مـل درسـتى است . و اگر بگويد عبادت آلهه بهتر است ، باز هم همان اعتراف را كرده . و اگر بگويد در پرستش مسيح هيچ خيرى نيست ، مقام و منزلت او را پايين آورده . آنگاه جمله (ان هـو الا عـبـد انـعـمـنـا عـليه ) جواب گفتار مشركين مى شود، و مى فرمايد اگر مسيح شـرافـت هايى مختص به خود دارد، انعامى است كه خداى تعالى به او كرده ، و باعث نمى شود كه پرستش او جائز باشد.
اشـكال اين توجيه اين است كه هر چند فى نفسه حرف درستى است ، اما گفتگو در اين است كه جمله (ءآلهتنا خير ام هو) چگونه بر اين برترى دلالت دارد.
گفتار طبرسى در مجمع البيان بعد از نقل وحده تغيير آيه 
در مـجـمـع البـيـان بـعـد از نقل وجوهى كه در تفسير آيه گفته اند خودش گفته : چهارميش تـفـسـيـرى اسـت كـه از پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام ) از امير المؤ منين (عليه السلام ) نـقـل كـرده اند كه فرموده : روزى نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رفتم ، و ديـدم در بـيـن جـمـعـى از قـريـش نـشـسـتـه ، هـمـيـن كـه مـرا ديـد فـرمـود: يـا عـلى ! مـثـل تـو در ايـن امـت مـثـل عـيسى بن مريم است كه جمعى او را دوست داشتند، و در دوستى خود افراط كرده ، هلاك شدند، و جمعى ديگر دشمنش داشتند و در دشمنى خود افراط كرده ، هلاك شـدنـد، و جـمـعـى ديـگـر راه مـيـانـه را رفـتـنـد و نـجـات يـافـتـنـد. ايـن گـفـتـار رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بر قريش گران آمد و خنده سر دادند، و گفتند: عـلى را تـشـبـيـه بـه انـبـيـاء و رسـل مـى كـنـد، پـس در پـاسـخـشـان ايـن آيـه نازل شد.
مـؤ لف : ايـن روايـت كـلام مـشـركين را كه گفتند آيا خدايان ما بهتر است يا او توجيه نمى كـنـد، و اگـر قـصـه اى كـه در روايـت آمـده شـاءن نـزول آيـه بـاشد، معناى جمله (ءآلهتنا خير ام هو) اين مى شود كه : اگر ما آلهه خود را پـيروى و بزرگانمان را اطاعت كنيم ، بهتر است از اينكه على را دوست داشته باشيم و او را سـرور خـود بدانيم ، تا بر ما حكومت كند. و يا بهتر است از اينكه محمد را پيروى كنيم تا او على ، پسر عمويش را بر ما سرور و حاكم سازد.
مـمـكـن هـم هـست جمله (و قالوا ءآلهتنا خير ام هو...) جمله اى استينافى و غير مربوط به ما قـبـل بـاشـد. و خـلاصـه ايـن آيـه در خـصـوص ‍ آن قـصـه نـازل نـشـده بـاشـد، بلكه تنها آيه (و لما ضرب بن مريم مثلا) در خصوص آن قصه نازل شده باشد.

ان هـو الا عـبـد انـعـمـنـا عـليـه و جـعـلنـاه مـثـلا لبـنـى اسرائيل 

آنـچـه سياق اقتضاء مى كند اين است كه ضمير هو به عيسى بن مريم برگردد، و مراد از مـثـل بـودن او بـطورى كه گفته اند اين است كه آن جناب آيتى عجيب از آيات الهى است كه نامش مانند مثلهاى جارى بر سر زبانها است .
و مـعناى آيه اين است : پسر مريم به جز بنده اى كه اظهار بندگى ما مى كرد نبود. بنده اى بود كه ما بر او انعام كرديم و نبوتش داديم ، و به روح القدس تاءييدش نموديم و مـعـجـزاتـى روشن بر دستش جارى ساختيم ، و انعامهاى ديگر به او كرديم ، و او را آيتى عـجـيـب و خـارق العـاده قـرار داديـم تـا بـه وسـيـله او حـق را بـراى بـنـى اسرائيل بيان كرده باشيم .
و ايـن مـعـنا بطورى كه ملاحظه مى فرماييد رد جمله (ءآلهتنا خير ام هو) مى باشد، چون ظـاهـر ايـن جـمله اين است كه خواسته اند خدايان خود را در الوهيت بر مسيح برترى دهند. و حاصل جواب اين است كه : مسيح اصلا اله نبود كه در مقام مقايسه الوهيت او با الوهيت خدايان خـود بـرآيـيـد، بـلكـه تـنـهـا و تنها بنده اى بود كه خدا بر او انعام كرد. و اما آلهه خود مشركين كه نظريه قرآن در باره الوهيتشان روشن است ، و آيه مورد بحث در مقام رد آن نيست .
ردّ اســـتـــبــعـاد كمالات عيسى (ع ) توسط مشركين ، و بيان امكان تزكيه انسان تا سر حدّملك گونه شدن 

