ملون 

بـعـضـى از مفسرين گفته اند: معناى (اورثتموها) اين است كه جنت به پاداش اعمالتان بـه شـمـا داده شـده . بـعـضى ديگر گفته اند: معنايش ‍ اين است كه آن را از كفار به ارث بـرده ايـد، چـون اگـر كـفـار هـم ايـمـان آورده و عـمـل صـالح مـى كـردنـد، داخـل آن مـى شـدنـد. و مـا در تـفـسير آيه شريفه (اولئك هم الوارثون ) در باره اين دو احتمال بحث كرده ايم .

لكم فيها فاكهه كثيره منها تاكلون 

در ايـن آيـه شـريـفـه مـيـوه را بـه طـعـام و شـرابـى كـه در آيـه قبل به آن اشاره فرموده بود اضافه فرمود تا همه نعمت ها را شمرده باشد. و كلمه (من ) در (مـنـهـا تـاكـلون ) بـراى تـبـعـيـض است ، و اين كلمه خالى از اين اشاره نيست كه نعمتهاى بهشتى تمام شدنى نيست ، هر قدر هم بخوريد قسمتى از آن را خورده ايد.

ان المجرمين فى عذاب جهنم خالدون لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون 

مـنـظور از (مجرمين ) كسانى است كه در همان روز هم متصف به جرم هستند، در نتيجه كلمه مـذكـور هـم گـنـهـكاران را شامل مى شود و هم كفار را. مؤ يد اين معنا آن است كه اين كلمه در مـقـابـل كـلمه (متقين ) قرار گرفته كه از كلمه (مؤ منين ) خصوصى تر است و تنها شامل مؤ منين با تقوى مى شود.
و كـلمـه (يفتر) مضارع مجهول از مصدر (تفتير) است كه به معناى تخفيف و كم كردن اسـت . و كـلمـه (مـبـلسون ) جمع اسم فاعل از مصدر (ابلاس ) به معناى نوميد كردن اسـت . مـى فرمايد مجرمين كه در عذاب جهنم قرار دارند از رحمت خدا و يا از بيرون شدن از دوزخ نوميدند.

و ما ظلمناهم و لكن كانوا هم الظالمين 

مـا بـه ايشان ستم نكرده ايم و ليكن خودشان ستمكاران بودند. براى اينكه خداى تعالى تنها جزاى اعمالشان را به ايشان داده پس اين خودشان بودند كه به خود ستم كردند، و نفس خويش را با اعمال زشت به شقاوت و هلاكت افكندند. 

و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون 

منظور از كلمه مالك همان دربان دوزخ است كه در اخبار و روايات عامه و خاصه نيز به اين نام ناميده شده .
مجرمين ، مالك دوزخ را خطاب مى كنند و آنچه را كه بايد از خدا بخواهند از او مى خواهند، و ايـن بـدان جـهـت اسـت كـه اهـل دوزخ محجوب از خدا هستند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (كـلا انـهـم عـن ربـهـم يـومـئذ لمـحـجـوبـون )، و نـيـز فـرمـوده : (قال اخسئوا فيها و لا تكلمون ).
پـس مـعناى آيه مورد بحث اين مى شود: مجرمين از مالك دوزخ درخواست مى كنند كه او از خدا درخواست كند كه مرگشان را برساند.
مـعـنـاى (قـضـاء عـليـه ) مـيـرانـدن اسـت ، و مـنـظـور مـجـرمـيـن از ايـن مرگ معدوم شدن و بـاطـل مـحـض گشتن است تا شايد به اين وسيله از عذاب اليم و شقاوتى كه دارند نجات يـابـنـد. و ايـن هـم يـكـى از مـواردى است كه ملكات دنيوى دوزخيان ظهور مى كند و از پرده بـرون مـى افـتـد، چـون در دنـيـا هـم كـه بـودنـد مـرگ را نـابـودى مـى پـنـداشـتـنـد، نـه انـتـقـال از سرائى به سرائى ديگر، لذا در دوزخ تقاضاى مرگ مى كنند، مرگ به همان مـعـنـايى كه در دنيا در ذهنشان مرتكز بود، و گر نه بعد از مردن فهميدند كه حقيقت مرگ چيست و ديگر معنا ندارد كه چنان حقيقتى را درخواست كنند، اما ناخودآگاه ملكاتشان ظهور مى كند.
(قـال انـكـم مـاكـثـون ) - يـعنى مالك به ايشان مى گويد: نه ، شما در همين زندگى شقاوت بار و در اين عذاب اليم خواهيد بود.
مـــراد از ايـــنـكه در جواب در خواست مرگ ، به دوزخيان گفته مى شود: (اكثر شما از حقكراهت داشتيد) 

لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون 

از ظاهر اين آيه برمى آيد كه تتمه كلام مالك دوزخ باشد كه از زبان ملائكه - كه خود او نـيـز از آنـهـا اسـت - مـى گويد: ما در دنيا برايتان حق را آورديم ، اما شما از حق كراهت داشـتـيـد. بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: كـلام خـداى تـعـالى اسـت ، ولى ايـن احـتـمـال بـعـيـد اسـت ، چـون در آيـات قـبـل گـفـتـيـم كـه اهل دوزخ از پروردگارشان محجوبند، و خدا با ايشان تكلم نمى كند.
و خـطـاب (كـم ) در آيـه شـريـفـه بـه دوزخـيان است ، بدان جهت كه انسانند، در نتيجه مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : مـا بـراى شـمـا انسانها حق آورديم ، ولى بيشتر شما - كه همان مجرمانند - از حق كراهت داشتيد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: مراد از (حق ) مطلق حق است ، هر چه مى خواهد باشد، و بـيـشـتـر دوزخـيان از هر چيزى كه مصداق حق بود كراهت و تنفر داشتند. و اما حقى كه معهود اذهـان اسـت ، يعنى دين حق كه همان توحيد و قرآن است ، تمامى دوزخيان از آن كراهت و تنفر داشتند نه بيشتر آنان .
و مـنـظـور از ايـن كـه فرمود از حق كراهت داشتيد، كراهت بحسب طبع ثانوى است كه در اثر ارتكاب پى در پى گناهان در آدمى پيدا مى شود، چون هيچ بشرى نيست كه بر حسب طبع خدادادى و فطرت اوليش از حق كراهت داشته باشد، زيرا خداى تعالى فطرت بشر را بر اسـاس حـق نـهـاده ، و اگـر غير اين بود و افرادى به حسب طبع خدا داديشان متنفر از حق مى بـودنـد، ديـگـر تـكـليـف كـردنـشـان بـه پـذيـرفـتـن حـق ، تـكـليـف بـه ما لا يطاق و غير مـعـقـول بـود، قـرآن كـريـم هم تمامى افراد بشر را مطبوع به يك طبع ، و مفطور به يك فطرت مى داند، و مى فرمايد: (لا تبديل لخلق اللّه ) و نيز مى فرمايد: (و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها).
از آيه مورد بحث اين نكته استفاده مى شود كه ملاك در سعادت بشر تنها و تنها پذيرفتن حق ، و ملاك در شقاوتش رد كردن حق است .أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ (79) 
أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم بَلَى وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ (80) 
قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَ (81) 
سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ (82) 
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (83) 
وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ (84) 
وَتَبَارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَعِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (85) 
وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ (86) 
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ (87) 
وَقِيلِهِ يَارَبِّ إِنَّ هَؤُلَاء قَوْمٌ لَّا يُؤْمِنُونَ (88) 
فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَقُلْ سَلَامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (89)

ترجمه آيات

بلكه ميثاقى (عليه پيامبر ما محكم كرده اند) كه ما نيز كيد خود را عليه ايشان محكم خواهيم كرد (79).
و يـا پـنـداشـتـه انـد كـه مـا سـر و نـجـوايـشـان را نـمـى شـنـويـم ، بـله مـى شـنويم ، و فرستادگان ما نزد ايشان هستند، و مى نويسند (80).
بگو: اگر براى رحمان فرزندى باشد قبل از هر كس من او را مى 