خواهد از ارزاق نهايت درجه اش را كه ديگر بيش از آن تصور ندارد دارا باشد. اما مى بينيم كه هيچ يك از افراد بـه چـنـيـن آرزويـى نـمـى رسند، و به همه آنچه كه آرزومندند و آنچه كه دوست مى دارند نائل نمى شوند، از اينجا مى فهميم كه ارزاق به دست انسان نيست چون اگر مى بود هيچ فرد فقير و محتاجى در هيچ يك از مصاديق رزق يافت نمى شد بلكه هيچ دو نفرى در داشتن ارزاق ، مـخـتـلف و مـتـفـاوت پيدا نمى شد، پس اختلافى كه در آنان مى بينيم روشن ترين دليل است بر اينكه رزق دنيا به وسيله مشيتى از خدا در بين خلق تقسيم شده ، نه به مشيت انسان .
علاوه بر اينكه اراده و عمل انسانها در به دست آوردن رزق يكى از صدها شرائط آن است ، و بـقيه شرائطش در دست آدمى نيست ، و از انواع رزق آنچه مطلوب هر كسى است وقتى به دست مى آيد كه همه آن شرائط دست به دست هم دهند، و اجتماع اين شرائط به دست خدايى است كه تمامى شرائط و اسباب به او منتهى مى شود.
همه اينها كه گفتيم در باره مال بود