و لو نشاء لجعلنا منكم ملئكه فى الارض يخلفون 

ظاهرا اين آيه شريفه متصل است به ما قبلش ، و مى خواهد اين استبعاد را بر طرف كند كه چـگـونـه مـمـكـن اسـت يـك فـرد بـشـر داراى ايـن هـمـه كـمـالاتـى كـه قـرآن دربـاره عـيسى نـقـل مـى كـنـد بـوده بـاشـد و بـتـوانـد مـرغ بيافريند، مرده زنده كند، و در روزهايى كه طـفـل در گـهـواره اسـت بـا مـردم حـرف بـزنـد، و خـوارقـى امـثال اين از خود بروز دهد. و خلاصه مانند ملائكه واسطه فيض در احياء و اماته و رزق و ساير انواع تدبير باشد، و در عين حال عبد باشد و نه معبود و مالوه باشد، نه اله .
آرى ، اين گونه كمالات در نظر وثنيت مختص به ملائكه ، و ملاك الوهيت آنها است كه بايد بـخـاطـر داشـتـن آنـهـا پـرسـتـيـده شـونـد. و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : از نـظـر وثـنـيـت محال است بشرى پيدا شود كه اين نوع كمالاتى را كه مختص ملائكه است دارا باشد.
آيه شريفه مى خواهد اين استبعاد را برطرف ساخته ، بفرمايد كه خداى تعالى مى تواند انـسـان را آن چـنـان تـزكـيـه كـنـد و باطنش را از لوث گناهان پاك سازد كه باطنش باطن مـلائكـه گـردد و ظـاهـرش ظـاهـر انـسان باشد و با ساير انسانها روى زمين زندگى كند. خـودش از انـسـانى ديگر متولد شود، و انسانى ديگر از او متولد گردد، و آنچه از ملائكه به ظهور مى رسد از او نيز ظهور يابد.
و ايـن كـار انـقـلاب مـاهـيـت نـيـسـت كـه بـگـويـى فـى نـفـسـه امـرى اسـت مـحـال و قـابـل آن نـيـسـت كـه از خـدا سـر بـزنـد، بـلكـه نـوعـى تـكـامـل وجـودى اسـت ، كـه خـداى تـعـالى انـسـانـى را از حـدى از كمال بيرون آورده ، به حدى بالاتر از آن مى برد، كه امكان و ثبوتش در جاى خود ثابت و مسلم شده است .
و بنابراين كلمه (من ) در (منكم ) به معناى بعضى از شما است ، و جمله (يخلفون ) بـه مـعـناى اين است كه بعضى بعضى ديگر را جانشين خود سازد (همانطور كه گفتيم در عـيـن اين كه كار ملائكه را مى كنند، خود خليفه و فرزند ديگرى باشند، و فرزندانى از ايشان خليفه و جانشين ايشان شوند).
و در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه كـلمـه (مـن ) در (مـنـكم ) معناى بدليت را افاده مى كند، همانطور كه در شعر شاعر به اين معنا آمده ، مى گويد:
فليت لنا من ماء زمزم شربه
 
مبرده باتت على الطهيان 

و معناى (يخلفون ) اين است كه جانشين بنى آدم باشند، و معناى آيه اين است كه : اگر مـا بـخـواهـيـم مـى تـوانـيـم هـمـه شـمـا انـسـان هـا را هـلاك كـنـيـم ، و بدل از شما ملائكه را در زمين سكونت دهيم تا زمين را آباد و خدا را عبادت كنند.
ليكن اين تفسير آنطور كه بايد و شايد با نظم آيه سازگار نيست .
مقصود از اينكه (عيسى علم به قيامت است )

و انه لعلم للساعه فلا تمترن بها و اتبعون هذا صراط مستقيم 

ضـمـيـر در (انه ) به عيسى (عليه السلام ) برمى گردد، و مراد از اينكه مى فرمايد (عـيـسـى عـلم به قيامت است ) اين است كه وسيله علم به قيامت است . و معناى آيه اين است عـيسى وسيله اى است كه با آن مى توان به قيامت علم يافت ، براى اينكه هم خودش بدون پدر خلق شده ، و هم اينكه مرده را زنده مى كند، پس براى خدا كارى ندارد كه قيامت را بپا كـنـد، و مـوجـودات مـرد